|
غزل3: هاتفي ازگوشه ميخانه دوش (مهدي آرايي) |
|
|
|
|
نوشته شده توسط مهدي آرايي
|
|
شنبه, 21 آذر 1388 ساعت 09:18 |
|
هاتفی از گوشه میخانه دوش گفت ببخشند گنه می بنوش لطف الهی بکند کار خویش مژده رحمت برساند سروش این خرد خام به میخانه بر تا می لعل آوردش خون به جوش گر چه وصالش نه به کوشش دهند هر قدر ای دل که توانی بکوش لطف خدا بیشتر از جرم ماست نکته سربسته چه دانی خموش گوش من و حلقه گیسوی یار موی من و خاک در می فروش رندی حافظ نه گناهیست صعب با کرم پادشه عیب پوش داور دین شاه شجاع آن که کرد روح قدس حلقه امرش به گوش ای ملک العرش مرادش بده و از خطر چشم بدش دار گوش
1-هاتفی از گوشه ی میخانه دوش گفت ببخشند گنه می بنوش
هاتف:
سروش یا هاتف فرشته ای که پیغام آور باشد عموما و فرشته ای که پیغام و مژده آورد خصوصا که هاتف غیب گویند . چنانکه تقلای این دو را یکسان به کار برد.
معنی دیگر میخانه در عرفان:
مجمع دوستان با صفا که در عشق محبوب و مطلوب حقیقی گرفتار و از باده ی حقیقی سرمست و یک رنگ و یک دل برای وصول به مطلوب ، طریق مجاهدت و راه بپیمایند ،میخانه می نامند.
الهی به مستان می خانه ات به عقل آفرینان دیوانه ات
به میخانه ی وحدتم راه ده دل زنده و جان آگاه ده
به میخانه آی و صفا را ببین مبین خویشتن را خدا را ببین
رخ ای زاهد از می پرستان متاب تو در آتش افتاده ای من در آب
(رضی الدین آرتيماني)
معنی دیگر برای میخانه در عرفان :
میخانه ، خانه ی پیر و مرشد کامل را گویند ،و همچنین به معنای زمین(کره خاکی) نیز اطلاق می گردد.
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر از خدمت رندان نکنم کار دگر
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند من بسرشتند و به پیمانه زدند
خصوصیات آدمهای ساکن میخانه:
آنها به مقام وحدت می رسند . صفات بشری را در خود خراب می کنند و وجود جسمانی را فانی می نمایند . از مرد خراباتی بی اختیار معارف الهی صادر می شود. آنها عادات حیوانی را تخریب و قوت غضبی و شهوانی و عادات و رسوم را تبدیل به اخلاق محموده می کنند.
در خرابات ما گذر نکند هر که از خویشتن سفر نکند
این خرابات عشق به دریاییست ماهی ما در او گذر نکند
هر که محبوب کفر و دین باشد دست با دوست در کمر نکند
(سنایی)
*بسیاری از غزلهای حافظ با حدیث میخانه آغاز می گردد:
1_دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما/ چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما
2_الله الله که در میکده باز است
3_در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
4_ منم که گوشه ی میخانه خانقاه منست
تقابل میخانه با نهاد های شریعت و طریقت و علم و آموزش رسمی در دیوان حافظ:
1_ در میخانه ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود..
2_ز خانقاه به میخانه می رود حافظ..
3_یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست وا نچه در مسجدم امروز کمست آنجا بود
4_از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
5_حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز فتاد در سر حافظ هوای میخانه
جمع بندی معانی متفاوت میخانه:
ما در یک جمع بندی کلی به این نتیجه می رسیم که به هر حال میخانه محل بروز و ... عشق است و مکانی است مقدس که قابلیت عشق ورزی دارد حال می خواهد این مکان خانه پیر باشد خواه جمع دوستان رند و یا دل عارف.
سه مرحله سلوک دل:
دل بتخانه است و پر از اصنام است هرگاه مانند محمد دل را از بت ها پاک کنیم مسجد و دیر می شود یعنی جایی که دل خانه ی خدا می شود و هنوز منیت و خود حضور دارد. اما مرحله ی سوم میخانه است در این مقام خود وجود ندارد و آنجا یک چیز است و آن ساقی است.
*بر در دروازه ی دل نشستم و کسی را جز خدا راه ندادم (حضرت علی (ع))
مقام اصلی ما گوشه ی خرابات است خداش خير دهاد آنکه این عمارت کرد
بهای باده ی چون لعل چیست جوهر عقل بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد
(حافظ)
می:
می در اصطلاح عرفانی غلبه ی عشق را گویند (شرح اصطلاحات) که غلبه ی عشق همان محبت ذاتیه است. که محو می کند از قلب محب هر چیزی غیر از محبوب را ، پس محبت به منزله ی صیقل و برنده باشد که رنگ ما سوی الله را از قلب سالک می تراشد و محو می سازد تا سالک به اسلام معنوی متصف گرددو مسلمان حقیقی شود .
_می بده تا دهمت آگهی از سر قضا که بروی که شدم عاشق و از بوی که مست
_هاتفی از گوشه ی میخانه دوش گفت ببخشند گنه می بنوش
_زان می خورم که روح پیمانه ی اوست زان مست شوم که عقل دیوانه ی اوست
عراقی گوید:
مي:
هر که را جام می بدست افتاد رند و کلاش و می پرست افتاد
دل و دین و خرد ز دست بداد هر که را جرعه ی بدست افتاد
چشم میگون یار هر که بدید نا چشیده شراب مست افتاد
و آنکه دل بست در سرزنش ماهی اسا میان شست افتاد
عطار گوید:
چون می تحقیق خورد، در حرم کبریا پای طبیعت ببست دست باسرار برد
اقسام عرفانی:
الف : می عشق : حالت جذبه و شیفتگی و تجلیات ربانی است.
من مست می عشقم هشیار نخواهم شد وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
امروز چنان مستم از باده ی دوشینه تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد
آن رفت که می رفتم در صومعه هر باری جز بر در میخانه این بار نخواهم شد
(عراقی)
ب:می کهنه : قلب عارف کامل واصل را گویند.
ای ساقی ماهروی برخیز کان آتش تیز بنشست
در بتکده رفت و دست بگشاد زنار چهار کرده بربست
در ده می کهنه ای مسلمان کاین کاخر تازه توبه بشکست
ج: می مغانه : تجلیات ربانی و انفاس قدسی مرشد کامل را گویند.
چنین که حال من زار در خرابات است می مغانه مرا بهتر از مناجات است (عراقی)
می چیزی است که باعث تغییر کیفیت سالک است و اسرار هست که از دست پیر برسد
می گاهی اطلاق به ذکر می شود.
می عرفانی در دیوان حافظ :
الف : باده کلید اسرار عشق:
اسرار عشق در دیوان خواجه همواره در شعشعه ی باده ی ناب و در جام بلورین می سرخ متجلی است عاشق حقیقی کسی است که عشق را در سرمستی و معشوق را در سکر و بیخودی بجوید و خاک میکده ی عشق را زیارت کند.
ب : چرا برای نمایش حالت بیخودی و عشق و مستی و محبت و بیخبری از خود واژه ی" می "انتخاب شده است ؟
زیرا این حالات معنوی در حال تحریر و بدون داشتن مشبه به مادی و محسوس قابل توصیف و درک نیست، و چون این حالت و آثار آن (از لحاظ ظاهر) بیش از هر چیز با مستی و آثار ناشی از خوردن می انگوری متناسب و متشابه است «می و مستی» را برای این حالت یعنی حالت عشق آمیز و مستی خیز بیخودی معنوی و شور و وجد و شوق عرفانی انتخاب کردند.
ج: آیا می در نظر حافظ مفهومی صد در صد معنوی داشته است؟
هر چند که دکتر مرتضوی معتقد است که می و میخانه در حافظ صد در صد معنوی است اما بهاءالدین خرمشاهی به حضور سه نوع می در دیوان حافظ معتقد است:
۱- می انگوری ۲- می ادبی ۳- می عرفانی
اما آنچه مسلم است حافظ در اشعار خود بصراحت معنویت می و میخانه را آشکار کرده و از این باده ی معنوی و می فیض بخش ازلی در حدیث تخمیر طینت می آلود و سرشت عشق آمیز و مستی نیز در بشر یاد کرده است:
بر در میخانه ی عشق ای ملک تسبیح گوی کاندر آنجا طینت آدم مخمر می کنند
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
آیا می توان در معنویت باده ای که ملائک آنرا با گل آدم عجین می کنند و به پیمانه می زنند با میخانه ای که به عشق تخصیص یافته است و فرشتگان بر در آن تسبیح می گویند ترددی کرد؟ قطعا نه!!
**نکته ای مهم در باب می عرفانی در دیوان حافظ:
در فهم اشعار « می » آمیز حافظ برای دریافت درجه ی وضوح « معنویت می » بر شدت و ضعف قرائن باید دقت کرد مثلا:
زان می عشق کزو پخته شود هر خامی/گرچه ماه رمضان است بیاور جامی
که ابتدا انسان به قرنیه ی مصراع دوم می را می زمینی و انگوری تلقی می کند اما با رجوع به مصرع اول و دقت در ترکیب « می عشق » پخته شدن انسان به واسطه ی می در می یابد که می در اینجا عرفانی است.
_ طبیب عشق منم باده ده که این معجون / فراغت آورد و اندیشه ی خطا ببرد
_ ثواب روزه و حج قبول آنکس برد /که خاک میکده ی عشق را زیارت کرد
_ ما را که درد عشق و بلای خمار کشت/ یا وصل دوست یا می صافی دوا کند
_ جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت / عیسی دمی کجاست که احیای ما کند
_ چو پیر سالک عشقت بی حواله کند / بنوش و منتظر رحمت خدا می باش
_اگرچه مستی عشقم خراب کرد ولی/اساس هستی من زان خراب آباد است
در بیت زیر نیز بوضوح هر چه تمام تر فرق بین « مستی عشق » و « مستی آب انگوری » روشن شده است :
مستی عشق نیست در سر تو رو که تو مست آب انگوری
(مکتب حافظ ، مقدمه بر حافظ شناسی ، منوچهر مرتضوی ، چاپ چهارم-ص۴۱۱و ص۴۱۲)
حافظ از چند نوع می در دیوان خود یاد می کند؟
الف : می انگوری ب :می عرفانی
الف: می انگوری :
بنابه گفته ی خرمشاهی حافظ می انگوری و معشوق جسمانی را با اشتها و حضور قلب و با احساس می ستاید اما به نظر من حضور می انگوری حضوری ادبی دارد و در واقعیت زندگی حافظ حضور مصرفی و آشامیدنی ندارد کمااینکه این نوع نگرش نسبت به می در آثار عرفای بزرگ دیگر وجود دارد که لزوما بر مبنای کنایت و استعارت شاعرانه آورده می شود
مانند این بیت عطار:
عزم آن دارم که امشب مست مست پای کوبان شیشه ی دردی بدست
سر به بازار قلندر بر نهم پس به یک ساعت ببازم هر چه هست
و جالب اینکه وجود می و شراب در دیوان حافظ هر چند که اطلاق ظاهر پیدا کند باز در کنه مقصود او شرابی روحانی نمود پیدا می کند و و اصولا به نظر نمی رسد که شرابی دنیایی مد نظر حافظ باشد.
_ من و انکار شراب این چه حکایت باشد/ غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد
_ شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند/ که زیرکان جهان از کمندشان نرهند
ب: می عرفانی:
عکس روی تو چو در آینه ی جام افتاد عارف از پرتوی تو در طمع خام افتاد
به هیچ دور نخواهند یافت هشیار باش چنین که حافظ ما مست باده ی ازل است
گوشه:
در هندسه ی مقدس زاویه خیلی معنی دارد . در صومعه ها و معابد هندی همیشه گوشه هایی یک نفره هست که فرد به فکر و ذکر می پرداخته است.
در زاویه ها انرژی ها ماندگار است . انرژی به هدر نمی رفته است.
مثلا ذکر یک انرژی و انعکاس دارد که زاویه ها این انعکاس را ایجاد می کرده است مثلا دستار و عمامه هم برای این است که انرژی از سر هدر نرود و این در عرفان ثابت شده است.
گوشه و عزلت نشینی در ابیات فارسی بسیار معنا دارد.
گناه:
جریان آیه های عذاب در قرآن طبق نظر حاج آقا دولابی:
* براي راه يافتن به خوبان خدا ادب لازم است. انذار براي ايجاد ادب در فرد مقابل است . ولي دولت اهل بيت به انذار احتياج ندارد ، خود محبت در او ايجاد ادب مي كند.
* همه ي آيات عذاب و قهر خدا مال اين است كه مردم از دنيا راه بيفتند و حركت و رشد كنند، اما وقتي راه افتادند ، بايد راه را براي آنها باز كرد و از رحمت و زيبايي حق گفت و به آنها اميد داد.
*در تهديد هاي الهي بيشتر از بشارتها محبت وجود دارد.
آيا مومن گناه مي كند ؟ (طبق ذكر حاج آقا دولابي)
بله.
الف : گناه براي اهل ولايت مثل جامه ي عاريه است كه فرد تحت تاثير عادت و رسوم اجتماعي و براي عقب نماندن از ديگران آن را از صاحبش عاريه مي كند و مي پوشد و در حاليكه جامه را بر تن دارد زجر مي كشد و منتظر فرصتي است كه آن را از تن بيرون آورد.
ب:مومن محال است معصيت را دوست داشته باشد ولي ممكن است زير فشار شهوات به اكراه به معصيت مبتلا شود ولي عمل به اكراه را نمي نويسند. ساحران بعد از ايمان آوردن به فرعون گفتند: و ما اكرهتنا عليه من السحر : و آنچه از سحر كه ما را با اكراه به آن واداشتي.
ج: در زمان سابق براي شستن ظرفهاي مسي و برنجي ، اول مقداري خاك و ماسه روي آن مي ماليدند و بعد آنها را مي ساييدند . ظرفي را كه سگ دهان بزند هم شرعا بايد خاك مال كرد تا پاك شود. گاهي اوقات خدا هم براي جلا دادن و پاك كردن بنده اي امكان مي دهد كه گناهاني به دستش جاري شود بعد در اثر همان گناه چنان سرشكستگي پيش خدا پيدا مي كند كه از عُجب پاك مي شود و چنان حالت توبه و فرار از گناه ، در او ايجاد مي شود كه او را در مسير طاعت و بندگي ثابت قدم كرده و او را اهل جنت مي كند.
د: شخص مقدس مآبي خدمت حضرت صادق عرض كرد: برخي از كساني كه مي گويند ما از دوستان اهل بيت هستيم مرتكب گناهان متعدي مي شوند. آيا مي توانيم به آنها فاسق بگوييم. حضرت كه چهار زانو نشسته بودند به جمال غضب در آمد . دو زانو نشستند و فرمودند : پناه مي برم به خدا كه كسي به دوست ما فاسق بگويد (حضرت ارتكاب گناهان را انكار نفرمود/عرض كرد: پس چه بگوييم؟حضرت فرمود : اگر خواستيد مي توانيد بگوييد فاسق العمل . خود آنها فاسق نيستند ، اعمال فسق از آنها سر مي زند. عرض كرد: بالاخره با اين گناهان عاقبت آنها چه مي شود؟ حضرت فرمود: در زندگي دچار ابتلائاتي از قبيل فقرو بيماري مي شوند و در آن تنگنا خدا به آنها ترحم مي نمايد و آنها را پاك مي كند و مي بخشد و پس از مرگ به بهشت مي روند. عرض كرد : اگر نشود چه؟ فرمود : در لحظه ي جان دادن وقتي ديدند دستشان از همه ي عزيزانشان كوتاه مي شود در فشار جان دادن خداوند به آنها ترحم نموده ، آنها را پاك كرده و مي بخشد و به بهشت مي روند.
عرض كرد اگر نشدچه ؟ فرمود: در روز محشر در آن شرايط هولناك كه قرار گرفتند در آن فشار خدا به آنها ترحم نموده آنها را پاك مي كند و به بهشت مي روند عرض كرد اگر نشود چه؟ حضرت دوباره به حال غضب در آمدند و فرمودند : اگر نشد به كوري چشم دشمنانمان خودمان مي آييم و شفاعتشان مي كنيم و دستشان را مي گيريم و به بهشت مي بريم.
گناه در ديوان حافظ:
جريان گناه و به گونه اي نترسيدن و قبول آن به عنوان يك ضرورت در زندگي اين جهاني در انديشه ي حافظ زواياي گوناگوني دارد و همين زوايا باعث تولد ابياتي از قبيل اين ابيات شده است.
_ جايي كه برق عصيان بر آدم صفي زد ما را چگونه زيبد دعوي بيگناهي
_ گناه اگرچه نبود اختيار ما حافظ تو در مقام ادب باش و گو گناه من است
_ هاتفي از گوشه ي ميخانه دوش گفت ببخشند گنه مي بنوش
_ نه من از خلوت تقوا به در افتادم و بس پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت
_ بهشت اگرچه نه جاي گناهكاران است بيار باده كه مستظهرم به همت او
_مكن به چشم حقارت نگاه در من مست كه نيست معصيت و زهد بي مشيت او
در اين مختصر به بررسي چند زاويه ي ديد حافظ نسبت به گناه مي پردازيم:
الف: نگاه اميد وارانه نسبت به آياتي كه خداوند در آن مژده ي بخشش گناهها را داده است و گناه را جزء لاينفك زندگي انسان داشته است و همين نگرش و ديد باعث تولد ابيات اين چنين شده است:
هاتفي از گوشه ي ميخانه دوش گفت ببخشند گنه مي بنوش
بهشت اگرچه نه جاي گناهكاران است بيار باده كه مستظهرم به همت او
مكن به چشم حقارت نگاه در من مست كه نيست معصيت و زهد بي مشيت او
ب: نگاه حافظ به گناه طبق اسطوره ي هبوط آدم:
طبق اسطوره هاي آسماني ُعصيان آدم باعث اخراج او از بهشت شد كه تاويلهاي عرفاني بر آن است كه آدم در تن دادن به « گناه» عصیان هیچ اختیاری نداشته و در حقیقت از سر فرمان برداری به «حکم ازلی» که یک ضرورت وجودی ست ، تن در داده است. زیرا هیچ چیزی بیرون از میدان علم و اراده ی الهی روی نمی تواند داد بنابراین آدم از سر«ادب» برای تن دادن به خواست محبوب ازلی گناه را به گردن می گیرد یعنی جایگاه پر آزمون و پر بیم و رنج موجود «مختار مجبور» را در هستی می پذیرد و همین جریان باعث تولد ابیاتی مثل این می شود:
گناه اگرچه نبود اختیار ما حافظ تو در مقام ادب باش و گو گناه من است
این مجبور بودن در انجام و پذیرش گناه نکته ای است که در آثار دیگران از جمله شیخ محمود شبستری مشهود است:
_هر آنکس را که مذهب غیرجیر است نبی فرمود کو مانند گبر است
_ نبودی تو که فعل ات آفریدند تو را از بهر کاری آفریدند
_ یکی هفتصد هزاران ساله طاعت به جای آورد و کردش ظوق لعنت
_ دگر از معصیت جور و صفا دید چو توبه کرد نام اصطفا دید
_ عجب تر آن که این از ترک مامور شد از الطاف حق مرحوم و مغفور
_مر آن دیگر ز منهی گشت ملعون زهی فعل تو ، بی چند و چه و چون
_ خداوندی همه در کبریایی است نه علت لایق فعل خدایی است
_سزاوار خدایی لطف و قهر است ولیکن بندگی در حیر و فقر است
_کرامات آدمی را اضطرار است نه آنک او را نصیب از اختیار است
_نبوده هیچ چیزش هرگز از خود پس آنگه پرسدش از نیک و از بد
_ندارد اختیار و گشته مامور زهی مسکین ، که شد مختار مجبور
پس می بینیم که در اصل گناهی در کار نبوده است و ماجرای گناه از جانب حق به منظور به دام آوردن آدم در بند عشق بوده است پس می توان گفت که دراصل یا گناهی در کار نبوده یا آنکه همه ی گناهان بخشوده است زیرا گناهکار پشت گرم به فیض رحمت عام اوست:
دوش ام نوید داد عنایت که حافظا باز آ که من به عفو گناهت ضمان شدم
با این منطق گناه ازلی برای در آمدن از عالم بی گناهی و صلاح و تقوای فرشته وار نخستین و انسان شدن به معنای دقیق کلمه ضروری است زیرا تنها انسان است که استعداد گناه کردن و عشق ورزیدن دارد :
نه من از خلوت تقوا به در افتادم و بس پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت
زیبایی مطلق میل به تجلی دارد و در آینه یک جهانی که در آن صاحب نظری باشد این تجلی باید صورت پذیرد پس انسان که موجودی دل بیدار عاشق بود و فلسفه ی خلقت خویثش را می دانست با دست زدن به گناه یا به عبارتی با پذیرفتن گناه بهشت و عالم آسایش پرستی را رها می کند و پا به عالم سرمستی و رندی می گذارد تا از زندگی فرشته وار به زندگی عاشقانه ای دست یابد.
(عرفان و رندی در شعر حافظ ،داریوش آشوری)
پس گناه خطری و گناهکاری جبلی که هم در اندیشه ی عرفان اسلامی و هم در اغلب مذاهب و فرقه های مسیحی چندان بی اصل و اساس نیست ، هر چند که در الاهیات و کتاب و سنت با چنین عقیده ای برخورد نمی کنیم. (ولا تزر وازره وزر اخری = هیچکش محتمل بار گناه دیگری نیست/قرآن کریم)
مرتضی مطهری :
«... یک نقصی است که مقدمه ی کمال است یک عصیانی است که منجر به مغفرت و توبه و بازگشت می شود اصلا کمال آدم در عصیان بود ولی نه در عصیان از آن جهت که عصیان است عصیان اگر عصیان باشد متوقف کننده است. تزلزل است انحطاط و سقوط است ولی اگر منجر به توبه و بازگشت شود آن کمال خواهد بود.
نگاه اخلاقی عاطفی حافظ به گناه نه نگاه عرفی یا دینی:
(بنا به ضرورت اجتماعی)
با جستجو در آثار حافظ ما می بینیم که وی با همه ی تربیت و تهذیب دینی که می توان برایش تصور کرد بیشتر از گناه اخلاقی عاطفی پروا داشته تا گناه عرفی یا دینی :
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن که در شریعت ما غیر از این گناه نیست
دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ که رستگاری جاویددر کم آزاریست
وی بیشتر در غم حق الناس است تا حق الله:
پیر دردی کش ما گرچه ندارد زر و زور خوش عطا بخش و خطا پوش خدایی دارد
گر می فروش حاجت رندان روا کند ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
حیرت حافظ و سپس رسالت او بر اثر پی بردن به آن ، این است که معاصران او برعکس رفتار می کنند یعنی گناه اخلاقی را آسانتر و فراوان تر مرتکب می شوند اما گناه دینی را دشوارتر و پنهان تر .
و بنابه گفته ی بهاءالدین خرمشاهی در مقدمه ی حافظ:
گناه اگر از مقوله ی حق الله باشد و نه حق الناس تازیانه ی سلوک است و حتی می تواند مایه ی تقرب باشد زیرا چنین به نظر می آید که خلا از گناه در ذهن و زبان و زندگی انسان ممکن نیست مثلا در ژرفنای نماز گاه حضور قلب از دست می رود این از دست رفتن حضور قلب گناه است این گناه گناهی است عبرت آموز و توبه آفرین و تعالی بخش چون نمازگزاری که بر اثر ضعف های بشری و شکسته - بستگی های خاطر مجروح خویشتن حضور قلبش را از دست می دهد فی الفور شرمنده می شود ۷ پشیمان می شود.
نگاه اعتراض آمیز به گزینشی بودن دین نگاه حافظ است:
*حافظ هم اهل اخلاق و هم اهل دیانت بوده است اما بیشتر اصول را رعایت می کرده است و درون را می دیده است حافظ گناه را شر مطلق نمیشمرد و همه ی گناهان را یکسان و یک نوع نمی داند و از همه به یک اندازه پرهیز نمی کند و نصیب خویش را از دنیا فراموش نمی کند ولی تا همان اندازه که در دامان حرص نیفتد.
* حافظ دریافته بود که بی گناهان جلوه فروش و از خود راضی، آن قدر ها هم بی گناه نیستند .. شوق گناه دارند اما ذوق گناه ندارند . گناهان بد و بیهوده و آزارنده ای را برگزیدند و از همین جاست که به بزرگترین کشف زندگی و هنر خود نائل شد و امل الفساد ریا را شناخت:
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
معنی بیت (عرفانی):
دیشب فرشته ی عالم غیب(یا ندای درونی -ایهام دارد) از گوشه ی خانه ی پیر و مرشد کامل (یا دل عاشق - ایهام دارد) در هنگام شب گفت خداوند گناه را می بخشد اهل عشق و محبت باش و عشق بورز (یا شراب بنوش- ایهام دارد)
معنی بیت(ظاهری):
دیشب ندادهنده ای از گوشه ی میخانه گفت که خداوند گناه را می بخشد می بنوش.
آرایه های ادبی بیت:
۱- تلمیح = تلمیح به حدیث: لولا إنّكُمْ تَذْنَبون لِخَلْقِ الله خَلقا ً يَذْنَبون فَيَغْفِرْ لَهُمْ = اگر گناه نمی کردید خداوند خلقی دیگر را می آفرید تا گناه کنند و بیامرزدشان.
و یا:
بگو ای بندگان من که بر زیان خویش اسراف کرده اید ، از رحمت خدا مایوس نشوید ، زیرا خداوند همه ی گناهان را می آمرزد . اوست که آمرزنده ی مهربان است.
(زمر - ۵۲)
* نکته : این بیت بر گناهان گذشته دلالت می کند اگر بر حسب ظاهر معنی کنیم!
۲- واج «ش» و «گ» واج آرایی دارد.
۲-عفو الهی بکند کار خویش مژده ی رحمت برساند سروش
مژده : اشاره به مبشرا و نذیرا در قرآن.
رحمت :مهربانی ، شفقت ، آمرزش و بخشایش.
سروش: فرشته ی وحی - جبرئیل
بخشایش خداوند کار خود را می کند ، فرشته ی پیام آور(جبرئیل که قرآن را نازل می کرد) مژده بشفقت و مهربانی خدا را خواهد رساند.
عفو:بخشش و گذشت از گناهان . در اصطلاح :حقیقت معنی توحید که راس المال معاملت اوست با حق تعالی
منشا عفو حقیقی خداوند است و هر گاه متصوفه در مقامی قرار می گرفتند که باید کسی را عفو کنند نه تنها برآن فرد منت نمی گذاشتند بلکه منت پذیر بودند و خوشحال بودند که فعلی خدایی از آنها صادر شده است.
عفو در لغتنامه ي دهخدا:
آمرزيدن و در گذشتن از گناه و عقوبت نا كردن مستحق عذاب را. [ع مص]
رحمت: رحمت ، مهرباني ، شفقت ، نوعي رافت.
رافت از رحمت رقيق تر است و در آن بر كراهت اقدام نمي شود ، در صورتيكه در رحمت به مكروه نيز اقدام مي شود .
= آمرزش ، مغفرت
= باران. رحمت به معني باران آمده و اين مجاز است و نمادا رحمت به معنب باران گرفته شده از اين جهت كه بارش رحمت الهي است.
*عفو الهي يا لطف الهي كدام صحيح است؟
با توجه به مضمون بيت پيش (ببخشند گناه) قطعا در اين بيت «عفو الهي » مناسب تر است نه «لطف الهي» گذشته از آن بيت بعدي (مطابق ترتيب هفت نسخه از نه نسخه ) با «لطف الهي » آغاز مي شود و بسيار بعيد مي نمايد كه حافظ به تكرار آن در آغاز دو بيت متوالي بي توجه باشد . كهن ترين نسخه ها هم حاكي اين نكته اند. (نسخه هاي 813 ، 816 ، 818 ، 824)
(حافظ برتر كدام است؟ ، دكتر رشيد عيوضي ، ص315)
۳-لطف خدا بيشتر از جرم ماست نكته ي سربسته چه گويي خموش
لطف: نرمي و نازكي در كار و كردار
در عرفان هر گاه عاشقي از طريق مشاهده و مراقبه پرورش داده شود مي گويند مورد لطف قرار گرفته است و هر گاه خداوند اين مشاهده و سرور را دوام بخشد مي گوئيم كه لطف خدا بيشتر از جرم ماست يعني مجرم بودن ما جلوي لطف خدا را نمي گيرد
حديث قدسي : كساني كه به من پشت كرده اند اگر مي دانستند كه من چه مقدار به آنها اشتياق دارم از شوق جان مي دادند.
(و علم المدبرون عني كيف اشتياقي بهم لماقوا شوقا)
جرم: گناه در اصطلاح حقوقي جرم عملي مثبت يا منفي است كه قانون آن را منع كرده و براي ارتكاب آن مجازاتي مقرر شده هر گاه مرتكب به قصد آن را انجام داده باشد.
نكته ي سر بسته : قضيه و موردي بسيار حساس و مهم كه به حالت رازي مي باشد و كشف آن سعادت و لياقت مي خواهد و گفتن آن نيز مخاطبي صالح را مي طلبد.
معني بيت:
لطف و مرحمت خدا نسبت به بندگان خود بيش از ميزان گناه ماست و براي چه اين معني و لطيفه ي مخفي را كه نبايد اظهار شود معلوم مي كني؟ پس خاموش باش!
زيرا اگر اين نكته ي سربسته را كه گذشت خداوند از ميزان گناه بندگان بيشتر است ، آشكار مي كني ، بندگان گستاخ مي شوند و به احكام الهي توجه نمي كنند.
اين سه بيت بالا اشاره به آيه ي 53 سوره ي زمر دارد.
*آيه ي 12 سوره ي انعام:
قل لمن ما في السماوات و الارض قل لله ، كتب علي نفسه الرحمه :
بگو آنچه كه از زمين و آسمانهاست از آن كيست؟ بگو از آن خداست كه رحمت را بر نفس خود حتم كرده است.
چه گويي درست است يا چه داني؟
تصحيح هاي عيوضي ، خانلري ، جلالي ، نوراني ، سايه و دكتر عيومي (چاپ جديد دو جلدي) ضبط چه گويي دارد. اما قزويني ، خلخالي و جاويد – خرمشاهي «چه داني دارند.
در اين شعر يا هاتف نكته ميگويد يا حافظ كه خود نكته داني بزرگ است و گفتن «چه داني » خارج از انصاف است براي مطلب واضح و روشني مثل اين نكته كه لطف خداوند بيشتر از جرم ماست
و به هر حال اين نكته را چه حافظ گفته باشد چه هاتف نكته اي است كه در دايره ي دانايي اين دو است اما افشاي آن براي مردم عوام خالي از خطر نيست و خطر در بيان «نكته ها» است نه در «گفتار ها ».
نكته ي مهمتر ديگر اينكه در ه8فت نسخه ي اقدم كه در زمان تصحيح قزويني و خلخالي و جاويد- خرمشاهي دردسترس بوده است «چه گويي » ضبط كرده است.
۴-اين خرد خام به ميخانه بر تا مي لعل آوردش خون به جوش
خرد خام: عقل نا پخته – خرد به ظاهر در گاهي بالاتنر از عقل دارد در خرد بصيرتي و نگاهي آسماني توام با عقل وجود دارد اما در اشعار حافظ خرد و عقل به يك معني گرفته شده است و خرد و عقل هر دو در مقابل عظمت عشق يك نوع درماندگي داردند اما هر گاه حافظ از خرد ياد مي كند يك احترام خاصتري براي او قائل است نسبت به عقل و در دو بيت اشاره به بالاتر بودن درگاه خرد نسبت به عقل مي كند :
از خرد بيگانه شو جون جانش اندر بر بكش دختر رز را كه نقد عقل كابين كرده اند
خرد هر چند نقد كاينات است چه سنجد پيش عشق كيمياگر
خرد خام عقلي است كه صالح اين دنيا را در نظر دارد ، ميخانه عالم رندان و صاحب دلان است كه اين خرد خام درك آنر ا ندارد.
_نگويم از من بيدل سهو كردي ياد كه در حساب خرد نيست سهو بر قلمت
_ اشك حافظ خرد و صبر به دريا انداخت چكند سوز غم عشق نيادست نهفت
_ ور چنين زير خم زلف نهد دانه ي خال اي بسا مرغ خرد را كه به دام اندازد
_ از خرد بيگانه شو چون جانش اندر بر بكش دختر رز را كه نقد عقل كابين كرده اند
_ خرد هر چند نقد كاينات است چه سنجد پيش عشق كيمياگر
_تعظيم تو بر جان و خرد واجب و لازم انعام تو بر كون ومكان فايض و شامل
_سالهاپيروي مذهب رندان كردم تا بفتوي خرد حرص به زندان كردم
_غمزه ساقي به يغماي خرد آمخته تيغ زلف جانان از براي صيد دل گسترده ام
_خرد ز پيري من كي حساب بر گيرد كه باز با ظمن طفل عشق مي بازم
_آنكه من در جستجويش از خرد بيرون شدم كس نديدست و نبيند مثلش از هرسو ببين
_خرد كه قيد مجانين عشق مي فرمود ببوي سنبل زلف تو گشت ديوانه
_خرد در زنده رود انداز و مي نوش بگلبانگ جوانان عراقي
*تكرار «خ» زيباست.
*در بين اعراب وقتي شتر را مي خوابانند خ...خ.... مي كنند!!
معني بيت:
عقل انساني در مسائل الهي خام و بي تجربه است ، آن را به ميخانه ي عرفان ببر تا غلبه ي عشق خون را در رگهاي آن به جوش آورد و جوشيدن سبب پخته شدنش گردد.
5-گر چه وصالش نه به كوشش دهند / هر قدر اي دل كه تواني بكوش
وصال: مقام وحدت را گويند. وصال يعني اتصال به محبوب ، و آنرا بعد از هجران لذتي است كه به وصف در نيايد.
ابوعبدالله خفيف مي گويد: وصل آن است كه به به محبوب اتصال پديد آيد از جمله ي چيز ها و غيبت افتد از جمله ي چيز ها جز حق تعالي.
وصلت كه زكات اوست خورشيد هرگز نرسد به بي نمازان
(عطار)
*نكاتي در باب وصال:
الف:آدمي در لحظه ي وصل از شدت شور و سرمستي به چيزي جز حق توجه نشان نمي دهد.
ز وصال تو خمارم ، سر مخلوق ندارم چو تو را صيد و شكارم چه كنم تير و كمان را؟
ب: وصال و بخت بيدار مترادف يكديگرند و امكان بازگشت به طراوت و جواني تنها با وصال ميسر خواهد شد.
تن و جان از پس پيري ز وصالش چه جوان شد همه را بعد كسادي چه خريدار بر آمد
ج: شادي حقيقي را بايد در لحظه ي وصال جست.
د:براي عاشق حقيقي لحظه مرگ (موت قبل ان تموت) هنگام ملاقات و وصال با حق است.
جنازه ام چو بيني مگو : فراق فراق مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
ه: وصال مانند آب خضر حيات و جاودانگي دارد. وصال خارستان وجود آدمي را به باغي سرسبز تبديل مي كند.
اي وصل تو آب زندگي تبديل خلاص ما تو داني
و:سالك با رسيدن به وادي وصل،اسرار و رموز حقايق را با گوش دل خواهد شنيد.
اخر از هجران به وصلش در رسيدستي دلا صد هزاران سرّ سرّ جان شنيدستس دلا
ز:رسيدن به وادي وصل به آساني ميسر نيست بلكه مستلزم سختيها، هجرها، و مرارت هاي فراواني است.
گفتمش آخرپي يك وصل چندين هجر چيست ؟ گفت آري من قصابم گرد ران با گردن است
ح:كسي كه خواهان رسيدن به وصال است بايد با واصلان حقيقي مصاحبت نمايد.
وصل خواهي با كسان بنشين كه ايشان واصلند وصل از آن كس خواه باري كو به معني واصلست
كوشش:تلاش و سعي جهت رسيدن به وصال كه طبق بيان حافظ و اعتقاد او وصال كامل نه به تلاش كه به جذبه .
اسرار التوحيد:
کشش به از کوشش ، تا کشش نبود کوشش نبود و تا کوشش نبود ، بینش نبود.
نيز : اگر كششي پديد آيد ،بنده بدان كشش آراسته گردد و پيراسته كوشش گردد و شايسته بينش گردد . « فتوت و شجاعت و لطافت و ظرافت نباتهايي است كه در بوستان كشش رويد و در بوستان كوشش ، نماز هاي دراز بود و روزه ها و گرسنگي ها و بيداري هاي شب و صدقه بسيار ،هر چه كوشش اثبات ميكند كشش محو ميكند .»
نكاتي در باب كوشش و كشش:
الف:كشش و چشش هر دو از ناحيه حق سر چشمه ميگيرند ،آدمي به كمك كشش ميتواند به رتبه اولياء دست يابد .
زين سوي تو چندين حسد ،چندين خيال و ظن بد/زان سوي او چندان كشش چندان چشش چندان عطا
چندين چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود/ چندان كشش از بهر چه تا در رسي در اولياء
ب: عشق کشش جان است.
عشق تو از بس کشش جان آمده کشتگانت شاد و خندان آمد
بدانکه عشق را سه قدم است : اول قدم کَشِش ، دوم قدم کوشش ، سومین قدم کُشِش. از این سه دو اختیاریست و یک اضطرار . در قدم کَشِش هم صفت مار باید بود که بی پا می پوید و بی دست بجوید . در قدم کوشش هم پای مور باید باید بود که چون داعیه ی عشقش در کار کشد تن در ، بار کشد و قدم کُشِش خود نه قدم اختیاریست که سلطان عشق متهم نیست و چون عاشق محرم نه.
(قدم کُشِش یعنی اینکه چون سالک نمی تواند محرم اسرار باشد خود باعث قتل خود می شود خداوند متهم نیست)
(مقامات حمیدی ، حمید الدین بلخی)
کوشش در دیوان حافظ:
تو شمع انجمنی یک زبان و یکدل شو خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش
چونکه این کوشش بی فایده سودی ندهد پس میازار دل خود ز غم ای دور اندیش
به رحمت سر زلف تو واقفم ورنه کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
*مراحل وصال:
1_چشش = مزه ای از وصال چشانده می ود به وسیله ی کرشمه و ناز الهی.
2_کوشش= در کوشش بندگی ثابت می شود و بینش ایجاد می گردد.
3_کشش= در کشش وصال سرعت می گیرد و کوشش محو می گردد و چشش مدام می گردد.
تا که از جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد
معنی عرفانی:
اگرچه وصال معشوق را با کوشش و جدیت به آدم نمی دهند ، اما ای دل من ، هر قدر که می توانی کوشش کن.
نکته: شاعر معتقد است که وصال معشوق بنابر مشیت الهی دست می دهد نه با کوشش آدمی.
«کشش چو نبود از آن چه سود کوشیدن»
چرا حافظ می گوید کوشش کنید هر چند می داند وصال با کوشش میسر نمی شود؟
زیرا کوشش به ایجاد بینش کمک می کند در اصل می توان گفت با کوشش ادب حاصل می گردد و شرایط حضور نیز مهیا می شود.
واو:در هر دو مصراع واو تخصيص و ملازمه است و اين واو ، واو ربط نيست.
مناسبت بين گوش و حلقه ي گيسوي يار:
مناسبت بين گوش و حلقه در اين است كه در گوش غلام حلقه مي كردند تا نشانه ي غلامي او باشد . پس مي گويد حلقه ي گيسوي يار مثل حلقه ي غلامي هميشه در گوش من است.
گيسو: طريق طلب را به عالم هويت گويند و جل المتين عبارت از آن است (جل المتين كنايه از قرآن است)
گيسوي تو هر چند كمندي ز بلا بود خوش سلسله اي بود كه در گردن ما بود
با توجه به معني فوق در باب گيسو از نظر عرفا ايم مصراع مي تواند حامل اين بار معنايي باشد كه من حلقه به گوش دولت قرآن هستم:(هر چه كردم همه از دولت قرآن كردم)
عشقت رسد به فرياد گر خود بسان حافظ قرآن ز بر بخواني در چهارده روايت
مناسبت بين رو و خاك در مي فروش:
در برابر مي فروش طوري تعظيم مي كنم كه چهره ام پيوسته بر خاك در خانه ي اوست.
مي فروش: پير طريقت را گويند كه مي معرفت را بين سالكان به گردش در مي آورد.
مي توان اين بيت را تصديقي بر حديث ثقلين دانست كه رسول اكرم فرمودند : «من دو امانت را به نزد شما می گذارم : قرآن و اهل بیت » (اگر می فروش را اهل بیت بگیریم.)
7-رندی حافظ نه گناهی است صعب با کرم پادشه عیب پوش
رندی: تصوف شاعرانه ای که عرفان نامیده می شود نخست از هرات و توس و غزنین و نیشابور و بلخ برخاست و این مکتب عرفان ذوقی جمال پرست نخست در سخنان شاعرانه ی بایزید ، بوسعید ، شیخ خرقانی و سپس نثر شاعرانه ی خواجه عبد الله ، احمد غزالی و میبدی پایه گذاری شد.
و سر انجام در شعر سنایی و عطار و مولوی به کمال نظری و شاعرانه ی خود رسید .
در این شیوه اسطوره ی هبوط آدم به حماسه ی ماموریت وجودی انسان تبدیل می شود و محور نظری این عرفان داستان جدایی روح از عالم روحانی و سفر آن (نه اخراج آن ) در تن آدمی به این عالم خاکی برای به جای آوردن در خواست «محبوب ازلی » است.
این تصوف شاعرانه ی عاشقانه از ریشه ی تصوف زاهدانه بر آمده و با آن نسبت همخونی دارد و در نتیجه یکسره نمی توان از آن گسسته شد و از این پس این تصوف نام عرفان به خود می گیرد و آدم گناه کرده را در بالاترین جایگاه دو عالم می نشاند و نظر وحدت وجودی را پایگاه نظری خود می سازد و در این عرفان هر چند رجز خوانی های ضد زهد وجود دارد و دم از «رندی» می زنند ولی نمی توانند حساب خود را با زهد و خوار شمردن زاهدانه ی زمین و زندگی روشن کنند.
تا اینکه در مرحله ی بعدی تکامل شاعرانه ی عرفان رندانه است که مدل آن «آدم رند » است چنانکه در شعر حافظ به وضوح می بینیم و در این تکامل «رند» معنای کامل خود را می یابد یعنی زهد و دیدگاه زاهدانه یکسره در آن طرد می شود که در دیوان عطار و سنایی با ریشه های نمادین و نظری اصطلاحی عرفان و رندی آشنا می شویم.
کارم از عشق تو به جان آمد دلم از درد در فغان آمد
تا می عشق تو چشید دلم از بد و نیک بر گران آمد
دین هفتاد ساله داد به باد مرد میخانه و مغان آمد
با خراباتیان دردی کش خرکه بنهاد و در میان آمد
چون به ایمان نیامدی در دست کاخری را به امتحان آمد
ترک دین گفت تا مگر بی دین بدک در خورد تو توان آمد «عطار»
و مولوی نیز در همان نی نامه حدیث جوانی از نیستان و مرگ اندیشی عارفانه و رهین روح از مردار تن را مطرح می کند.
اما در سفر از خراسان به عراق و فارس وجد صوفیانه یعنی زاهدانه ی این عرفان کم رنگ تر می شود و وجد شاعرانه ی آن پر رنگ تر می شود و «شکر» حماسی گفتار صوفیانه ی خراسانی جای خود را به غزل سرایی عاشقاه ی ناب می سپارد.
صوفیان خراسانی مردان اهل کشف و کرامات اند و حکایتهایشان در «تذکره الاولیا» آمده است و یا کتابهایی مثل اسرار التوحید - مناقب العارفین و ... که اینان همه اهل خانقاه داری و مرید پروری بوده اند و ادبیات پر شور و آب و رنگی را از سر خدا شیفتگی بی نهایت خویش پدید آوردند.
این نگاه و تلقی وقتی به عراق و فارس سفر می کند ، زبان و بیان تازه ای می یابد وسویه تازه ای یعنی داعیه های کشف و کرامات را فرو گذارند و حتی دعوی کرامات را به ریشخند می گیرند اینان نه تنها خود را صوفی نمی دانند بلکه با صوفی و زهد ریایی او سر جنگ دارند و خود را یکباره عارف می نامند.
سر حلقه ی بزرگ این عرفان ناب شاعرانه سعدی است که کمال این جریان را باید در حافظ جست.
تبدیل گفتمان صوفیانه ی زاهدانه به گفتمان صوفیانه ی شاعرانه بر اثر تاویل های ذوقی از قرآن بود که علی رغم این تبدیل هنوز از دیدگاههای زاهدانه گسستی کامل صورت نگرفته بود که سرانجام در فارس به ثمر رسید.
سعدی در برابر مولانا:
مولوی آخرین شاعر صوفی خراسان است که عرفان زاهدانه و شعر عاشقانه آن به اوج کمال می رسد.
مولوی با همه شوریده سری و رفتارهای شگفتش پس از آشنایی با شمس به هر حال شیخی و مرشدی پرهیزگار است که جانب شرع و کمابیش عرف را در رفتار نگاه می دارد و هیچ گاه دل به وسوسه های نفس نمی سپارد و وجه زاهدانه ی خود را حفظ می کند.
اما سعدی دارای عرفانی زندگی دوست و و رها از شطح و ملامات و ادعاهای صوفیانه است وی مرگ آگاه است نه مرگ پرست.. او با آز دنیا پرستی میانه ای ندارد اما بی قرار کندن از زندگی و زمین نیز نیست بلکه زمین را جلوه گه جمال ازلی می داند. سعدی شور و مستی زندگی را با تمام اشتیاق دوست دارد.
او بر خلاف صوفیان شاعر دریغش از آن نیست که چرا به دنیا آمده و در غربت این عالم است بلکه حسرت می خورد که چرا فرصت زندگی این همه کوتاه است؟!
با سعدی عرفان هر چه زمینی تر و شاعرانه تر می شود و زندگی و روابط اجتماعی را جدی می گیرد و در باب آن شیوه های مختلفی را پیشنهاد می دهد و به عبارتی عرفان را برای زندگی روزمره کارآمد می کند.
آنچه تا کنون باعث شده است که عرفان رندانه ی سعدی و حافظ از جنبه ی بار نظری جدی گرفته نشود میراث عظیم و پر قدرت زاهدانه ی خراسان است ..
به ویژه مولوی و همچنین چیرگی عرفان زاهدانه ی فلسفی بر فضای رسمی فکر مدرسه و خانقاه از قرن هشتم به این سو.. به همین دلیل است که عرفان رندانه ی حافظ در جوار و کنار تصوف زاهدانه همیشه قرار گرفته است.
و حافظ نه تنها از جهت شیوه ی غزلسرایی بلکه در عالم اندیشه بسیار وامدار سعدی است چه بسا بیش از هرکی سعدی است که مشرب آزاد اندیشی و رندی شاعرانه و جدی نگرفتن زهد و زندگانی زاهدانه را به او آموخته است اما آنچه مسلم است حافظ بسیار جدی تر به بنیانهای مذهب رندی می اندیشیده است
حافظ بر عکس سعدی با جدیت و وسواس خاص به انسان شناسی و خداشناسی عرفانی می پردازد آن چنان که در متنهای تاویلی عرفان شاعرانه ی خراسان آمده است .
(عرفان و رندی در شعر حافظ- داریوش آشوری)
مراحل تصوف در ایران:
۱- تصوف زاهدانه در سالهای اولیه اسلام
۲- تصوف شاعرانه با ظهور بایزید شیخ خرقانی ، خواجه عبدالله انصاری، رشید الدین میبدی پایه گذاری و سرانجام در شعر عطار و مولوی به کمال رسید .
۳- تصوف شاعرانه ی عرفان رندانه که با ظهور سعدی شروع و با حافظ به اوج و تکامل رسید.
رند:
شاید هیچ کلمه ای در دیوان حافظ دشوار تر از رند نباشد ، مهمترین و منسجم ترین تزی که حافظ دارد رندی است و رند از کلمات کلیدی حافظ است (ظاهرا ۸۲ بار کلمه ی رندی در دیوان حافظ امده است)
رند در معنای اول: (با توجه به تعریف برهان قاطع)
مردم حیله گر ، زیرک ، بی باک ، منکر ، لاابالی و بی قید را گویند که این معنا فاقد هر گونه تلمیح عرفانی و محتوی مثبت است و برابر است با مردم بی سرو پا و اوباش
رند در معنای دوم (با توجه به تعریف برهان قاطع)
شخصی که ظاهر خود را در ملامت دارد و باطنش سلامت باشد که این معنا دارای اهمیت فوق العاده ای است ، چرا که شخصیت چند بعدی و متناقض نمای رند را که که مظهر لابالیگری و بی باکی و در عین حال زیرک است را عمیقا آشکار می سازد.
رند در زبان حافظ:
رند در زبان حافظ به افرادی اطلاق می گردد که عقاید تعبدی را گردن نهاده و از دیانت ، مفهومی برتر از آنچه که در ذهن عامه نقش بسته است در یافته اند، اوامر و نواهی را تا جائی که مستلزم نظم اجتماعی است محترم و فریضه دانسته اند و در امور عادی که سر و کار با خداوند بزرگ است مقید ظواهر نیستند مثل :
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
رند کسی است که بی توجه به جو و محیط ، حد اکثر بهره را از حیات گذرا بر می گیرد:
رند کسی است که از اوصاف و نعوت و احکام و کثرات و تعینات (به چشم دیدن چیزی و به یقین پیوستن) مبرا گشته همه را به رنده ی محو و فنا از خود دور ساخته و تقید به هیچ قید ندارد به جز الله
کلمه ی رند در فرهنگ خواجه ی شیرازی مفهومی گسترده دارد ، رند به نظر او برتر از صوفی ، پارسا ، عارف ، عاشق ، زاهد و کافر است .. رند سالک و اصل با انسان کامل و یا دست کم به معنی برجسته ترین صفت سالک و اصل و انسان کامل به کار می رود.
اسرار خرابات به جز مت نداند هشیار چه داند که در این کوی چه رازست
تا مستی رندان خرابات بدیدم دیدم به حقیقت که جز این کار مجازست (عراقی)
درون صافی از اهل صلاح و زهد مجوی که این نشانه ی رندان دردی آشام است
مکن ملامت رندان و ذکر بدنامی که هر چه پیش تو ننگ است پیش ما است (سلمان ساوجی)
رند حافظ در ظاهر شخصیتی است منفی اما باالذات صمیمی - یکرنگ و اهل صفاست. او نکته سنج و زیرک است و به همین سبب فریب نمی خورد و علی رغم روش زاهدان قشری راهب آسا ترک دنیا نمی گوید بلکه از زندگی نیک بهره می گیرد و نصیب خود را از دنیا فراموش نمی کند.
آزاده ای است مستغنی و یکرنگ (که سر به دنیا و عقبی فرو نمی آورد.)
مهمترین ویژگی رند سنت شکنی و استقبال از بدنامی در راه عشق و مبارزه و ستیزه گری با اهل زور و تزویر است.
رند حافظ از حلاج جانبازی و بی باکی را در راه عشق می آموزد...
حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید از شافعی مپرسید امثال این مسائل
از شیخ صنعان سنت شکنی و نهراسیدن از بدنامی در راه هدف را یاد می گیرد.
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه ی خمار داشت
از ملاقیان چگونگی مبارزه با خودخواهی ها را یاد می گیرد و شیوه ی مخالفت با معتقداتی که اهل ربا و ارباب زور و تزویر از آنها وسیله ای برای فریب و تزویر مردم ساخته اند...
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
رند حافظ از قلندران وارستگی را وام می گیرد تا از هر چه رنگ تعلق دارد آزاد شود.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
دو ویژگی مهم دیگر رند:
۱- ویژگی ایهام: به قول بیهقی «پوست باز کرده» سخن نمی گوید که پوست باز کرده ، سخن گفتن، نه با هنر و نه با مبارزه میانه ای دارد. سحن صریح و روشن هرگز تاثیر ژرف و پایدار سخن هنرمندانه و ایهام آلود و ایهام آمیز را ندارد و از لحاظ اجتماعی در جامعه ای که اختناق حاکم است و هنرمند در شرایطی به سر می برد که نمی تواند آزادانه ، به روشنی سخن گوید و هر سخن صریح او ممکن اسن بنیاد هستی اش را بر باد دهد ، به ناگزیر شیوه ی دو پهلو سخن گفتن را بر می گزیند و زبان ایهام و ابهام را انتخاب می نماید تا هم فرومایه از حال دلش از ما فی الضمیرش بی خبر مانده و هم راه گریزی باقی بماند.
۲- ویژگی طنز: زبان ایهام و ابهام آمیز رندان ، غالبا با طنز و تعریفی همراه است در بسیاری از موارد ایهام رندانه ی حافظ در خدمت طنز و انتقاد است...
و چنین است که به راستی «طریقه ی زندگی گمجی است -که به گفته ی خواجه ی رندان- راه آن بر همه کس آشکار نیست و شگفت نیست که زاهد و صوفی رویایی یا هر آنکس که جهل و غرض ، صد حجاب در برابر دیدگانش کشیده است از هدایت محروم ماند و راه به رندی نبرد.
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است عشق کاری است که موقوف هدایت باشد
ابیات رندانه:
_ چه نسبت است به رندی صلاح و تقوی را سماع وعظ کجا نغمه ی رباب کجا؟
_ راز درون پرده ز رندان مست مپرس کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
_ نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست
_ فرصت شمر طریقه ی رندی که این نشان چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
_ خوش وقت رند مست که دنیا و آخرت از دست داد و هیچ غم از بیش و کم نداشت
_ صلاح و توبه و تقوی ز ما مجو حافظ ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح
_حافظ مکن ملامت رندان که در ازل ما را خدا ز زهد و ریا بی نیاز کرد
_نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد
_مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند هر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد
_صوفی مباش منکر رندان که سر عشق روز ازل به مردم تلاش می دهند
_ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود تسبیح شیخ و خرقه ی رند شراب خوار
نه گناهی است صعب:گناه سنگینی نیست.
حافظ در پنهان این بیت معتقد است که من رند نیز گناه انجام می دهم و همین اعلام رندی نیز خود گناهی است اما نه گناهی بزرگ زیرا اعلام رندی نیز اعلام انانیت و منیت است و این دقیقیا با مشرب حافظ مغایر است هر چند این اعلام جهت دفاع از مشرب رندی رد مقابل اعتراض زهاد باشد.
و اگر نبود رسالت حافظ در جهت از بین بردن ریا و تزویر و برچیدن بساط زهد ریایی شاید وی مجبور نبود که این اعلام را نیز داشته باشد وی در این مساله فقط هدفش ترویج مشرب رندی است نه تایید شخص خود پس گناهی صعب را انجام نداده است.
در نتیجه اینکه هیچکس نیست که از بی گناهی مصون بماند هر کس بنابر رتبه و مقام خود گناهی را انجام می دهد اما مهم این است که گناهان بزرگ و مداوم نباشد.
خداوند فرمود که: کسانیکه از گناهان بزرگ و زشتیها اجتناب کنند بدانند که آمرزش پروردگارشان وسیع است خویشتن را بیگناه مدانید اوست که پرهیزگار را بهتر می شناسد .
(نجم-۳۲)
کرم: جوانمردی - بزرگواری .
من ار چه حافظ شهرم جوی نمی ارزم مگر تو از کرم خویش یار من باشی
بخشش ، جود:
تو مگو ما را بدان شه بار نیست با کریمان کار ها دشوار نیست (مولوی)
*کرم کریم قبل از استحقاق بنده است.
* كريم چيز كوچك به كسي نمي دهد.
پادشه: پادشه در اينجا از باب ايهام وارد شده است كه مي تواند شامل موارد زير شود :
۱- خداوند بزرگ و بخشنده كه آمرزنده گناهان است.
۲- ممدوح حافظ شاه شجاع كه در آيين آزاد منشي در ديوان حافظ مورد ستايش بوده است وي در برهه اي از حكومت خود آزادي عقايد و انديشه ها را ارج مي نهاده است.
عيب پوش: عيب پوشي يا ستار العيوبي از صفات باريتعالي است حافظ در اين نگاه مكتب رندي را كه به نظرش كاملترين مكاتب هست را نيز از بي عيبي مبرا نمي داند و معتقد است كه اين گناه كوچك و اين عيب نيز در مقابل كرم پادشاه بخشوده خواهد شد.
نكته: اين بيت پاسخ به زهاد و متعصبين است كه با استدلال و دليل عقلي گناهان و عيوبي را به شيوه فكري حافظ كه همان رندي است وارد مي كنند .
اين غزل نگاهي به خوف و رجا دارد ولي حافظ در اين غزل جانب رجا را دارد.
بنده هميشه بين خوف و رجا است. بنده هر گاه به خود نگاه مي كند كار را صعب مي بيند و هر گاه به خدا نگاه مي كند كار ها سهل است.
سالك ابتدا در خوف است و در انتها در حال رجا است.
داور دين شاه شجاع آنكه كرد روح قدس حلقه ي امرش به گوش
اين بيت گريزي رندانه به تاييد پادشاهي است كه رندان را ارج مي نهند و حضور آنان را در جامعه محترم مي شمارند.
و حافظ ارباب غلوهاي شاعرانه جبرئيل را بنده ي حلقه به گوش وي مي داند. جبرئيلي كه از طايفه فرشتگان است و فرشتگان هستند كه اصلا گناهي مرتكب نمي شوند يعني حافظ در اين غلو شاعرانه شخص بي گناه را در عالم فقط شاه شجاع مي داند.
نكته : اين بيت به بيت بعد موقوف المعاني است.
ملك العرش:صاحب عرش كه خداوند است كه ظاهرا در قرآن در سوره ي حشر اين نام براي خدا ذكر شده است.
آرايه هاي ادبي:
مراعات نظير: حلقه - گوش
تسلسل كلمات: داور دين - شاه شجاع - آنكه كرد - امرش به گوش ، كه باعث ايجاد موسيقي دلنوازي مي شود.
اي ملك العرش مرادش بده وز خطر چشم بدش دار گوش
گوش داشتن: به معناي حمايت كردن و محفوظ داشتن است چنانكه در اين بيت سعدي:
كه گوش دار تو اين كار شهر نيكمردان را ز دست ظالم بددين و كافر غماز
اي پادشاه عرش - خداوند - مراد او را بده و از خطر چشم زخم محفوظ دارش
تسلسل كلمات: ملك العرش- عرش مرادش - چشم بدش دار گوش
6-گوش من و حلقه ي گيسوي يار روي من و خاك در مي فروش
|
|
آخرین بروز رسانی در شنبه, 21 آذر 1388 ساعت 09:40 |