خانه شرح غزل ها غزل14: سحرگاهان که مخمور شبانه گرفتم باده با چنگ و چغانه
غزل14: سحرگاهان که مخمور شبانه گرفتم باده با چنگ و چغانه مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط مهدي آرايي   
چهارشنبه, 02 دی 1388 ساعت 06:58

سحرگاهان که مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ و چغانه
مخمور:مرتبه بیخودی را می گویند.
«فرهنگ اصطلاحات عرفانی»
در اصطلاح،محجوب از مشاهده محبوب و مبتلای علت تلوین نامرغوب را گویند.یعنی اینکه سالک در مقام طلب و تفحص است از راه استقامت.که نزد اکثر تلوین مقام ناقصی است.در این حالت قلب در میان کشف و حجاب به اشتباه می افتد و سالک در این حالت در حالت نفس قرار دارد و چون از صفات نفس عبور نکرده است و به صفات قلب نرسیده او را صاحب تلوین نگویندو ارباب کشف ذات نیز از حد تلوین گذشته باشند و به مقام تمکین رسیده اند.                                                                                                             
«برداشتی از نفایس الفنون در علم تصوف»
خماری زمانی حاصل می شود که شخص به مسکرات مبتلا باشد و چون به اعتیاد برسد هرگاه شراب نوشد پس از نئشگی دچار بی حالی و میل شدید به مسکرات می شود و این حالت ادامه دارد تا دوباره به مسکرات برسد.
شبانه:شب در اصطلاح سکر را گویند.
باده:به حروف ابجد 12 است که می تواند اشاره به 12 امام داشته باشد.
اما در عرفان باده عشق را گویند وقتی که ضعیف باشد و این عوام را باشد در بدایت سلوک اما از مفاد منظومات عرفانی چنین برمی آید که باده و می غلیان عشق ناشی از بارقات متواتر است و از این روی گاه باده ی عرفان گفته اند.

*باده ده آن یار قدح باره را      یار ترش روی شکر پاره را
خیره و سرگشته و بیکار کن     این خرد پیر همه کاره را
*با آنکه می رسانی آن باده ی بقا را     بی تو نمی گوارد این جام باده ما را
چنگ:
«چنگ سازی است از خانواده آلات موسیقی که جنس تارهای آن از ابریشم،موی اسب،زه(پ روده ی حیوانات)و یا فلز بوده است.ساختمان این ساز در روزگار ما به کمال رسیده است و در مغرب زمین هارپ نامیده می شود...»که حالتی خمیده دارد.
«حافظ و موسیقی»
چنگ در دیوان حافظ
*در کنج دماغم مطلب جای نصیحت       کاین گوشه پر از زمزمه ی چنگ و رباب است
*اگرچه باده فرح بخش و باد گلبیز است      به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیزست
*چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرت     بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد
در عرفان بر حسب نای و نوایی که دارد رمزی است که مراد از آن عموما توجه دل به عالم ملکوتیان و ندای غیبی است که دلها را متوجه روحانیات کند.
«شرح اصطلاحات تصوف،دکتر سجادی»
همچنین چنگ و چغانه را پیر و مرشد نیز گرفته اندکه واسطه فیض است.
چغانه:
سازی است از خانواده آلات ضربی(آلات ایقاعی).ساختمان نوع ابتدایی آن عبارت بوده است از یک کدوی کوچک خشک که درون آن سنگ ریزه می ریخته اند و دسته ای برای ان تعبیه می کرده اند و هنگام پایکوبی متناسب با وزن رقص آن را به حرکت در می آورده اند.نوع فلزی ان جق جقه نام دارد و هنوز متداول است .
«حافظ و مو سیقی»
فرهنگ فارسی معین تعریف دیگری از چغانه دارد که البته اصول و مکانیزم موسیقایی این دو تعریف باهم فرقی نداردوی می گوید:«آلتی موسیقی که عبارت است از دو باریکه چوب تراشیده که انتهای آنها به هم متصل بوده و آن را به شکل انبر و زنگ می ساخته اند و زنگوله هایی در دو انتهای دیگر آن می بستند و با بستن و بازکردن این دو شاخه زنگها و زنگوله های مذکور به صدا در می آمد.»
چغانه به صورت چغان و چغنه هم ضبط شده است.
معنی ظاهری:
هنگام سحر در حالی که از شراب شب گذشته خماری داشتم؛با آواز چنگ و چغانه باده نوشیدم.
معنی عرفانی
سحرگاهان که مخمور و محجوب از مشاهده و مبتلای به طلب ناقص بودم برای دفع خماری و احتجاب از مشاهده جمال حق باده ی محبت و عشق را به فتوای پیر و مرشد مرتاض مجاهد تجربه کار نوشیدم.
آرایه های ادبی
چنگ ایهام دارد:1-انگشتان دست  2-نام سازی است
نهادم عقل را ره توشه از می   
ز شهر هستی اش کردم روانه
مراد از عقل،عقل معاش است که به قوت مکرهای زمانه کمر مخالفت با عشق بسته،محب سالک را از راه محبت باز داشته است و وقتی که به امداد مرشد کامل القدرة،ذایقه جرعه ی می محبت می کشد و مست می شود،از مقام امارگی به مقام مطمئنگی می آید و کمر موافقت با عشق می بندد.در آن وقت سالک به خاطر جمع،طی منازل محبت می نماید و به دولت وصل محبوب می آساید.
توضیح مصراع اول
عقل به مانند انسانی تشبیه شده است که قصد سفر دارد و زاد و توشه ی او را می قرار داده اند.خاصیت می در این مرحله آن است که می پاد زهر خودخواهی و انانیت است و عقل معاش را که همیشه درگیر خود خواهی است را به وسیله این پاد زهر تعدیل و تبعید می نماید یعنی در اصل عقل را با مستی از خود به دور می کنیم.
هستی:هستی و وجود و مادیت عالم را گویند که پای عشق را در دام خود گرفتار می نماید.
شاعر در اینجا کاری ظریف و رندانه می کند عقل را از شهر به در می کند و در بیابانی او را می فرستد که تنها توشه و روزی اش می یا عشق است و عقل مجبور به استفاده از این توشه است اینجا در اصل مقام شریعت عاشقانه است که سالک عقل را مجبور به انجام تکلیف می کند از راه محرومیت و ریاضت.
نگار می فروشم عشوه ای داد
که ایمن گشتم از مکر زمانه
نگار:از روی لغت نقشی که بر کاغذ یا بر جایی کشند و به کنایه و مجازا بر خوبرو نیز اطلاق کنند و از روی اصطلاح ذاتی را گویند که جامع تعنیات کثرات کمالیه را بود و در اینجا مراد از آن،پیر و مرشد جامع جمیع کثرات کمالیه را بود.
عشوه در اصطلاح لطف محبوب را گویند و یای عشوه ای منظور عشوه کوتاه است.

ز ساقی کمان ابرو شنیدم

که ای تیر ملامت را نشانه

ابرو:در سخنان اهل ذوق صفات از آن رو که حاجب ذاتست به ابرو تعبیر می شود و عالم وجود از آن جمال گیرد یعنی صفاتی که مظهر جلال و عظمت الهی است.

ساقی کمان ابرو:پیر و مرشد کاملی که مظهر جلال و عظمت است و با کمان ابرو در اصل سالک ناقص را مورد هدف ملامت قرار می دهد یعنی در اصل ملامت از جانب ساقی صورت می پذیردبه واسطه ی نقصی که سالک دارد.

ملامت:ملامت کشی از صفات بارز عاشقی است و شنیدن سرزنش و ملامت لازمه این راه است.

ملامت دو وجه می تواند داشته باشد:

  1-قبل و حین سلوک:قبل از حین سلوک به واسطه نقصی است که سالک دارد و پیر او را مورد ملامت قرار می دهد.

      2- بعد از وصول:بعد از وصول عشق به خاطر متفاوت بودن با عوام مورد ملامت مردم قرار می گیرد.

معنی

از ساقی کمان ابرو این سخن را شنیدم که گفت:ای کسی که نشانه تیر ملامت ما هستی(یعنی از همه سو به تو از ما سرزنش می رسد)به واسطه غلبه صفات نفس و انانیت.

نکته:

پیوند ساختمان کلمات زیباست مثلا ساقی کمان ابرو گفته شده است تا کمان با تیر و نشانه همخوانی داشته باشد و کمان ابرویی ساقی مؤکد این مسئله است که تیر ملامت از طرف ساقی است.

موهای ابرو خود تداعی کننده تیر می تواند باشد که در کمان و خمیدگی ابرو قرار گرفته است.

رنگ ابرو مشکی و رنگ نشانه تیراندازی نیز مشکی است.

نکته مهم این که ساقی کمان ابرو مصراع دوم را به حالت توبیخی و خطابی بیان می کند.

این بیت با بیت بعدی موقوف المعانی است.

نبندی زان میان طرفی کمر وار

اگر خود را ببینی در میانه

میان:کمر

طرف بستن:نصیب بردن،بهره بردن.

معنی دیگر«طرف»گل کمر یا زینت کمربند است.

کمر:کمربند و کمر وار یعنی مانند کمربند.

معنی

از آن کمر نمی توانی به مانند کمر بند فایده ای ببری یعنی دست در کمر وی نمی توانی بکنی و از او بهره ای ببری اگر خود را در میانه ببینی.

نکته:کمربند از دوختن دو لایه چرم بوده است که لاجرم میان آن تهی می افتاده است و شاعر می گوید اگر کمربند توانسته به دور کمر یار بگردد و او را در آغوش بگیرد به سبب میانه خالی آن بوده توهم تا از وجود خود خالی نشوی نمی توانی یار را در آغوش بگیری.

کمروار گردی به گرد میانش      ولی زان میان یک سر مو ندانی

                                                    «عماد کرمانی»

بیان داستان عاشقی که خود وقتی به درب منزل معشوق رفت و معشوق پرسید که هستی؟ گفت:        « تو »موضوعیت دارد.

این بیت در مبارزه با منیت و غرور است و حافظ معتقد است با حذف خود خدا در انسان نمود می یابد.

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

*حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم    خوشا دمی کزین چهره پرده بر فکنم

*حجاب رخ مقصود من و ما و شماییم    مبینید  مبینید من و ما و شما را

آرایه های ادبی:

مراعات النظیر:کمر،میان،طرف(گل کمربند)

جناس: میان و میانه

حرف ربط زین ذهن را به سمت ذین اسب که مانند کمربند به دور کمر اسب بسته می شود می برد اما در اکثر نسخ زان امده است به غیر از نسخه ای که در شرح غزلهای عرفانی حافظ آمده است.

برو این دام بر مرغی دگر نه

که عنقا را بلند است آشیانه

عنقا:همان سیمرغ است که در آثار سهروردی،حافظ،صدرای شیرازی«طایر قدسی» نیز گفته می شده است.که قرار گرفته شدن آن در کوه قاف رمزی از ماورای مرز عالم طبیعت است.

و به تعبیر عرفامعرفت کنه ذات و مقام الهی است که از دسترس دور است.

ملاعبدالله زنوزی می گوید:غایت معرفت و نهایت فکرت اعتراف به عجز و ناتوانی است از معرفت مبدا موجودات و اوصاف ذاتیه و صفات فعلیه ی او.

 معنی:

بعد از اینکه مرشد ساقی صفت در نصیحت،قدم پیشتر گذاشته فرمود که برو ای حافظ،این دام باده برای صید وصل مشاهده با وجود انانیت و هستی ممکن نیست و این دام برای عنقا که ذات واحد مطلق است کوچک است.

که بندد طرف وصل از حسن شاهی

که با خود عشق بازد جاودانه

نکته مهم:در خوانش شعر«شاهی»باید به صورت یای نکره خوانده شودیعنی به گونه ای خوانش صورت پذیرد که معنی شاهی بشود«یک نفر شاهی»

توضیح:

چه کسی از زیبایی آن شاه،که دائما با خود عشق ورزی می کند نصیبی می برد.شعر به صورت استفهام انکاری است و اشاره به این معنی دارد که شاه «خداوند»عاشق ذات خویش است و از این جهت کسی نمی تواند از عشق او به نصیبی ببرد.

                                                       «شرح غزل های حافظ،حسینعلی هروی»

خداوند در ابتدا دو جلوه نمود در اولین جلوه بر خویش تجلی کرد و چون خویش را زیبا دید عاشق برخود شد و دومین تجلی وی بر موجودات بود.

در همین معنی گویند:

*از وصال او کسی کی برخورد     کو به عشق خود گرفتار آمدست

                                                            «عطار»

*در حقیقت خود به خود می باخت عشق     وامق و عذرا به جز نامی نبود

                                                             «جامی»

*نگاه می کند در آیینه یار       که او عاشق خود جاودانه است

                                                            «عطار»

*خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی      نداری غیر از این عیبی که می دانی که زیبایی

من از دل بستگی های تو با آیینه دانستم       که در دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی

                                                                                 «رهی معیری»

که این معنی عقیده اصحاب تجلی در عرفان اسلامی است،مذهبی که خلقت جهان را بر اثر عشق خالق به ذات خویش می بیند و تصور می کندکه خالق جهان جمیل بوده و جهان را خلق کرده تا جلوه جمال خود را در آیینه ببیند.

این طرز تفکر منطبق است با طرز تفکر نارسی سیسم که در ادبیات غربی نارسی سیسم که در لغت دارای معناهایی چون خویشتن نگری،خود بینی،عشق ورزی با خود و خود شیفتگی است.اساسا مبتنی بر یک افسانه ی یونانی است:

نارسیس جوانی بسیار دلرباست اما به دختران دلباخته خود اعتنایی ندارد و پیوسته تحقیرشان می کند تا سرانجام به نفرین این زیبارویان نازک دل به خشم خدایان گرفتار می شود بدین صورت که روزی تصویر خود را در چشمه آبی می بیند و خود نیز عاشق و شیفته جمال دل انگیز خویش می گردد اما چون هر چه می کوشد که تصویر خود را از آب بگیرد موفق نمی شود یاس و نومیدی در عشق تا آنجا بر او غلبه می کند که دست به خود کشی می زند.پیکر نارسیس بعد از مرگ به گل نرگس مبدل می شود و چنین است که این گل پیوسته روی ساقه نرم خود خم شده تا تصویر خود را درون آب بنگرد.

مرشد ساقی صفت در این بیت می گوید:در صورتی که هیچ کس عاشق خدا نباشد حضرت حق با حسن خود عشق بازی می کند و از عشق ما مستغنی است زیرا

«ان الله لغنی عن العالمین» همانا خداوند از هم جهانیان بی نیاز است.« سوره عنکبوت آیه 29»

مولانا جامی وصف الحال خداوند فرماید:

در ملک بقا منم به استغنای فرد                    با من دگری را نرسد صلح و نبرد

عاشق خود و معشوق خود و عشق خودم      ننشسته زاغیار به دامانم گرد

شاید این سوال پیش آید که عاشق بودن خداوند بر خود چه ربطی به این دارد که کسی نمی تواند به وصال او برسد؟این جا فقط مسئله غیرت مطرح است غیرت خداوند به ذات و حسن خود باعث می شود که هیچ کس به تمامی حسن و ذات خدا را دریافت نکند.

ندیم و مطرب و ساقی همه اوست

خیال آب و گل در ره بهانه

بیت تایید مضمون بیت پیشین است و اشاره به این معنی عرفانی دارد که خداوند عاشق ذات خویش است و با توجه به مذهب اصحاب تجلی که می گویند خدا آدم را از آب و گل خلق کرد تا انعکاس وجود خود را در چهره او ببیند می گوید:در حقیقت این سخن بهانه ای بیش نیست، همه چیز خود اوست.ندیم و شراب و ساقی همه همان شاه است که در بیت پیشین گفت:«با خود عشق بازد جاودانه»

مصرع دوم تضمینی از مصرع دوم این بیت عطار است.

به خود می بازد از خود عشق باخود     خیال آب و گل در ره بهانه

یکی بودن دو مصرع و نزدیکی مضمون عرفانی حکایت از این دارد که حافظ از عطار تاثیر پذیرفته و به هنگام سرودن این غزل غزل عطار را در نظر داشته است.

                                   «شرح غزل های حافظ،حسینعلی هروی»

در شرح گلشن راز آمده که«اگر نظر به حقیقت نمایند و به عین شهود مشاهده فرمایند،جمیع اشیا عین معنی و حقیقت است زیرا که به صورت جمیع اشیا موجود هستند اما در اصل آن معنی و حقیقت است که تجلی و ظهور نموده و غیر آن حقیقت موجود حقیقتی نمی تواند بود زیرا به غیر حق همه چیز عدم است و وجود موجودات نمود بی بود است.

ذرات جهان ظاهر و باطل به حقیقت              از نور تجلی جمال تو هویداست

خلاصه اینکه پیر و مرشد به حافظ می گوید اگر به دیده تعمق نظرکنی ندیم و مطرب و ساقی که از روی ظاهر مختلف به نظر می رسند در حقیقت همه اوست و خیال آب و گل در راه او بهانه ایست برای مشاهده حسن الهی.

ای بر قد تو فنای حسن آمده چست     بر قامت ما لباس عشق از تو درست                

 زانسان که جمال همه عکس رخ توست     عشق همه از تو خاست در روز نخست

 

   

 

آخرین بروز رسانی در شنبه, 23 مرداد 1389 ساعت 08:53
 

نظرات  

 
0 #4 حسن.... 1389-04-11 11:25
این بالا شم خو یه فرقکی کرده خیالم مرسه قبلا یه دی بازیکی در ارده بودت زرد و سرخک بود الان خوشکلتره اروم ومتین و عمیق . نه ماشالا عکس متحرکتون شم ....خوبه ولی چقه اینجا بی روح و سرده چقه فضاشا خار مدارم خیال کنم برا همینم کم کمک از یادم رفته بوده یه سری صدایی آهنگی چیزی محتواشم را پروام نی بوخونم احتمالا خوبه
نقل قول
 
 
0 #3 حسن... 1389-04-11 11:08
اسا باور کن یادم رفته بود سایت دارم خدا وکیلی راست مگم اااااااااااااخا ک عالم ........چقه وخته نیومدم؟؟؟؟ شما راست میگی وقتی من به یه چیزی نگاه مکنم با تمام وجود جذبش مشم جوری که بقیه چیزا را یادم مره مث خواب رفتن یهو بیدار شدن ولی من بی معرفت نیستم .....چه مدونم امید خدا درگا خدا نا امیدی نی........
نقل قول
 
 
0 #2 دوستدار 1389-03-15 15:35
سلام

استفاده كردم...
نقل قول
 
 
0 #1 همشهري 1389-03-15 15:32
سلام

خيلي وقت بروز نمي كنين...!
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
Refresh

کلیه ی حقوق مربوط به مطالب این سایت نزد حافظ آرا - حافظ پژوهي محفوظ می باشد
boghcheh!: ترجمه شده توسط