خانه شرح غزل ها غزل11: من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم
غزل11: من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط مهدي آرايي   
چهارشنبه, 02 دی 1388 ساعت 06:44

۱ـ من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم          صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم

ترک:در اصطلاح عرفا، رها ساختن تعلقات دنیویو معادل زهد است.


هر که را چیزی نبوده باشد و ترک نکرده بود او را زاهد نگویند،فقیر گویند.و هر که ترک دنیا کند از برای اظهار سخاوت یا از برای قبول خلق....که نه از برای خدا بود و نه از برای آخرت بود او را هم زاهد نگویند.زاهد آن است که ترک دنیا کند از برای ثواب آخرت.
"عزیزالدین نسفی،انسان کامل"


و مقام فقر بالاتر است از زهد ،زیرا در کلاه فقر چهار ترک وجود دارد:


ترک دنیا،ترک عقبی،ترک ترک و این آخرین مرتبت ترک است که به ترک هم وجه نکند و ترک را هم ترک گوید.


پیامبر: الفقرُ فخری.


قرآن: یا ایّها الناس انتم الفقرا الی الله.



عشق: شوق مفرط و میل شدید به چیزی.


عشق مهم ترین رکن طریقت است و این مقام را تنها انسان کامل که مراتب ترقی و تکامل را پیموده است درک می کند.عاشق را در مرحله ی کمال عشق حالتی دست می دهد که از خود بیگانه و ناآگاه  می شود و از زمان و مکان فارغ،و از فراق محبوب می سوزد و می سازد.

شاهد:حاضر،گواه،مشاهده کننده.


عرفا حق را به اعتبار ظهور،شاهد گویند .گاه مراد از شاهد،معشوق است و گاه چیزی را گویند که در دل انسان حاضر است و آدمی همواره به یاد اوست.


شراب و شمع و شاهد عین معنی است/که در هر صورتی او را تجلی است



ز شاهد بر دل موسی شرر شد/شرابش آتش و شمعش شجر شد



شراب و شمع و شاهد جمله حاضر/مشو غافل ز شاهد بازی آخر


حافظ:


ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان/آمد دگر به جلوه و آغاز ناز کرد


ای مطرب از کجاست که ساز عراق خاست/و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد

آقای خرمشاهی معتقد است که شاهد در دیوان حافظ و سعدی وجه معشوق زمینی است.

ساغر: دل عارف است که انوار غیبی در آن مشاهده شود .بدان خمخانه و میخانه و میکده نیز می گویند .همچنین سکر و شوق را نیز از ساغر اراده کرده اند.            "تهانوی ،کشاف"






شاه نعمت الله ولی:


گر نه می ساغر است و ساغر می/در حقیقت بگو که ساغر چیست


نزد ما موج و بحر هر دو یکی است/بجز از آب عین مظهر چیست

عراقی گوید:


از باده ی عشق شد مگر گوهر ما/آمد به فغان ز دست ما ساغر ما



از بسکه همی خوریم می را بر می/ما در سر می شدیم و می در سر ما


صد بار: عدد صد کنایه از تکرار زیاد است.


توبه:بازگشت از گناه.


عبدالرزاق کاشانی گوید: توبه رجوع ازمخالفت از حق است به موافقت. و مادام که مکلف حقیقت گناه را نشناسد و نداند که فعلی که از او صادر می شود مخالف حکم خداست رجوع درباره ی او درست نیست.


برای دست یافتن به مقام توبه ی بی بازگشت تقدم سه حال و مقارنت چهار مقام و مداخلت پنج رکن لازم است.


احوال سه گانه:


1ـ تنبیه              ۲ـ زجر                       ۳ـ هدایت.


1ـ تنبیه حالی است که در بدایت توبه به دل فرود آیدو او را از خواب غفلت برانگیزاند و به ضلالت طریق خود بینا گرداند. و این حال را تیقظ خوانند.


۲ ـ زجر حالی است که او را از اقامت و سلوک بر ظلالت دور کند و بر طلب طریق مستقیم انگیزاند.


۳ـ هدایت حالی است که بر وجدان،طریق مستقیم را دلالت کند بر مثال مسافری که راه را گم کرده بود و در بیراه خفته ،ناگاه دلیلی بر سر وی رسد و او را بیدار گرداند و از بیراه به قصد راه برخیزاند و با راه آرد.

مقامات چهارگانه: ۱ـ رؤیت عیوب افعال است ۲ـ رعایت  ۳ـ محاسبت  ۴ـ مراقبت


الف: رؤیت عیوب افعال آن است که در هیچ فعل از افعال خود به نظر استحسان ننگرد بلکه آن را معیوب و نا تمام بیند و چگونه معیوب و ناتمام نباشد افعال مبتدیان و حال آنکه از شدایب حظوظ خالی نباشد.


ب:رعایت آن است که پیوسته ظاهر و باطن خود را از صد مخالفت و میل بدان محافظت و حراست نماید.


ج: محاسبت آن است که پیوسته متفقد و متفحض افعال و احوال نفس خود بوده و موافقات و مخالفات را که روز به روز بلکه ساعت به ساعت از او صادر می شود حصر و احصا می کند و به زیادتی و نقصانی آن بر کیفیت حال خود واقف می شود.


د:مراقبت آن است که در جمیع حرکات و سکنات ظاهر و خطرات و نیات باطن،حق تعالی را برخود رقیب و مطلع بیندتا همچنانگ در ظاهر از افعال معاصی برحذر بود و شرم دارد و ظاهر و باطن او در نوبت مستقیم شود و بر مقصود از اشارت آیه ی "افمن هو قائم علی کل نفس بما کسبت" ( الرعد/۳۳) عمل کرده باشد.

ارکان توبه:


ارکان توبه پنج بود که بناء نوبت بر آن است و تحقیقش بدان:


الف: اداء فرایض است.


ب: قضاء مافات


ج: طلب حلال


د: رد مظالم


ه: مجاهدت و مخالفت با نفس


۱ـ اداء فرایض آن است که بر او متوجه می شود از مأمورات و منهیات شرعی در اوقات و ساعات متجدده بدان قیام می نماید.


۲ـ قضاء مافات آن است که هر چه از وی فوت شده باشد در زمان ماضی، آنرا قضا کند.


۳ـ طلب حلال تصفیه ی مطعم و مشرب و ملبس است از شوایب حرمت و شبهت .زیرا تصفیه ی آن در تصفیه ی باطن اثری عظیم دارد و شریعت بر التزام آن الزام فرموده است که:


طلب الحلال فریضة بعد الفریضة.


۴ـ رد مظالم ابراء ذمت ست ازحقوق دیگران و جبر کس ظلم و تعدی به تدارک و تلافی. پس اگر مظلمه از قبیل اموال برد بازگرداند و اگر ازقبیلجنایات بود مانند قتلی یا جرحی یا شربی به قصاص یا دیت یا استخلاص ذمّت خود را ازآن بری گرداند.


۵ـ مجاهدت و مخالفت با نفس ریاضت دادن اوست به ترک از مألوفات و قطع شهوت تا بر ترک لذات طبیعی معتاد و متجرد گردد و با یادآوری مألوفات حرام که به ظاهر از آن دوری گزیده و توبه کرده متلذذ نگردد.


کسی که توبه می کند از گناه،انگار گناه نکرده است. (حدیث)

کسی که توبه می کند گناهانش به حسنات تبدیل می شود.


درجات توبه:


۱ـ درجه اول،توبه ی عمال و رجوع است از اعمال فاسده به اعمال صالحه.


۲ ـ درجه دوم، توبه ی زهاد و رجوع است از رغبت اندرون به ئنیا با بی رغبتی از آن.


۳ـ درجه سوم،توبه ی اهل حضور و آن رجوع است از غفلت به حضور. (کسانی که مراقبه کامل دارند.)

۴ـ درجه چهارم، توبه متخلفان و آن رجوع است از اخلاق سیئه به اخلاق حسنه.


۵ـ درجه پنجم،توبه ی عارفان است و آن رجوع است از رؤیت حسنات خود با حق.اهل معرفت هرگاه که حسنه یی به خود اضافت کنند از آن توبه واجب دانند و از فعل خود به فعل حق بازگردند.


*اول توبه،گناه است.


معنی بيت:


من هرگز میل شدید و عشق خود را نسبت به معشوق و دلم را که محل تجلی حق است را رها نمی کنم هرچند که صدبار ترک عشق کرده ام اما این بار دیگر نمی کنم.


آرایه های ادبی:


ترک و توبه : مراعات


عشق و شاهد و ساغر: مراعات


کردم،نمی کنم: تضاد







۲ـ باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر حور             با خاک کوی دوست برابر نمیکنم


بهشت:جایگاهی که بندگان مطیع و فمان بردار خداوند را از آخرت بدانجا برند.


آوردن ترکیب باغ بهشت می تواند حامل این معنی باشد که چون باغ محل میوه و لذت و عیش است به گونه ای می خواهد طالبان و مطیعان هواخواه بهشت را مد نظر داشته باشد نه عارفان را.


تنگ چشمان نظر به میوه کنند/ما تماشا کنان بُستانیم


قرآن می فرماید: کسانی که ایمان ورزیدند و نیکوکاری پیشه کردند  "طوبی" برای آنان است و نیک انجامند.( رعد/۲۹)


طوبی: مؤنث اطیب ،خوشبو،پاکیزه. نام درختی است در بهشت .طوبی در زبان عارفان معانی رمزی گوناگون یافته است.


مقام طوبی مقام انس به حق است که در جنب جبروت ذات او مطمئن و آرام زید.


مولانا آن را رمزی از معرفت میداند.


سایه ی طوبی ببین و خوش بخسب/سربنه در سایه ی سرکش بخسب


و در کلمات شهاب الدین سهروردی ،ظاهرا کنایه از نفس کلی است که منشاء نفوس جزئی است.


عزیزالدیننسفی در کتاب انسان کامل گوید:


پس پیر را گفتم درخت طوبی چه چیز است و کجا باشد؟ گفت: درخت طوبی درختی عظیم است هر کس که بهشتی بود چون به بهشت رود آن درخت را در بهشت بیند و در میان یازده کوه کوهیست که در آن کوهست .گفتم: آنرا هیچ میوه بود؟ گفت: هر میوه که تو در جهان می بینی بر آن درخت باشد و این میوه ها که پیش تو است همه از ثمره ی اوست.

و گفت : سیمرغ آشیانه ی سر طوبی دارد .

نکته: آوردن سایه نیز اشاره به نگرش و بینش و مزد طلبانه بندگان و زاهدان دارد.

حور: زنان بهشتی که بهشتیان ررا دهند به پاداش اعمال نیک آنان در دنیا و همچنین رمزی از فات حسنه زیر هست در شرح گلشن آمده است.


حور و غلمان جملگی اوصاف اوست/مهر و مه روحست و قلب صاف تُست


خاک کوی دوست: کمترین مقام دیدار با حضرت حق باید باشد.(ظاهرا)



معنی بيت:



باغ زیبای بهشت و سایه ی درخت طوبی و هم منزلی با حوریان بهشتی را هرگز با کمترین مقام دیدار حضرت حق معاوضه نمی کنم.

نکته: حافظ علی رغم اینکه این عناصر بهشت و درخت طوبی و حوریان بهشتی از نعماتوپاداش های نهایی انسان ها است را نمی خواهد و معتقد است که هنوز ورای این نعمات ،نعمتی دیگر وجود دارد و آن مقام حضرت حق است.


حافظ در جایی دیگر مشابه همین مضمون را نیز به کار برده است:


سایه ی طوبی و دلجوئی حور و لب حوض/به هوای سر کوی تو برفت از یادم

و به نوعی حافظ با رها کردن این سه عنصر عالم زهد را رها کرده است هرچند شاید معتقد است که زاهدان به این سه عنصر می رسند اما او چیزی ورای اینها را می طلبد.


آرایه های ادبی:


۱ـ مراعات النظیر:باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر حور


۲ـ مراعات النظیر:خاک ،کوی


۳ـ  مراعات النظیر:باغ،قصر،کوی


۴ ـ واج آرایی: "ک"


۵ـ تنسیق: باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر حور


۶- خاک: از لوازمات ابتدایی و مادی باغ و طوبی و قصر است.





۳ـ تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است            گفتم کنایتیّ و مکرر نمی کنم

تلقین:یاد دادن . بحث در درس برای ملکه شدن.  سعدی گوید:


مرا در نظامیه ادوار بود/شب و روز تلقین و تکرار بود


درس: آموزه،مطالبی که موجب یادگیری می شود.

اهل نظر: کسانی که توجه و دقت در امور و حقایق موجودات داشته باشند.


ناظر روی تو صاحب نظرانند آری/سر گیسوی تو در هیچ سر نیست که نیست


اشارت: رمز و ایماء که اغلب به سر و دست و چشم وابروست در ادبیات عرفانی و نزد اهل الله عبارت از خبر دادن از مراد بدون عبارت و الفاظ است.

صاحب اللمع (طوسی) گوید:


اشارت چیزی است که پنهان باد بدون عبارت و الفاظ، و به واسطه یعبارت مکشوف نباشد.یعنی نتوان آنرا به واسطه ی لفظ و عبارت آشکار کرد.از جهت دقت و لطافت معنی .


جنید گوید:


"کلام الانبیاء انباء عن حضور و کلام الصدیقین اشارات عن مشاهدات": سخن انبیاء خبر از حضور و سخن صدیقین اشارتی است از مشاهدات تجلیات حق.


ابو علی رودباری گوید: اشاره،بیان حالی است که برای صاحب وجد دست دهد.


در شرح کلمات بابا طاهر است که : مراد از اشارة ،اشاره ی قلبیه است.عبارات از عوام است و اشارات از خواص.


"المؤمن یکفی بالاشارة"

کنایه:در لفافه سخن گفتن،حرفی را زدن ومعنایی دیگر از آن استخراج کردن.


که البته این شیوه ی سخن،روش حافظ است و بیان این نکته که من به کنایه می گویم حتما ضرورتی بزرگ داشته است و حافظ کنایه ی بسیار ناپیدا را به کار برده است که مجبور به گفتن این مسأله شده است.


*کنایه حافظ در این بیت می تواند مربوط به بیت قبلی باشد.


معنی بیت:

درس و تکرار و تقین اهل بصیرت و آگاهی یکاشاره بیش نیست،من هم اشاره ای کردم و تکرار نمی کنم.


اشارت حافظ مربوط به باغ و بهشت و درخت طوبی و حوریان بهشتی است که با خاک کوی دوست برابر نمی داند.

آرایه های ادبی:


مراعات النظیر: اشارت و کنایت


مراعات النظیر:تلقین ،درس،مکرر



ایهام: یک اشارت: ۱ـ با تأکید بر یک                     ۲ـ با تأکید بر اشارت


۴ـ هرگز نمی شود زسر خود خبر مرا          تا در میان میکده سر بر نمی کنم

هرگز نمی شود:به هیچ وجه امکان ندارد.آوردن کلمه ی هرگز قطعیت امر را می رساند که این ادعای قطعی با وازه ی هرگز فراوان در دیوان حافظ آمده است.


هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود..



شد خط عمر حاصل،گر زانکه با تو ما را/هرگز به عمر روزی،روزی شود وصالی     (حافظ)



به رویین دزت بر سپهبد کنم/مبادا که هرگز به تو بد کنم                       (فردوسی)



به ایرانیان آفرین کرد و گفت/که هرگز نماند هنر در نهفت                       (فردوسی)


لازم به ذکر است که در پهلوی به هرگز،هکرچ و در ایران باستان هکرت چیت گفته می شد.


سر: این کلمه می تواند به این معانی باشد: ۱ـعقل و شعور                ۲ـ ابتدا و آغاز و شروع


خبر : آگاهی یافتن به چیزی


ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی/تا راهرو نباشی کی راهبر شوی         (حافظ)



گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست/خبر ازدوست ندارد که ز خود بی خبرست  (سعدی)



با هر که خبر گفتم از اوصاف جمالش/مشتاق چنان شد که چو من بی خبر افتاد       (سعدی)


میان: وسط هر چیز مانند میان مجلس و میان شهر یا میان باغ. میان به معنی کمر نیز می باشد که در بحث تناسبات شاعری حافظ در این بیت قابل تأمل است.


میان به معنی جمع،گروه و جماعت نیز آمده است که می تواند حالتی ایهام ونه را به این بیت بدهد.


شاهد مثال:صد هزار دشنام احد را در میان جمع کرد [تاریخ بیهقی] جوانیدر آمدو گفت در این میان کسی هست که زبان پارسی بداند. [گلستان]


میکده: شرابخانه،میخانه،خرابات،خانه ی خمارنیز گویند.آنجا که در آن می خورند یا فروشند.


در عرفان به مجلس انس دوستان ،خانقاه و همچنین قلب مرشد کامل گویند.


به کوی میکده هر سالکی که ره دانست/در دگر زدن اندیشه ی تبه دانست


بر آستانه ی میخانه هر که یافت رهی/ز فیض جام می اسرار خانقه دانست            (حافظ)

چون پیر شدی حافظ،از میکده بیرون رو/رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی        (حافظ)



بیا که خرقه ی من گرچه وقف میکده هاست/ز مال وقف نبینی به نام من در می      (حافظ)



سر ز حسرت در میکده ها برکردم/چون آشنای تو در صومعه یک پیر نبود


عراقی گوید:


کردم گذری به میکده دوش/سبحه بکف و سجاده بردوش


پیری بدرآمد ازخرابات/کاین جا نخرند زرق مفروش


تسبیح بده،پیاله بستان/خرقه بنه و پلاس در پوش


در صومعه بیهده چه باشی/در میکده رو شراب می نوش


کز یاد رخ و جمال ساقی /جان و دل دین کنی فراموش






۵ ـ شیخم به طیره گفت که رو ترک عشق کن               محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم

شیخ: آنکه یالمندی و پیری بر او ظاهر گردد و یا عبارتست از سن چهل یا پنجاه یا پنجاهو یک تا پایان عمر،یا تا سن هشتاد و یا آنکه دوران شباب او بپایان رسیده باشد.


بیا و کشتی ما در شطشراب انداز/خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز        (حافظ)


نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده                          (حافظ)


*رهبر دسته ای از عشایر عرب را در جاهلیت بدین لقب می خواندند.



صاحب رأی صائب.


مردم کثیرالعلوم را بواسطه ی دانستنیهای فراوانی که در آن مدت فرا گرفته.


در اصطلاح برای شیخ تعریفهای متعددی شده که عبارتست از : انسان کاملی که در علوم شریعت و طریقت و حقیقت تمام و مجد تکمیل رسیده باشد و به آفات نفوس و بیماریها و داروها و چاره ی دردهای آن آگاه و بینا بود و به شفای آنها آشنا باشد و در حقیقت شیخ در اصطلاح صوفیه کسی باشد که بپایه ی ولایت رسیده است.


شیخ قطب بختیار ا شی گوید: شیخ آنست که بقوت نظر باطن ز نگار دنیا و جز آن از دل مرید بزداید تا هیچ کدورتی از غل و غش و فحش و آلایش دنیا در سینه ی او نماند.


و در اصطلاح سالکان کسی را گویند که راه حق را بپیماید و مخاوف و ممالک این راه را بشناسد و توانایی ارشاد و مرید داشته باشد و سود و زیان مریدان را بدیشان نماید [کشاف اصطلاحات الفنون]


مراد از شیخی،درجه ی نیابت نبوت،و شیخ نایب نبی است و باید در مرید تصرف کند و آینه ی دل او را صافی گرداند.                          (عزیزالدین نسفی،انسان کامل)




حضور شیخ در دیوان حافظ:


حافظ بخود نپوشید این خرقه ی می آلود/ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را


ترسم که صرفه ئی نبرد روز بازخواست/نان حلال شیخ ،ز آب حرام ما


دلم از صومعه و صحبت شیخ است ملول/یارترسا بچه کو خانه ی خمار کجاست


ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب/که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست


بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است/ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست


گر جلوه می نمایی و گر طعنه می زنی/ما نیستیم معتقد شیخ خود پسند


مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ/چرا که وعده تو کردی و او بجا آورد


بیا ای شیخ و از خمخانه ی ما/شرابی خور که در کوثر نباشد

با توجه به شاهد مثالهای بالا،حضور شیخ،حضوری مثبت در دیوان حافظ ندارد.شخصیتی مشابه زاهد را دارد.


در بعضی از نسخ آمده "شیخم به طنز گقت" که با توجه به شخصیت شیخ طنز گویی شیخ بعید به نظر می رسد .طیره گویی شیخ ظاهرا صحیح تر است و در بعضی نسخ آمده "گفتم که چشم،گوش به هر خر نمی کنم" که اینگونه گویش دور از شخصیت حافظ است.

طیره: خشم و غضب،خشم آلود.


به طیره گفت مسلمان گر این قباله ی من/درست نیست خدایا جهود گردانم            (سعدی)

ترک: (توضیح در بیت اول همین غزل آمده است)

عشق: ( توضیح در بیت اول همین غزل آمده است)

محتاج:احتیاج،نیاز


جنگ: جدال ،ستیزه،نبرد

۶ـ پیر مغان حکایت معقول میکند            معذورم ار محال تو باور نمی کنم

پیر مغان: اسم مرکب.بزرگ مغان یعنی پیشوایان زرتشتی.پیشوای مجوسان.


مالک و راهبان دیر.


ریش سفید میکده،پیر می فروش.


و اما مغان جمع مغ است.مغان در اصل قبیله ای از قوم ماد بودند که مقام روحانیت منحصرا به آنان تعلق داشت.آنگاه که آیین زرتشت بر نواحی غرب و جنوب ایران یعنی ماد و پارس مستولی شد مغان پیشوایان دیانت جدید شدند.در کتاب اوستا نام طبقه ی روحانی را به همان عنوان قدیمی که داشته اند یعنی آترون می بینیم اما در عهد اشکانیان و ساسانیان معمولا این طایفه را مغان می خوانده اند.


برفتند ترکان ز پیش مغان/کشیدند لشکر سوی دامغان               (فردوشی)


برآمد ناگه آن مرغ فسون ساز/به آیین مغان بنمود پرواز                 (نظامی)


اما در عرفان رهبر کامل روحانی را گویند:




دولت پیر مغان باد که باقی سهل است/دیگری گو برو نام من از یاد ببر


گفتم شرابو خرقه نه آیین مذهبست//گفت این عمل به مذهی پیر مغان کنند


بنده ی پیر مغانم که ز جهلم بربود/پیر ما هرچه کند عین رعایت باشد


گرم نه پیر مان در بروی بگشاید/کدام در بزنم چاره از کجا جویم


از آستان پیر مغان سر چرا کشم/دولت در آن سرا و گشایش در آن در ست


مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش/کو به تأیید نظر حل معما میکرد


به اعتبار دیگر پیر مغان در دیوان حافظ همان رند است.

حکایت: باز گفتن گفتاری را.سخن نقل کردن. سخن کسی را باز گفتن. داستان. مطلب،مسئله،قضیه. گزرش. افسانه.


*افسانه:


جان شیرین خوش است و چون بشود/از پس جان بجز حکایت نیست         (معزی)

* سرگذشت،شرح حال،تاریخ:


حکایتهای شاهان را همی خوانی و می خندی/همی بر خویشتن خندی نه بر شاه سمرقندی
(ناصر خسرو)


حکایت عبارت است از نقل کلمه ای از موضعی به موضع دیگر بدون آنکه حرکت با صیغه ی آن کلمه تغییر کند.


اما در اینجا ما با ترکیب حکایت کردن روبرو هستیم که حکایت کردن یعنی نقل کردن .حدیث کردن.قصد کردن.


آنچه در غیبتت ای دوست به من می گذرد /نتوان م که حکایت کنم الا به حضور        (سعدی)



یکی از بزرگان اهل تمیز/حکایت کنذ زبن عبدالعزیز          (سعدی)



این حکایت که می کند سعدی/بس بخواهند در جهان گفتن         (سعدی)

معقول: پسندیده ی عقل. لایق و پسندیده.


در اصطلاح فلسفه گاه اطلاق بر صور عقلیه شود و گاه بر اموری که در خارج وجودی ندارند و گاه بر اموری که محسوس نمی باشند و مجردند.

معذورم: عذر پذیرفتن و معاف داشتن و عفو فرمودن ،عذر کسی را پذیرفتن.


معذورم دارند که اندوه و غش است/اندوه و غش من از آن جعد و غش است           (رودکی)



ما را ز فراق تو خرد هیچ نمانده ست/این بیخردیها همه معذور همی دار                 (سنایی)



گفتمش مگذر زمانیگفت معذورم بدار/خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب       (حافظ)

مُحال: (اسم مفعول از إحاله باب افعال از  "ح و  ل " ) به معنی باطل،از راه راست منحرف شده.

باور: قبول،یقین ،اعتقاد.


نگه کن که تا چون بود باورم/چو کردارهای تو یاد آورم             (فردوسی)


نیست در فن خودم چون خورشاهان همت/باز پرس از سخنم گر تو نداری باور     (خلاق المعانی)

*محصول بیت:


خطاب به ناصح سابق می فرماید: پیر مغان حکایت باور کردنی یعنی مطالبی که مورد قبول عقل است،(پسندیده و مقبول)تعریف می کند .پس اگر در مقابل سخنان معقول و محالات ترا باور نمی کنم معذورم.  (یعنی در جایی که حقایق او هست اگر افتراهای ترا باور نکنم هیچ عیب نیست.)

صور خیال:


محال و معقول: تضاد


می کند و نمی کند:تضاد




۷ـ این تقویم تمام که با شاهدان شهر            ناز و کرشمه بر سر منبر نمی کنم

تقوی: پرهیزگاری،یعنی ترسیدن از حق تعالی جل شأنه است در عواقب امور یا ترس نفس خودکه مبادا رهزنی کرده او را در ممالک بُعد و حجاب مبتلاسازد.


در شرح تصرف است که اصل تقوی بر دو معنی است یا خوف از عقاب است و یا از فراق. و علامت آن این است که از اوامر و نواهی خدا سرپیچی نکند و اگر از خوف فراق باشد از غیر حق پرهیز کند و با غیر او نیارامد تا از خدا جدا نماند و پرهیز کند از آنچه بدان میل نماید زیرا که هر اندازه که به غیر حق مایل باشد از حق دور باشد.

محمدبن سفیان گوید تقوی ترک غیر خداست.


اگر از نقطه ی تقوی بگردد یک دمت دیده/سزای دیده ی کج بین ز میل آهنین باشد .       (عطار)



برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق بام/بر باد تلاشی دهیم این شرک تقوی نام را     (سعدی)



هر کجا سلطان عشق آمد،نماند/قدرت بازوی تقوی را محل             (سعدی)





مرد خدا پرست که تقوی طلب کند/خواههی سفید جامه و خواهی سیاه باش


تمام: درست و کافی وکامل و بی نقصان


گو شمع میارید در این جمع که امشب/در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است.

شاهد: شاهد در اینجا مسلما نمی تواند به تعبیر عفانی که حضرت حق است بشد ،زیرا به صورت شاهدان شهر آمده است و شاهد در ادبیات فارسی به این معانی آمد


۱) مرد نیکو روی و خوش صوت ،نوجوان:


هر گروهی بر زنی و شاهدی شیفته گشته چون مرغ در دام و دستان او ماند.(بهاء الدین ولد)


خرابت کند شاهد خانه کن/برو خانه آباد گردان به زن


۲)معشوق،محبوب،زن زیبا روی.

بیم آنست دمادم که چو پروانه بسوزم/از تغابن که تو چون شمع چا شاهد عامی   (سعدی)



شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد/بنده ی طلعت آنباش که آنی دارد      (حافظ)



شاهدان گر دلبرب اینسان کنند/زاهدان را رخنه در ایمان کنند                 (حافظ)


۳)زیبا،صاحب حسن.خوش ادا.شیرین حرکات،چنانکه به طفل نارسیده گویند.




لب معشوق شاهد چون شکر شیرین است.         (بهاء الدیم ولد)




زان که او شاهد و جوان باشد/نازک و نغز و دل ستان باشد           (اوحدی)


ناز: استغنا نشان دادن معشق به عاشق مبنی بر برانگیزانیدن شوق.قهر و عتای و استغنایی که معشوق کند. منت گذاشتن.


کم شود مهر چو بسیار شود ناز قبا/ناز با عاشق بسیار مکن گو نکنم



عمر من بیش شبی نیست چو شمع/عمر شد چند کنی ناز امشب           (عطار)



لازم است آنکه دارد اینهمه لطف/که تحمل کندش این همه ناز             (سعدی)



خوب رویان را جفا دادند و استغنا و ناز/بر گرفتاران به غایت کار مشکل ساختند.


فخر کردن: تکبر،خود منشی،لاف.


نخواهم که رومی شود سرفراز/با بر کنند اندرین جنگ ناز


هر که خواهد گو بیا و هرچه خواهد گو بگو/کبر و ناز و حاجب و دربان بدبن درگاه نیست.


یارب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان/این همه ناز از غلام و ترک استر میکنند


الله الله کیست مست باده ی ناز این چنین/گر ده با خونین دلان بد مستی آغاز این چنین.

ریا،تزویر. حیله و بهانه از روی تزویر و امتناع.


ز ناز و مسخره جور و محال و غیبت و دزدی/دروغ و مکر عشوه کبر و طراری و غمازی

کرشمه: ناز و غمزه:اشاره به چشم و ابرو.


چشمت به کرشمه خون من ریحت/از قتل خطا چه غم خورد مست             (سعدی)



تا سحر چشم یار چه جادو کند که باز/بنیاد بر کرشمه ی جادو نهاده ایم          (حافظ)


منبر: آنچه خطیب بر آن ایستد و خطبه خواند.


نکته: در قدیم بودن منبری در شهری نشان داشتن مسجد جامع در آن شهر بوده است که همین کنایه از شهر بودن آنجا داشته.

*محصول بیت:


این تقوی برایم کافی است که با زنان و پسران زیبای شهر بر سر منبر (تزویر و ریا،فخر و تکبر،بی نیازی نشان دادن)
و دلربایی نمی کنم.( الحاصلبا منبر رفتن ریا نمی فروشم.


این بیت مضمون دنباله ی بیت قبلی است .می گوید اگر طاعت و عبادتی نمی کنم لایق بهشت باشد این گناه را هم مرتکب نمی شوم که از سر منبر با صورت خوش یا چهره و حرکات فریبنده از زیبایان شهر دلربایی کنم.





*صور خیال:


تقوی و منبر:مراعات النظیر


شاهدان،ناز و کرشمه:مراعات النظیر


سر،بر:جناس

۸ـ حافظ جناب پیر مغان جای دولت است     من ترک خاک بوسی این در نمی کنم

جناب: آستانه،درگاه

*حافظ آستانه ی پیر مغان مقامی است که در آن اقبال و نیک بختی می بخشند،من از خاک بوسی این آستان این آستان و فروتنی در برابر آن دست نمی کشم.

جناب و در: مراعات النظیر

آخرین بروز رسانی در سه شنبه, 17 فروردین 1389 ساعت 06:40
 

افزودن نظر


کد امنیتی
Refresh

کلیه ی حقوق مربوط به مطالب این سایت نزد حافظ آرا - حافظ پژوهي محفوظ می باشد
boghcheh!: ترجمه شده توسط