خانه شرح غزل ها غزل6: بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد (مهدي آرايي)
غزل6: بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد (مهدي آرايي) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط مهدي آرايي   
چهارشنبه, 25 آذر 1388 ساعت 20:19

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد               هلال عید به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد                     که خاک میکده عشق را زیارت کرد
مقام اصلی ما گوشه خرابات است                 خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد
بهای باده چون لعل چیست جوهر عقل            بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد
نماز در خم آن ابروان محرابی                         کسی کند که به خون جگر طهارت کرد
فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز           نظر به دردکشان از سر حقارت کرد
به روی یار نظر کن ز دیده منت دار                   که کار دیده نظر از سر بصارت کرد
حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ              اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد


اضافه تشبیهی است ،یعنی فلک چون ترک ،(ترک مظهر بی محابا حمله کردن است) بی محابا حمله می آورد و سفره ی روزه را غارت می کند و بساط روزه را در هم می پیچد و ماه رمضان سپری می شود

(حافظ نامه ص ۵۳۷)



۱ ـ بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد                 هلال عید به دور قدح اشارت کرد



* ترک :


*دلیل تشابه فلک به ترک و ارتباط آن با غارت کردن سفره (خوان):


سربازان ترک لشکری در حمله های بی محابا و بی باکانه مشهور بودند و از آن طرف رسمی بوده است که کریمان سفره ای می گستراندند  و همه را دعوت می کرده اند و به اشاره ی صاحب سفره همه مشغول به خوردن می شده اند و به اشاره ی او در انتهای سفره هر چه بوده است را همه به سرعت جمع می کرده اند، که این رسم به خوان یغما معروف است و سربازان ترک در این رسم بیش از همه  بهره مند می شده اند.           (خ.د)

*ترک فلک می تواند دارای ایهام باشد زیرا در ابیات فارسی ترک به معنای محبوب زیبا روی نیز آمده است و با توجه به این معنی ترک فلک یعنی زیباروی آسمان که همان ماه می باشد.


و دقیقا با پیدا شدن ماه هلال یا ماه نو هست که سفره روزه در هم پیچیده می شود و ماه رمضان به پایان می رسد

(سی دی لسان الغیب،بهاءالدین خرمشاهی)



روزه:حافظ از روزه همانند نماز،غالبا به طنز و از پایان گرفتن ماه روزه به شادی یاد می کند:


روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاست/می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

ندبه ی زهدفروشان گرانجان بگذشت/وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

گر فوت شد سحور،چه نقصان صبوح هست/از می کنند روزه گشا،طالبان یار

زان می عشق کزو پخته شود هر خامی/گرچه ماه رمضان است بیاور جامی

زان باده که در میکده ی عشق فروشند/ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش


*در دو بیت ذیل حافظ بی آنکه دست از طنز بردارد،اندک حرمتی به روزه می گذارد:


روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل/صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید/از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

آری حافظ معتقد است که باید باطن عبادات را که روح عشق است دریافت:


ثواب روزه و حج قبول آنکس برد/که خاک میکده ی عشق را زیارت کرد           

(حافظ نامه)



*آیا حافظ با اساس روزه و رمضان مخالف است که اینگونه با طنز از آن یاد می کند؟


در پاسخ باید گفت خیر و رویکرد طنازانه حافظ به بعضی امور دلیل بر نفی مطلق آن نیست همانطور که این رویکرد طنز را به نماز هم دارد:


در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد/حالتی رفت که محراب به فریاد


و یا نسبت به حدیث پیامبر در مورد شراب:


آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند/اشهی لنا و املا من قبلة العذری


و یا حتی نسبت به خودش:


گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ/یارب این قبله شناسی ز که آموخته بود

می توان رویکرد اینچنین حافظ نسبت به روزه را اینگونه بیان کرد که:



۱.حافظ اصولا با جریانات هماهنگ و گروهی و حزبی سر ناسازگاری دارد مثل مدرسه،خانقاه،مسجد، زهد،صوفی و در ظاهر با آنها سر ستیزه و یا طنازی دارد هرچه که خود از تمام آنان به نوعی بهره مند است و چون روزه یک حرکت جمعی و گروهی است گویی این عادت حافظ را جهت شوخی قلقلک می دهد . و این را شاید بتوان گفت ریشه در عادت و منش ایرانیان دارد که هیچگاه تماما جریانات هماهنگ و گروهی و حزبی را حتی اگر به سودشان باشد را تماما نمی پذیرد.


۲.روحیه ی مللامتی حافظ او را ترغیب می کند که حرکات تأیید شده جمعی را که باعث اعتبار عمومی و حیثیتی می شود را دستاویز فرار ننهد و حتی به گونه ای برای مبارزه با متظاهران با این اعتبارات عمومی با بی تفاوتی و ظاهری برخورد کند . که نمونه بارز این اعتبار عمومی امروزی نسبت دادن خود به ولایت فقیه و رهبری است.


۳.حافظ در این ابیات طنزگونه مبارزه ای با پرهیزها و عادتهای مقطعی دارد ،انسانهایی که فقط در ماه رمضان پرهیز را پیشه می کنند و اگر شراب حرام است همیشه حرام است، نه اینکه یک ماه نخوریم.


۴.حافظ اصولا به باطن عبادات میل دارد تا ظواهر و ماه رمضان ماهی است که مسلمین بیشتر با ظواهر شریعتی روزه ظاهر می شدند و این گویی با مذاق حافظ ناسازگار است و آن را به طنز برگزار می کند.




روزه در عرفان:


روزه قطع توجهات و امساک التفات را گویند از هرچه غیر حق باشد،خواه طاعت باشد و خواه عصیان و خواه لذت باشد و خواه الم.


روزه چیست،از غیر درگه بستن است/از وجود و از عدم ره بستن است


فارس گفت:معنی روزه غایب گشتن است از دیدار خاق به دیدار حق تعالی . یعنی از این روز،روزه ی سرّ همی خواهد نه روزه ی ظاهر،پس چون ظاهر را از شهوت و مراد باز داری ،به حکم ظاهر شریعت روزه دار باشی ، و چون باطن را از هوای نفس و خلق بازداری ،به حکم حقیقت روزه دار باشی.
(خلاصه شرح تصوف، ص ۴۸۷)

شبلی یکی از مریدان را گفت:توانی روزه همیشگی گیری؟ گفت چون است؟ گفت:آنکه همه عمر خود یک روز سازی و به روزه باشی،پس به دیدار خداوند روزه را بگشایی.
(کشف الاسرارـ میبدی ،ج ۱،ص ۴۹۴)


ابوسعید گفت: الدنیا و لنا فیها صوم:"دنیا یک روز است و ما اندر آن روز به روزه ایم. یعنی : از آن هیچ نصیب نگیریم و اندر بند وی نیاییم.
(کشف المحجورـ هجویری ،ص ۲۰۸)



*صوم بر سه قسم است:


اول،صوم عام است،آن امساک از شراب و جماع و طماع است از اول فجر تا آخر نهار مع افیه.


دوم، صوم خاص است که به مجموع قوا و اعضاء،از جمیع ذنوب و عیوب ،دایم صایم باشند.


سوم،صوم خاص الخاص است که مقربان درگاه رحمانند و ملازمان بارگاه سبحان ،که به آشکار و نهان از غیر محبت روزه روزه دارند،و خلعت لطیف و تشریف شریف این مژده پوشند که:"الصوم لی و انا اخبری به"

(رسائل شاه نعمتالله ولی ،ج ۱،ص ۱۷۸)



مظفر قرمیسی گوید: روزه بر سه وجه است:روزه ی روح است به کوتاه کردن امل،و روزه ی عقل است به خلاف کردن هوی و روزه ی نفس است به باز ایستادن از طعام و شراب و شهوات.

(رسائل خواجه عبدالله انصاری،ص ۲۱۵)


جوانمردان طریقت گفته اند :"صوموالزویته و افطرو لزویته": به دیدار او روزه گیرید، و به دبدار او روزه گشائید.



هلال:[هـ ][ع ا] ،ماه نو و ماه دوشبه تا شب سوم یاتا شب هفتم [منتهی الارب] ،مهچه،ماهچه،ماه .



دیگر چه توقع است از ایام/چون بدر تمام شد هلالم                         (سعدی)

از روی تو ماه آسمان را/شرم آمدو شد هلال باریک                          (لغت نامه دهخدا)





هلال عید در این بیت حافظ اشاره به عید فطر دارد جشنی که مسلمانان پس از پایان ماه رمضان و رؤیت هلال اول ماه شوال می گیرند.



*نکته: با توجه به تشبیه هلال ماه به ابرو احتمالا اشاره با ابروی ماه به سوی قدح نیز مورد عنایت حافظ در سرودن این بیت بوده است.      


(وصل خورشید،دکتر علیرضا مظفری،ص ۱۲۴)



دور قدح:اشاره به باده پیمایی از روی نوبت شراب دارد.


دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش..


اما ظاهرا دور در اینجا دارای ایهام چندگانه است:


۱.دور: گردش قدح است در مجلس باده نوشان.


۲.دور:


*سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش/که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش


۳.دور:به دلیل مدور بودن قدح است که از لحاظ گردی شباهت به هلال دارد.


۴.دور:گفته اند که جام جمشید دارای هفت خط بوده است که هر خطش اندازه ای بوده برای باده نوشی گروهی خاص.و شاید یکی از منظورهای حافظ این بوده است که هلال عید به خطهای (هفت خط) دور قدح اشاره می کند که از هر گروهی که هستی به اندازه یکی از این خطها می توان باده نوشی کرد.
(خ.د)



**خط (از بالا به پایین):۱. خط جور ۲.خط بغداد ۳. خط بصره ۴. خط ازرق ۵. خط ور شکر ۶.خط کاسه گر ۷. خط فرودینه



۵. دور: هلال نو دمید،عید فطر شباهت فراوانی به دایره ی اطراف قدح یعنی لبه ی مستدیر (گرد و مدور) آن دارد،حافظ به زبان اشاره می گوید که موسم قدح گرفتن و شادخواری است.
(بهاءالدین خرمشاهی)


حافظ در چند بیت دیگر به هلالی بودن جام اشاره دارد:


عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست/دیرگاهیست کزین جام هلالی مستم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم/رخت می دیدم و جام هلالی باز می خوردم



*حافظ در غزل دیگر همین مصراع را بکار برده است:



همینکه ساغر زرین خور نهان گردید/هلال عید به دور قدح اشارت کرد

قدح:[ق د] [ع ا] کاسه که دو کس را سیر گرداند یا عام است [منتهی الارب]

،کلمه ی قدح از کلمه ی لاتینی cadus  گرفته شده است و آن را نخست از ظرف (سفال) می ساخته اند و سپس از چوب و سپس از مس.

*قدح در اصطلاح عرفا وقت را گویند.



معنی بیت:بیا که ماه سپید اندام و ترک غارت گر آسمان ،با طلوع خودش بساط ماه روزه و روزه داری را برچید و هلال عید فطر با گوشه ی ابروی چون پیمانه ی شراب خود،باده خواران را به سوی قدح شراب اشارت نمود.


(وصل خورشید،دکتر علیرضا مظفری،ص ۱۲۴)






ثواب :

ثواب آن است که انسان را مستحق رحمت و مغفرت از خدای تعالی و شفاعت از جانب رسول کند. و گفته اند :ثواب عطای آن چیزی است که موافق طبع باشد               (تعریفات جرحانی ،ص ۹۹



ز عشق کم گو با جسیمان که ایشان را/وظیفه خوف و رجا آمد و ثواب و عقاب
(کلیات شمس تبریزی)


هر عملی که از بندگان ایزد تعالی سرزند که در ازاء آن بنده استحقاق بخشایش و آمرزش الهی دریابد ...آنرا ثواب نامند....                                                  (لغت نامه دهخدا)



صواب: راست،درست،ضد خطا.



حج:

طریق سلوک و سیر الی الله را گویند.                 (لمعات عراقی/مرآت عشاق،ص ۱۹۲



حج چه باشد؟ز خود سفر کردن/به کجا؟جانب هدایت گار                         (عطار)


حج زیارت کردن خانه بود/حج رب البیت مردانه بود                                    (مثنوی مولوی)


بایزید گفت:حاجیان به قالب گرد خانه طواف کنند،و بقا خواهند،و اهل محبت به قلوب گرد عرش طواف کنند و لقا خواهند.                        (تذکرة الولیاء عطار،ص ۱۹۳)



ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟/معشوق همین جاست بیایید بیایید

گر صورت بی صورت معشوق ببیند/هم خواجه و هم خانه و هم کعبه مایید

(کلیات شمس تبریزی)



محمد بن فضل بلخی گوید:عجب دارم از آن که بادیه ها و بیابانها ببرد تا به خانه وی رسد،که اندرو آثار انبیاء وی است،چرا بادیه نفس و دریای هوی را قطع نمی کند،تا به دل خود رسد،که آثار مولای خود را بیند.
(کشف المحجوب،هجویری، ص ۱۷۷)



هر مریدی را که اندیشه ی حج بودی شیخ (ابو سعید) او را به سر خاک پیر بوالفضل فرستادی، و گفتی: این خاک را زیارت باید کرد،تا مقصود حاصل شود.                                   (اسرارالتوحید،ص ۶۱)



نقل است که یکی با بشر حافی مشورت کرد که : دو هزار درم حلال دارم،می خواهم به حج روم.گفت تو به تماشا می روی؟


اگر برای رضای خدا می روی ،وام درویشی ژند بگزار ،یا به یتیمی یا عیال داری ده،که راحتی که به دل ایشان رسد از صد حج فاضل تر.  گفت:رغبت حج بیشتر دارم . گفت: از آن که این مال نه از وجه نیک به دست آورده ای ،تا به ناوجه خرج نکنی قرار نگیری.             (تذکرة الولیاءـ عطار، ص ۱۳۳)



ظاهر و باطن حج:


تدبیر عمومی حج ،زیارت کعبه ی معظمه است،و مشرف شدن به مناسک مشاءعظام. اما مراد کلی ازحج استجماع شرایط سلوک است به حضرت حق ـ تعالی و تقدس ـ و شرایط این سلوک تغییر نفس است به کلیت و ازالت ملکات رویه ی شیطانیه و انخلاع از عادات قبیحه ی نفسانیه ، و در مدت عمر حج یک بار فرض است ،زیرا که تغییر نفس به کلیت یک نوبت تواند بود.
و همچنانکه ظاهر حج محتاج است به صحت بدنیه از برای رعایت مناسک ،باطن حج مفتقر است به صحت نفسانیه ،ظاهر حج توجه است به بیت الله الحرام و باطن حج سلوک است به حضرت حق و تحقق به حقایق آن مناسک،والسلام. و استطاعت مذکوره نزد عامه استطاعت بدنیه و مالیه بود ،و نزد خاصه قلبیه و حالیه و مقصود کلیه ازالت موانع خلقیه.
(رسائل شاه نعمت الله ولی ،ج ۱،ص ۵۴



در راه خدا دو کعبه آمد منزل/یک کعبه ی صورت است و یک کعبه ی دل

تا بتوانی زیارت دل ها کن/بهتر ز هزار کعبه باشد یک دل



آن یکی را حاج مکه گویند و این یکی را حاج حق! آنان کعبه را از راه بادیه جستند و اینان از راه دل.

(کشف الاسرارـ میبدی،ج ۱۰،ص۶۲۸


قبول:از لحاظ دستوری قبول صفت است هم برای روزه و هم برای حج.



۳ـ مقام اصلی ما گوشه ی خرابات است             خداش خیر دهاد آنکه این عمارت کرد

مقام:

مقام در اصطلاح اهل حقیقت عبارت از چیزی است که بتوان به نوعی تصرف به آن واصل شد، و به قسمی از طلب و تحمل رنج و سختی به آن تحقق یافت.پس مقام هر کس محل اقامت او در آنست.
(تعریف جرجانی ،ص ۲۸۹)


مقام آنست که بنده در اوقاتش به آن قائم باشد ،مانند مقام صابران و متوکلان و آن مقام عبد است در ظاهر و باطن و در معاملات و مجاهدات و ارادات.پس هر گاه بنده قیام کند در چیزی از این امور به صورت کامل و تمام . پس آن مقام او خواهد بود تا اینکه از آن به مقامی دیگر انتقال یابد.
(اللمع ،ص ۳۳۵)


مقام اسم ظرف است نزد سالکان،وصفی است که ثابت می ماند بر بنده و در آن مقیم می ماند و اگر ثابت نباشد حال نام دارد.                                                    (کشاف اصطلاحات الفنون،ص ۱۲۲۷)


به هر مقام که آنجا رسی اقامت کن/ولی دمی نه اقامت که تا قیامت کن


*مُقام،به ضم میم اقامت بود،همچنانکه مُدخل،ادخال بود و هیچ مقام کس را درست نیاید ،مگر به شهود اقامت دادن خدای او را بدان مقام تا بنای کار وی درست بود بر اصل درست.
(ترجمه ی رساله ی قشیریه،ص ۹۱)


ز کفر و دین و زنیک و بد و ز علم و عمل/برون گذر که برون زین بسی مقامات است
(عطار)


چندانکه زدم لاف کرامات و مقامات/هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد
(حافظ)



فرق بین حال و مقام:

نجم الدین کبری گوید:حال توشه و آشامیدنی و مرکبی است که رونده را تقویت می کند ودر سفر معنوی او را یاری می دهدکه به مطلوب کلی خود برسد و سفر بدون استطاعت حرام است.مقام برای فرود آمدن است و استراحت کردن از رنج مسافرت،پس حال مانند اسباب سفر است و مقام مانند منزل هایی است که در راه ها تعبیه کرده اند.


یا می گوییم: حال مانند دو بال است برای پرنده و مقام آشیانه ی اوست.

(فوائح الجمال و فواتح الجلال ـ نجم الدین کبری)


احوال عطا بود و مقام کسب ، و احوال از عین جود بود و مقامات از بذل مجهود و صاحب مقام اندر مقام خویش متمکن بود و صاحب حال برتر می شود.                     (ترجمه ی رساله ی قشیریه،ص ۹۲)



حال چون جلوه است زان زیبا عروس/وین مقام آن خلوت آمد با عروس

جلوه بیند شاه و غیر شاه نیز/وقت خلوت نیست جز شاه عزیز

جلوه کرده عام و خاصان را عروس/خلوت اندر شاه باشد با عروس

هست بسیار اهل حال از صوفیان /نادرست اهل مقام اندر میان


(مثنوی معنوی،چاپ نیکلسون ،دفتر اول،ص ۷۱



....بدان که مقام به رفع میم اقامت بود و به نصب میم محل اقامت. این تفضیل و معنی در لفظ مقام سهو است و غلط.در عربیت مقام به ضم میم اقامت باشدو جای اقامت باشد و مقام به فتح میم قیام باشد و جای قیام در راه حق....
(کشف المحجوب ، هجویری،ص ۲۲۴)



مراد از حال نزدیک صدقیان واردی است غیبی که از عالم علوی گاهگاه به دل سالک فرود آید و در آمد و شد بود تا آنگاه که او را به کمند جذبه ی االهی از مقام ادنی به اعلی کشد.برهان طریقت جنید"رحمة الله"گفته است: الحال نازلة تنزل بالقلب و لاتدوم.
و مراد از مقام مرتبه ای است از مراتب سلوک که در تحت قدم سالک آید و محل استقامت او گردد و زوال نپذرد.پس حال که نسبت به فوق دارد ،در تحت تصرف سالک نیاید ،بلکه وجود سالک محل تطرف او بود.و مقام که نسبت به تحت دارد محل تصرف سالک بود ....
(مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه،عزّالدین محمود کاشانی،ص ۱۲۵



حال و مقام از دیدگاه صوفیان کامل:


اویم گفت و شیخ سیروانی نیز گفت:که صوفی را حال و مقام نبود،که صوفی از احوال و مقامات برگذشته بود.  

(طبقات الصوفیه،پیر هرات،ص ۲۶۴)



خرابات:

مقام وحدت و خرابی صفات بشریت را گویند.

کیست که بنمایدم راه خرابات را/تا بدهم مزد او حاصل طاعات را                 (مولوی)

قدم منه به خرابات جز به شرط ادب/که ساکنان درش محرمان پادشهند

در خرابات مغان نور خدا می بینم/وین عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم       (حافظ)


در خرابات شدم دوش مرا بار نبود/می زدم نعره و فریاد ز من کس نشنود

یا نبد هیچ کس از باده فروشان بیدار/یا خود از هیچ کسی هیچ کسم درنگشود

چون که یک نیم زشب یا کم یا بیش برفت/رندی از غرفه برون کرد سر و رخ بنمود

گفت:خیر است دراین وقت تو دیوانه شدی؟/نغز پرداختی آخر تو نگویی که چه بود؟

گفتمش :در بگشا،گفت: برو هرزه مگوی/تا دراین وقت ز بهر چو تویی در که گشود؟

این نه مسجد که به هر لحظه درش بگشایم/تا تو اندر دوی اندر صف پیش آیی زود

این خرابات مغان است و درو زنده دلان/شاهد و شمع و شراب و غزل و رود و سرود


زر و سر را نبود هیچ دراین بقعه محل/سودشان جمله زیان است و زیانشان همه سود

ای عراقی چه زنی حلقه برین در شب و روز/زین همه آتش خود هیچ نبینی جز دود

(عراقی)


خرابات و مصطبه عبارت و کنایت است از خرابی و تغییر رسوم طبیعت و ناموس و خویشتنت نمایی و خودبینی و ظاهر آرایی،تبدیل اخلاق بشریت به اخلاق اهل مودت و محبت و خرابی حواس به طریق حبس و قید و منع او از عمل خویش....                    (اورادالاحباب و فصوص الآداب ،یحیی باخرزی)


* خراباتی شدن از خود رهایی است/خودی کفر است اگر خود پارسایی است


نشانی داده اندت از خرابات/که التوحید اسفاطالاضافات


خرابات از جهان بی مثالی است/مقام عاشقان لاابالی است


خرابات آشیان مرغ جان است/خرابات آستان لامکان است


خراباتی خراب اندر خراب است/که در صحرای او عالم سراب است


خراباتی است بی حد و نهایت/نه آغازش کسی دیده نه غایت


اگر صدل در وی می شناسی/نه کس را و نه خود را بازیابی


گروهی اندر او بی پا و بی سر/همه نه مؤمن و نه نیز کافر


*نکته : بین خرابات و عمارت تضاد است.



4_بهای باده چون لعل چیست جوهر عقل        بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد




عقل:  

عقل جوهری است مجرد از ماده در ذرات خود که در حین عمل با ماده مقارن است,و آن عبارتست از نفس ناطقه,که هرکس در گفتار خود من می گوید به آن اشاره  می کند.


و گفته اند :عقل و نفس و ذهن یک چیزند جز آنکه عقلش می خوانند , برای اینکه مدرک است و نفسش می نامند برای اینکه قدرت تصرف دارد, و ذهنش می گویند برای آنکه استعداد ادراک را دارد.
(تعریفات جرجانی)


عقل نه آلت است و نه علت حصول معرفت حق, و لکن عقل آلت است اقامت بندگی را. از بهر آن که عقل ممیز است و تمییز را دو باید و حق تعالی یکی است ,تمییز را آنجا راه نیست.


باز گفت که: این عاقل چون عقل یافت نشناسد خدای عزوجل را به نفس خویش تا تعریف حق تعالی نباشد.
(خلاصه ی شرح تصرف,ص 164)

حق _ جل ثنائه _بنی آدم را محضوض کرد از جمیع مخلوقات به انوار عقل تا موافق آید در همه احوال و طاعت خداوند را.


که عقل آلت عبودیت است و معرفت آلت ربوبیت, عقل احکام راست و معرفت اعلام راست, به نور عقل فرق توان کرد میان حق و باطل .عقل وزیر روح است و خازن وجود است .کاتب وحی و الهام است,و نساخ دفتر پیغام است.اخلاق را مربی اوست.و افعال را معلم اوست......این شارع شرح است و حاجب بارگاه مجد است.                      (رساله ی القدس _روزبهانی ,ص 71)




ابوسعید ابوالخیر را وقتی سوال کرد درویشی که عقل چیست ؟ شیخ گفت:"العقل آله العبودیه" : به عقل اسرار ربوبیت نتوان یافت که وی محدث است,و محدث را به قدیم راه نیست.     



(اسرارالتوحید, ص 315)




ما را به منع عقل مترسان و می بیار/کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست    (حافظ)


ابوالحسن نوری را پرسیدند که دلیل بر خدای عزوجل چیست؟ گفت خدای.گفتند:پس کار عقل چیست؟گفت عقل عاجز است و عاجز راه ننماید مگر به عاجزی همچون خویشتن.
(خلاصه ی شرح تصرف،ص ۱۵۵)



با عقل گشتم همسفر یک کوچه راه از بی کسی/شد ریشه ریشه دامنم از خار استدلالها
(صائب)


مولانا در مثنوی قائل به دو عقل معاش (قوه ی تدبیر زندگانی) و عقل معاد (قل دورنگر و پایان بین)


عشق بر باطن و حقیقت عقل اطلاق نمایند.بدانکه روح را دو اعتبار است :

یکی توجه او به عالم وحدت و کشور قدس،روح را به این اعتبار عشق خوانند:


گاهی عشق را بر نفس توجه و انجذاب روح به جانب وحدت هم اطلاق کنندو اعنبار ثانی آنست که روح چون متوجه عالم کثرت گردد جهت بسط علم بر کثر است.در این اعتبار هم دو نوع صورت تعلق معتبر است:


۱ـ آنکه ادراک حقایق کلیه و معانی مجرد،قدسیه نماید به این اعتبار عقل معاد گویند.


۲ـ آنکه مدرک احوال جزئیات و اعمال حسیّت و مادیات باشد. به این اعتبار آن را عقل معاش و عقل جزئی گویند .این نوع عقل را با عشق تباین و تضاد است.                   
(مرآت عشاق، ص ۲۱۶


عقل و عشق:


صوفیان را اعتقاد آنست که عقل زاییده ی حواس و ادراک می باشد، و چون حواس و ادراکات آدمی محدود و ناقص اند عقل هم که در حقیقت معلول آنها است همچنان محدود و ناقص خواهد بود.به این دلیل عقل نمی تواند حقیقت ، که امری خدایی است و از جنس معانی کلی و امانتی است را درک کند.


*عقل چه نقشی در زندگی صوفیان دارد؟


غیر صوفی ،دل در خدمت عقل دارد و صوفی عقل را خدمتگزاری صادق بای دل می داند.


باید توجه داشت که عقل مورد نظرصوفیان در مقایسه ی با عشق، عقل جزوی است....
(رسائل شاه نعمت الله ولی،ج ۱،)


جوهر:

اصل چیز،آنکه به خود قایم است.
(کشف المحجوب،هجویری،ص ۵۰۱)



ندارد هیچ جوهر بی عرض عین/ غرض چبود که لا یبقی زما ئین


(گلشن راز ،شبستری،ص ۳۳)


آرایه ی ادبی:


جوهر به نحو ایهام تناسب بکار رفته است .ضمن آنکه معنی مقصود از آن در این بیت همان مفهوم مصطلح در میان فلاسفه و منطقیون است باتفال آن در برابر "لعل" و "بها" و "تجارت" معنی دیگر آن (= گوهر،سنگ ارزنده) نیز به ذهن تداعی می گردد.



(وصل خورشید،دکتر علیرضا مظفری،ص ۱۲۴)




۵ـ نماز در خم آن ابروان محرابی                      کسی کند که به خون جگر طهارت کرد




*نمازی که وضو یا طهارتش به خون یا خون جگر باشد ،در حافظ سابقهای دیگر هم دارد:


خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد/به آب دیده و خون جگر طهارت کرد

طهارت ارنه به خون جگر کند عاشق/به قول مفتی عشقش درست نیست نماز

منشاء این مضمون بایداز حلاج باشد که گفت:"رکعتان فی العشق لا یصحُّ وضوءُ هما الّا بالدّم ": نماز عاشق دو رکعت است که وضوی آن جز به خون ـ شهادت ـ  درست نیاید.
(حافظ نامه،ج ۱، ص ۵۴۰)



......................نماز صوفیان دو رکعت بیشتر نیست ، برای بجا آوردن این دو رکعت نماز صوفی با آب عشق وضو می گیرد و رو به قبلهی (فاینما تولوا فثم وجه الله) می ایستد و چهار مرتبه "الله اکبر" می گوید.در اولین "الله اکبر" دنیا و اهل آنرا زیر پا می گذارد . با دومین "الله اکبر" آخرت را از یاد میبرد با سومین "الله اکبر" خیال هر چیز جز خدا را از دل بیرون می اندازد و با چهارمین "الله اکبر" خود را نیز فراموش می کند و سپس نمازش آغز می شود و از روی صدق بر مرده ی نفس خویش دو رکعت نماز می گذارد.از این نماز که فارغ شد به حق پیوسته است.


امروز برای صوفیان وضو گرفتن این نماز سالها طول می کشد .اگر به وضو گرفتن هم موفق شوند مدتها در "الله اکبر" اول می مانند و کمتر کسی است که به "الله اکبر" دوم برسد و دو دنیا را فراموش کند.
(چهل کلام و سی پیام،دکتر جواد نوربخش،ص ۱۸)


خرقانی گفت:از بندگان تو بعضی نماز و روزه دوست می دارند و بعضی حج و غذا و بعضی علم و کجاوه .مرا از آن بازکن که زندگانیم و دوستیم جز از برای تو نبود.                 (تذکرة الاولیاء


نماز ار نه از روی مستی کنی /به مسجد درون بت پرستی کنی


( رضی الدین آرتیمانی)



۶ـ فغان که نرگس جمّاش شیخ شهر امروز        نظر به دُردکشان از سر حقارت کرد

نرگس: [معربش نرجس:عبهر]: گیاهی است از رده ی تک لپه ای ها ،دارای پیازست.گلهایش منفرد و تعداد گلبرگهایش سه عدد و سفید رنگند و کاسبرگهایش نیز.


نرگس مخمور،نرگس شهلا و نرگس بیمار یعنی چشم خمار . نرگس زرد یعنی نسرین.

(فرهنگ معین)



در حاشیه ی برهان قاطع آمده است:"پهلوی nalkis ،از یونانی nalkissos ،لاتینی nalcissus ،فرانسه nalcisse . گلی است از تیره ی نرگسیها Amalyallidees که در وسط آن گلبرگهای سفید است و آنرا نرگس مسکین گویند.                               (گل گلاب، ص ۲۸۶)
نرگس بارها در دیوان حافظ به عنوان مشبه به یا رقیب چشمان معشوق مایه ی مضمون سازیهای بسیار قرار گرفته است:


نرگس ار لاف زد از شیوه ی چشم تو مرنج/نروند اهل نظر از پی نابینایی

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس/شیوهی تو نشدش حاصل و بیمار بماند

بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد/زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

نرگس طلبد شیوهی چشم تو ز می چشم/مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست

ضمنا در سنت شعر فارسی نرگس دارای دیده ولی بدون بینایی تصویر می گردد.

( حافظ نامه،بهاءالدین خرمشاهی،ج ۱ص ۱۷۰)



جماش:شادروان غنی در شرح این کلمه می نویسد:([جمش] در عربی به معنی نشگون گرفتن است یحیی بن اکثم در وصف غلام مامون می وید:"ایا قمرا جمشته فتغضبا":معنی اصلی تجمیش مغازله و ملاعبه است.



سعدی می گوید:


نه صورتیست مزخرف عبارت سعدی/چنانکه بر در گرمابه می کشد نقاش


که برقعیست مرصع به لعل و مروارید/فرو گذاشته بر روی شاهدی جماش

(کلیات،ص ۷۹۵)

زمخشری در اساسالبلاغه جماش را غزّیل یعنی عشقباز و عاشق پیشه معنی کرده است،و مؤنث آن را جمّاشه یاد می کند
جماش در عرف شعرای فارسی زبان به این معانی آمده است :شوخ ،مست،آرایش کننده،فریبنده ،دلربا ،دل فریب،فسونکار (برهان،لغت نامه،فرهنگ معین )


دگر بار از پریرویان جماش/نمی باید وفای عهد جستن                                   (سعدی)

*حافظ یک بار دیگر هم جماش را بکار برده است:


غلام نرگس جماس آن سهی سروم/که از شراب غرورش به کس نگاهی نیست.

شیخ شهر:توضیح:ص ۳۶۵،ج ۱،حافظ نامه خوب است.




شیخ در عرفان:


در زمان قدیم ،پیران طریقت را شیخ می گفتند .در زمان ما شیخ نماینده ی مجاز برای ارشاد طالبان طریقت از طرف قطب است.
به عبارت دیگر در تشکیلات خانقاهی سلسله ی نعمت اللهی ،شیخ مُبلغ و داعی مردم به سوی قطب است ، و هرقطب می تواند چندین شیخ مجاز برای دستگیری طالبان طریقت داشته باشد. در حالیکه در دیگر سلاسل به جای شیخ کلمه ی خلیفه را بکار می برند.


شیخ انسان کامل است در ریت و طریقت و بالغ بود در تکمیل علوم ثلاثه ی مذکور.


شیخ ما کامل مکمل ماست/این چنین شیخ ای عزیز کجاست

(رسائل شاه نعمت الله ولی،ج ۴،ص۱۵۴)


گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن/شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب/که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست                  (حافظ)

در دو بیت فوق حافظ نگاهی مثبت به شیخ دارد و به خلاف عادتمرسوم به معنای باطنی شیخ پرداخته و با شیخ از در طنز وارد نشده است.


شیخ عبارت است از :انسان کاملی که در علوم شریعت و طریقت و حقیقت تمام و به حدکمال رسیده باشد و به آفات نفوس،و بیما ری ها و داروها و چاره ی دردهای آن آگاه و بینا بوده و بر شفاء آنها توانا باشد،و هنگامی که آمادگی داشته و خواستار ارشاد باشند به راهنمایی آنها بپردازد.
(کشاف اصطلاحات الفنون،ص ۷۳۶)



دُرد کشان: "دُرده،دُردی، هر کدورت که در چیزی رقیق ته نشین شود."


ماده ای که در قعر ظرف شراب منجمد می شود و جرم روغن و جز آن ،در حافظ دُرد بکار نرفته است بلکه ترکیبات آن چون دردی آمیز،دردی آشام،درد نوش،دردکش،دردکشی،درد کشان:


باده خوارتنگدست که بنا به عدم تمکن مالی کم ارزش ترین بخش شراب را می خورد.


برو ای ناصح و بر دُرد کشان خرده مگیر ..

با دردکشان هر که در افتاد ور افتاد ..

عاشق دردی کشان اندر بند مال و جاه نیست ..

حافظم در مجلسی،دردی کشم در محفلی ..

دردکش صفت فاعلی است یعنی درد کشنده ،کشنده ی درد:کسی که تا ته پیاله و درد شراب را می نوشد.                                        (ناظم الاطباء)



*نکته: صفت نرگس جماش به شیخ شهر دادن توسط حافظ حرکتی طنز آلود است زیرا نرگس جماش صفت معشوق دلفریب است نه شیخ ابرو پریشان.



۷ـ به روی یار نظر کن ز دیده منت دار           که کاردیده نظر از سر بصارت کرد



دیده:

به نظر نمی رسد که "دیده" در مصرع نخست به معنی "چشم" بکار رفته باشد ،چون به قرینه ی مضمون مصرع دوم چشم ظاهر دردیدن یار آسمانی ،محلی از اعراب ندارد .ظاهرا "دیده"در این مصرع در مفهوم مفعولی یعنی آنچه که دیده می شود ـ که در این مقام همان یار و محبوب شاعر است ـ بکار رفته است،چون اگر خود محبوب حجاب ها را از پیش روی خود بر ندارد عاشق امکان ادراک او را نخواهد داشت.

از اینجاست که حافظ می گوید باید ممنون و منت دار خود یار باشی که تو را به دیدن خویش راه داده است.به عبارتی می توان گفت که مصرع دوم صرفا در مقام قرینه ی صارفه برای منع مخاطب از منت داشتن از دیده به مفهوم چشم سروده شده است،به روی یار نگاه کن و از خود او ممنون باش نه از چشم خود ،کارآزمودگان چون با چشم سر نمی نگرند زیر بار منت چشم خود نمی روند.
(وصل خورشید،دکتر علیرضا مظفری،ص ۱۲۷


تا نکند دوست نظر ضایع است/سعی من و جهد من و کوش


کار دیده:مجرب ،کار آزموده.


در این بیت کاردیده و مجرب کسی است که در نظر بازی و نگاه از سر حقیقت ،صاحب معرفت است و می داند که چگونه به دیدار جمال محبوب نایل گردد و به این مساله وقوف دارد که اگر دیداری میسر می گردد از عنایت معشوق است نه از تلاش و دیده ورزی خود.


من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم/لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم

بصارت:بصیرت قوتی است در دل منور به نور قدس که حقایق و بواطن اشیاء به آن دیده شود به مثابه ی بصر برای نفس که به آن صور و ظواهر اشیاء بیند.و حکما بصیرت را قوه ی عاقله ی نظریه می خوانند و چون منور گردد به نور قدس و هدایت حق،حجب وهم و خیال از دیده ی آن مرتفع شود.حکیم آن را قوه قدسیه گوید.


یارب که تو را چنین دلی حاصل باد/پیوسته دلت به کام خود واصل باد

(رسائل شاه نعمت الله ولی،ج ۴،ص ۱۷)

گر باید همی که بینی مرا تمام/چون عاقلان به چشم بصیرت نگر مرا           (ناصر خسرو)

خمش کن زآنکه آفات بصیرت/همیشه از سؤالست و جوابست          (کلیات شمس تبریزی)

بصیرت در بدایات ادراک حقیقت اخبار شریعت و صدق مجزا است،و در نهایات شهود کثرت در عین وحدت و قیام تمام به حقوق عبودیت و ایفای حقوق ربوبیت.            (رسائل شاه نعمت الله ولی،ج ۴،)


"قا هذه سبیلی ادعوا الی الله علی بصیرة انا و من اتبعنی "(۱۲/۱۰۸): بگو ای پیامبر این راه من است و می خوانیم من و پیروانم ،(مردمان را) به خداوند از روی بصیرت.

بصیرت آنست که تو را از حیرت برهاند،و آن بر سه درجه است:


۱.نخستین درجه آنکه بدانی که جز آنکه برای تمهید شریعت بر پاست،از آن سرچشمه ای می آید که نباید ازعواقب آن ترسی،پس باید بنگری حق ودن آنرا،تا از روی یقین از لذت آن بهره گیری و در راه پشتیبانی آن،از روی غیرت،در غضب باشی.


۲.درجه دوم آنست که چون حق ،کسی را هدایت کند و یا گمراه سازد در آن اصابت عدل را بینی و در رنگارنگ بودن قسمت آدمیان رعایت مهربانی او را دریابی و در جذب او حبل وصال را بنگری.


۳.درجه سوم بصیرت آنست که از آن معرفت بر جهد و اشارت را ثابت و استوار سازد و فراست را برویاند و بپرورد.       
(منازل السائلین،پیر هرات)

چون بینش سر سابقان به مفتاح نور غیب باز شود،به آن شگفتی های ملکوت و نوادر انوار جبروت را می نگرند و مشکلات علوم دینی را می فهمند و به مدد حق به راه حق هدایت می شوند به راهی که از ازل پسندیده حق بوده است...

(شرب الارواح ـروزبهان ،ص ۳۸)


۸ـ حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ                    اگرچه صنعت بسیار در عبارت کرد




صنعت کردن:تصنع و ظاهرسازی



*معنی اول بیت:


حدیث و سخن عشق را ازحافظ خراباتی بشنو نه از واعظ ریایی هرچند که در عبارات و اشعارصنعت و لطایف ظاهری ادبیبسیاری را بکار برده ام.زیرا واعظ از عشق بویی نبرده است و من با تمام وجود با عالم عشق و عاشقی آشنا هستم.

*معنی دوم بیت:


حدیث و سخن عشق را از حافظ بشنو نه از واعظ ریایی که درکلام خود ظاهرسازی و فریبکاری (صنعت) فراوان دارد.


آرایه ادبی:


استخدام:مصراع دوم در موضع صنعت استخدام قرار دارد و هم شامل حافظ می شود هم واعظ.




بحث کلی غزل:


ماتریس این غزل اعراض است از آنچه وجهی شرعی دارد به آنچه صبغه ی عشق و مستی دارد.


۱ـ در بیت اول اعراض از "روزه" به سوی باده نوشی.


بیا که ترک فلک خان روزه غارت کرد/هلال عید به دور قدح اشارت کرد

۲ـ در بیت دوم اعراض از ثواب و روزه و حج قبول به سوی "زیارت خاک میکده ی عشق"


ثواب روزه و حج قبول آنکس برد/که خاک میکده ی عشق را زیارت کرد

۳ـ در بیت سوم اعراض از مسجد و محراب به سوی گوشه خرابات.


مقام اصلی ما گوشه ی خرابات است/خداش خیر دهاد آنکه این عمارت کرد

۴ـ در بیت چهارم،اعراض از عقل به سوی باده ی چون لعل.


بهای باده ی چون لعل چیست،جوهر عقل/بیا که سود کسی بردکاین تجارت کرد

۵ـ در بیت پنجم از محراب مسجد به ابروان محابی.


نماز در خم آن ابروان مرابی/کسی کند که بخون جگر طهارت کرد

۶ـ در بیت ششم اعراض از شیخ شهر به دردکشان.


فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز/نظر به لولیان از سر حقارت کرد

۷ـ در بیت هفتم اعراض از دیگران و انحصار نظربه روی یار.


یه روی یار نظر کن ز دیده منت دار/که کاردیده نظر از سر بصارت کرد

۸ـ در بیت هشتم اعراض از "واعظ" به سوی "حافظ".


حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ/اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد

(وصل خورشید،دکتر علیرضا مظفری)


شرح وتفسير:مهدي آرايي
















نظرات (2)

05 دي 1387,ساعت 19:54:36
سلام
سلام رفیق
همین
سلام!
نوشته شده توسط حسین تولائی (مهمان)
19 بهمن 1387,ساعت 12:45:39
را بطه ی حافظ با پسر پی
خیلی از فضای عرفانی شما خواهیم لذت برد.
نوشته شده توسط پینوکیو (مهمان)



۲ـ ثواب روزه و حج قبول آنکس برد                     که خاک میکده عشق را زیارت کرد

آخرین بروز رسانی در سه شنبه, 17 فروردین 1389 ساعت 06:42
 

افزودن نظر


کد امنیتی
Refresh

کلیه ی حقوق مربوط به مطالب این سایت نزد حافظ آرا - حافظ پژوهي محفوظ می باشد
boghcheh!: ترجمه شده توسط