خانه شرح غزل ها غزل8: عكس روي تو چو در آينه جام افتاد (مهدي آرايي)
غزل8: عكس روي تو چو در آينه جام افتاد (مهدي آرايي) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط مهدي آرايي   
چهارشنبه, 25 آذر 1388 ساعت 20:26

عكس روي تو چو در آينه جام افتاد                         عارف از خنده می در طمع خام افتاد
حسن روی توبه یک جلوه که درآینه کرد                   این همه نقش در آیینه اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود             یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید                       کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم                     اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار                       هر که در دایره گردش ایام افتاد
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ                        آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شدای خواجه که درصومعه بازم بینی                 کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت                  کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد
هردمش با من دلسوخته لطفی دگر است              این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی                       زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

**************

1-عكس روي توچودر آينه جام افتاد                  عارف ازپرتومي درطمع خام افتاد



سلمان ساوجی غزلی دارد بسیار شبیه به این غزل حافظ:


در ازل عکس می لعل تو در جام افتاد            عاشق سوخته دل در طمع خام افتاد

و چون حافظ و سلمان معاصرند و با هم مشاعره داشته اند،معلوم

نیست ابتدا کدامیک از آنها چنین غزلی سروده اند.


در همین غزل حافظ می گوید: .... کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد.


سلمان گوید:راز سربسته ی خم در دهن عم افتاد.


حافظ گوید:زان مان حافظ دلسوخته بد نام افتاد.


سلمان گوید:اولین قرعه که زد بر من بدنام افتاد.


بیتهای نخستین این غزل،هچنین یادآور نخستین بیتهای غزلی از کمال

الدین اسماعیل است:


ز لعلت عکس در جام می افتاد        نشاط عالمش اندر پی افتاد

جهانی می پرستی پیشه کردند    چوازرویت فروغی بر می افتاد       
(حافظ نام،بهاءالدین خرمشاهی)
نظیر این معنی چندبار در حافظ تکرار شده است، که جان هرچیز از پرتو ازلی است و چون لطیف

ترین عنصر باده است بر آن می افتد و بازتابش برق حیات بر سر گیتی می افکند.جام، نمودار

زیبایی ترکیب است ،باده بمنزله ی روح و جام بمنزله ی جسم.همین فکردر نزد مولانا جلال الدین

دیده می شود که او نیز همه چیز را به رکز بازمی گرداند و خلقت را چون اشعاعی جدا شده از آن
منبع نور می بیند.


حرف بر سر معشوق بزرگ است و عکس رویش صحبت از عکس می کند،و از این رو مُثُل

افلاطون را به یاد می آورد.آینه ی جام،البته همان جام لبالب است که برق نوررا که به صورت

خنده ای جلوه می کند ،باز می گرداند.


*چرا عارف در طمع خام،یعنی در اشتباه می افتد؟


برای آنکه عکس او را به جای خود او می گیرد.گمان کرده است که این خنده از خود می است و

حال آنکه می واسطه و تجلی گاهی بیش نبوده است.عارف نیز در اینجا مانند صوفی و زاهد و

عابد به باد طعنه گرفته است که حقیقت بین نیست ،تنها پرتویی از حقیقت را می بیند.


می،جام و آینه هر سه نمدار روشنایی هستند و کل آن به " سرچشمه ی خورشید جهان افروز "

باز می گردد که منبع حیات است.
(تأمل در حافظ،دکتراسلامی ندوشن)

عکس:


تصور،بازتابی ازحقیقت نه خود حقیقت،و حقیقت این است که کل عالم

عکسی از جمال خداوند

است و عالم عرضی است از آن جوهر حقیقی و وجود انسان عکسی است از خود خداوند زیرا

خداوند فرمود:"انسان را ه مثل خویش آفریدم "

.

*صاحب مرصادالعباد گوید:خداوند در وجود انسانها هزار و یک آینه

تعبیه نمود تا منعکس کننده اسماء و صفات الهی باشد.  (خ.د)


"خلق الله آدمعلی صورته"


روی:

در اصطلاح تجلی ذاتی را گویند.و تجلی ذاتی آنست که سالک در آن

تجلی ،فانی مطلق شود و علم


و شعور و ادراک مطلقا نماند.(شرح عرفانی غزلهای حافظ،لاهوری)



عکس روی:یعنی هرگاه تصویر و بازتابی از روی تو که همان تجلی

ذات تو است به وضوح و

مشاهده کنه ذات و جمال تو شکل می گیرد...


آینه ی جام: استعاره از دل عارف است یعنی آینه می شود،دل و جام

وجود خاکی عارف

است.همانطور که گفته شد دل به مانند آینه ای است که تجلی گه

صفات و اسماء باری تعالی است.


دل که آیینه ی صافیست غباری دارد    ازخداميطلبم صحبت روشن رايي

*****

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم       ای بی خبر ز لذت و شرب مدام ما

"إنّ اله جمیل،یحب جمال":خداوند زیباست و زیبایی را دوست

دارد .چون می خواهد که آن جمال

را نمایان کند نظر در آینه کند که بی آینه ظهور آن ممکن نبود.تا آینه

آن جمال بپذیرد و آینه را هم

بدان وجه دوست گیرد."یحبُّهم":(خدا دوستشان دارد)،و چون آن جمال

در وجه آینه تابد،آینه خود

را عین محبوب یابد،و حقیقت خود همان وجه شمارد ،او را بدان وجه

دوست دارد و یحبّونه":

(بندگان او را دوست دارند).


عارف:

در اصطلاح کسی است که حضرت الهی او رابه مرتبه ی شهود ذات و اسماء و صفات خود

رسانیده و این مقام از طریق حال و مکاشفه بر او ظاهر گشته است نه از طریق علم و معرفت
(ظاهری).
پیر طریق گفت:بهره ی عارف در بهشت سه چیز است:سماع و شراب و دیدار.


سماع را گفت:"فهم فی روضة یُحبرون"(روم/آیه ۱۵):پس ایشان مسرور و

محترم به باغ بهشت منزل گیرند.


شراب را گفت:"و سقیهم ربهم شرابا طهورا"(انسان/آیه ۲۲):پروردگارشان از شرابی پاکیزه

سیرابشان گرداند.


دیدار را گفت:"وجوه یؤمئذ ناصره الی ربها ناظرة"(قیامة/آیه ۲۲ـ۲۱):آن روز رخسار طایفه ای

از شادی برافروخته و نورانی است و به چشم قلب جمال حق را مشاهده می کند.


سماع بهره ی گوش،شراب بهره ی لب،دیدار بهره ی دید.سماع واجدان را،شراب عاشقان

را،دیدار محبان را،سماع طرب فزاید،شراب زبان گشاید،دیدار صفت رباید.سماع مطلوب نقد

کند،شراب راز جلوه کند،دیدار عارف را فرد کند.                              (گشف الاسرار،۱/۳۱۱)

ای دل ز طریق اهل صورت بگذر             آیینه شو و ز هر کدورت بگذر
گرنورصفای عارفان می خواهی             ازهرچه ترا نیست ضرورت بگذر

عارف کسی است که از وجود مجازی خود محو و فانی گشته است.


عارف کسی است که عبادت حق را از آن جهت انجام می دهد که او را مستحق عبادت می دند نه

از جهت امید ثواب و خوف عقاب.


عارف کسی است که چیزی او را مکدر نگرداند.


*عارفان هر دم عیدی دارند.


چو عارف را و عاشق را به هر ساعت بود عیدی      نباشد منتظر سالی که تا ایام عید آید

*عارفان ،شمع و شاهدی خارج از وجود خویش ندارند و باده ی آنان را خون وجودشان تشکیل می دهد.


عارفان راشمع وشاهد نیست ازبیرون خویش   خون انگوری نخورده،باده شان از خون خویش

*به اعتقاد عارف،به دنبال سبب و علّت بودن جز کاهلی و ملالت ثمری ندارد بلکه علت هر چیزی

را باید در "بی سببی" جست.


عارف از ورزش اسباب بدان کاهل شد          که همان بی سببی شد سبب بی سببان
*****

عارفان،لیلی خویش و مجنون خویشند.


هر کسی اندر جهان مجنون لیلی ای شدند      عارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش
*******

اگر دل دلبره،دلبر کدومه؟        وگر دلبر دله،دل را چه نومه؟

دل ودلبرچنان آمیخته بینم        ندونم دل که و دلبر کدومه

خنده ی می:

معادل همان عکس روی است،یعنی حافظ خنده ذوقی که به سبب تجلی بر دل عارف نقش بسته

است را همان تصویر جمال حق می داند.


خنده:عکس                                               می:روی


خنده ی می کنایت از تجلی عشق و محبت است.


خنده ی می در وجه ظاهری همانا صدای موج زدن و ریخته شدن از صراحی به ساغر است که به

یک خنده ی کوتاه انسانی شباهت دارد و حافظ بارها به آن اشاره کرده است.


بیا که توبه ز لعل نگار و خنده ی جام          تصوریست که عقلش نمی کند تصدیق
******
بوی جان از لب خندان قدح می شنوم          بشنو ای خواجه اگر زانکه مشامی داری
******
آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحی       مستان تو خواهم که گزارند نماز
*******
یاد باد آنکه چو یاقوت خنده زدی                 در میان من و لعل تو حکایتها بود

می:


نور جمال ذاتی را گویند که به مشاهده ی آن سکر و دهشت حیرت بر عاشق مستولی گردد.(همان

حالتی که ما به عشق تعبیر می کنیم.


طمع:


اشتها و میل بی حدی را گویند که در شخص یافت می شود.        (لغت نامه دهخدا)


مولانا در مثنوی معتقد است که طمع،حجابی محکم و عظیم به شمار می رود و مانع درک حقایق

می شود.


هر که را باشد طمع،الکن شود/با طمع کی چشم و دل روشن شود

طمع خام:


"تمنای امری که ممکن نباشد" (غیاث اللغات)،"کنایه از توقع داشتن به چیزی است که ممکن

الحصول نباشد." (برهان)

طمع خام بین که قصه ی فاش                  ازرقیبان نهفتنم هوس است

درجاهای دیگر به صورت صفت "خامْ طمع" یعنی دارنده ی طمع خام بکار برده است:
حافظ خامْ طمع شرمی ازین قصه بدار
******
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر

نمونه ای از افرادی که از خنده ی می (تجلی عشق و محبت)در طمع خام افتادند:


۱)می گویند که چون عکس روی خدا بر دل موسی افتاد،موسی فرمود:"رب ارنی انظر الیک":

(ای پروردگار نمای،تا در تو نظر کنم و خداوند فرمود:"لن ترانی"،گف:هرگز مرا نخواهی دید.


۲)اشاره به واقعه ی حسین منصور حلاج می کند،می گوید:که عکس روی تو که ب ردل حسین

منصور افتاد ،آن عارف از آن تجلی در طمع خام افتاد و گفت:"انا الحق":پس بر او گذشت

ماجراهایی از جمله قطع اندامهایش و نظایر آن.


معنی عرفانی1 بيت:


عکس تجلی ذاتی توبه وقتی که در آیینه ی صاف و ذات و عین لطیف عارف افتاد،عارف از

مشاهده ی عکس آن تجلی ذاتی، به سبب صفای عشق و لطافت تجلی در طمع خام افتاد که منم

حق،(لاجرم یکی به ترانه ی "لا اله الا انا فاعبدونی و سبحانی ما اعظم شأنی ":معبودی جز من

نیست،پس مرا پرستش کنید،پاکا که منم،چه بزرگ استقامتم ،مترنم شد و یکی دیگر به کلمه ی

"أنا الحق" قایل گشت و یکی دیگررا "لیس فی جبتی سوی الله" : دردای من جز خدا نیست

(جنید)بر زبان گشت.
(شرح عرفانی غزلهای حافظ،ختمی لاهوری)

معنی عرفانی2 بيت:


عارف را چون مشاهدات تجلی صفات رو نمود،از خام طمعی خویش آنچه دد از عین ذات تصور

نموده،به همان اکتفا نمود.پس در طمع خام افتاد و از دون همتی گام پیش ننهاد که سلوک عشق

را نهایت نیست  ای رعنا.آنچه دیده باشی ،بدان خرسند مباش و مایست.


شرح عرفانی غزلهای حافظ،ختمی لاهوری)


معنی نسبتا ظاهری:


به سبب افتادن عکس روی تو به قدح شراب ،باده منور شده و عارف به امید اینکه همیشه

عکس روی تو به باده می افتد  به طمع خام افتاد یعنی به باده نوشی افتاد.


معنی عرفانی روان و آسان:


جلوه ی تو در اعیان (جام)و تجلی تو بر ماسوا و اینکه معشوقانه جلوه گری کردی و معنای عشق

(=می) را به اهل معرفت چشاندی،باعث شد که عارف (عاشق،اهل معرفت،انسان) در این طمع

بیفتد که خود را از طریق عشق با تو متحد بیند یعنی قائل به اتحاد عشق و عاشق و معشوق

شود.به تعبیر دیگر عکس روی معشوق شباهتی با چهره ی عاشق داشت(خلق الله آدم علی

صورته)،لذا از خنده ی می یعنی ازسر مستی عشق ،عارف در طمع خام یعنی ادعای وحدت و

اتحاد افتاد چرا که فرق و فاصلهای در میان نمی دید.

آرایه های ادبی:


خام در اینجا به طریق ایهام ذکر شده زیرا شراب جوش نخورده را خام گویند و معنی دیگر خام

یعنی نپخته ،یعنی اگر خام را مضاف الیه شمرد نه صفت خام معنای شراب خام می گیرد.


نکته:مشابه همین معنی بیت را مولانا در دفتر اولدرداستان کنیزک و پادشاه اشاره می کند:


آن خيالاتی که دام اولیاست              عکس مه رویان بستان خداست


"غرق شدن و راضی شدن به واردات قلبی از هر نوع که باشد سکون در آن دام راه اولیاء یزرگ

است.


(مه رویان بستان خدا:
معانی غیبی خواه از جنس واردات و احوال قلبی و یا انواع کشف باشد ،از جنس کرامات و درجات)


2 ـ حُسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد         این همه نقش در آیینه ی اوهام افتاد



حُسن:


" حسن ،کمالات را گویند در یک ذات و این جز حق را نبود"    " اصطلاحات عرفانی"


روز بهان در کتاب مشرب الارواح درباره ی حسن گوید:


حُسن ،صفتی از صفات خداوند تعالی است و او قدیم است و ذات او نیز قدیم است و اگر اراده کند

قلب بنده را می گیرد ،تا از انوار حُسن خود در قلب او تجلی کند،و حُسن پروردگار از خاص ترین

اوصاف است.


"حُسن ،از خاصیت عشق در عاشق است که آشکار نمی شود مگر در نهایت سیر سالک به سوی

خداوند تعالی،و وقتی که سیر سالک در عشق تمام شد،نمی بیند چیزی از مستحسنات چیزی را

مگر اینکه حسن پروردگار را."                 (مشرب الارواح)


"حسن، صفت حق است و معرفت ،تابع صفت است ."     (شرح شطحیات)


عطار به فنا نا پذیری حسن اشاره دارد:


درد من هیچ دوا نپذیرد                     زانکه حسن تو فنا نپذیرد

گر من از عشق رخت توبه کنم           هرگز آن توبه خدا نپذیرد


از لطافت که رخت را دیدم                  نقش تو دیدهی ما نپذیرد

نتوانم که تو را بینم از آنک                 چشم خفاش ضیا نپذیرد


عراقی:
حسنت به ازل نظر چو در کارم کرد                  بنمود جمال و عاشق زارم کرد

من خفته بُدم به ناز در کتم عدم                     حسن تو به دست خویش بیدارم کرد

جلوه:

یکی از دشوارترین و ژرفترین و مهمترین اصطلاحات عرفان اسلامی است .آنچه از متون عرفانی

بر می آید تجلیات نا متناهی خداوند را می توان به سه گروه تقسیم کرد:


1-تجلی ذاتی

2-تجلی بر دل عارفان

3-تجلی در آخرت

تجلی در قرآن:


تجلی کلمه ای قرآنی است و به معنای پیدا شدن [=پدیدار شدن]،هویدا شدن،آشکار شدن است.این

کلمه در قرآن مجید دو بار به کار رفته است. یک بار راجع به "روز" است که رخ می نماید و

آشکار شود(لیل/۲۰).


و بار دیگر تجلی الهی است .
حضرت موسی به میقات رفت و خداوند با او سخن گفت . موسی (ع) استدعا کرد که خداوند خود

را به او بنماید . خداوند فرمود هرگز مرا نخواهی دید (لن ترانی).ولی به کوه بنگر ،اگر بر جای

خودش آرمیده و استوار ماند،بدان که مرا خواهی دید:


"فلمّا تجلّی ربّهُ للجبل جعله ُ دکّا و خرّ موسی صعقا" (اعراف/۱۴۳).


چون پروردگارش بر کوه تجلی کرد کوه را خرد و پاشان کرد و موسی بی هوش در افتاد.


عزالدین محمود کاشانی قائل به قسم تجلی است:


الف ـ تجلی ذات: در این تجلی اگر از وجود سالک چیزی مانده باشد فنا شود و صفات او متلاشی

گردد در عظمت انوار حق که به آن  "صعقه " گویند چنانکه موسی را بدین تجلی از خود بستاند.


حافظ در این باره گوید:


بیخود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند            باده از جام تجلی صفاتم دادند
بعدازاین روی من وآینه ی وصف جمال      که در آنجا خبر از جلوه ی ذاتم دادند

*******
بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار             که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

ب ـ تجلی صفات: در این تجلی خداوند یا به صفات جلالی تجلی می کند که از عظمت و قدرت و

کبریا و جبروت است و سالک در این تجلی به خضوع و خشوع می رسد ."أذا تجلی الله لشی ء

خشع له"


و اگر به صفات جمال تجلی کند که از رأفت و رحمت و لطف و کرامت است سالک به سرور و

انس می رسد.


حافظ گوید:


باده از جام تجلی صفاتم دادند.


ج ـ تجلی افعال:در این تجلی خداوند از فعل خلق قطع نظر می کند و در

همه ی ذرات عالم یکی می شود و همه ی امور را به قضای خویش

انجام می دهد. (در این معنی شک دارم).


حافظ گوید:


گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم               نسبت مکن به غیب که اینها خدا کند
******

سوز دل،اشک روان،آه سحر،ناله ی شب          این همه از نظر لطف شما می بینم

تجلی ذات نیز به دو صورت است:


الف ـ تجلی ذات الهی [=تجلی ذاتی =تجلی حُبّی ] در ذات  او و برا یخود او بوده است که به

عبارت دیگر همان فیض اقدس است که در این مرتبه نه مکانی است،نه زمانی،نه جهتی ،نه هیچ

چیز جز صرف ذات خداوند.


در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد                   عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

ب ـ تجلی حق واحد است بر ذات خود در صور اسماء الهی: که این مرتبه ی فیض مقدس است که

خداوند در صور موجودات از حیث وجودی کهخ این موجودات در باطن غیب دارند تجلی می کند

و تجلی واحد در صور کثرت وجودی است.

(رسائل شاه نعمت الله)


تجلی گه خود کرد خدا دیده ی ما را                 در این دیده در آئید و ببینید خدا را

در این تجلی خداوند به واسطه ی اسماء و صفات الهی تجلی می کند زیرا خداوند از حیث ذاتش

جز از وادی حجابی از حجابهای اسمائیه جلوه نمی کند.


تجلی خداوند در آخرت:


در قرآن مجید به تعابیر چندگانه و چندگونه بیان شده است و کمابیش برابر است با رؤیت یا لقاء

الهی در آخرت.


اکثریت فرق اهل سنت ،غیر از معتزله ،به رؤیت الهی در قیامت اعتقاد دارند.شیعه نیز همانند

معتزله منکر رؤیت اند.


اشاعره قائل به رؤیت هستند و استناد به این حدیث پیامبر دارند که فرمود:


"انّکم لن تروا ربّکم،عزوجلّ حتی تموتوا"،(پروردگارتان را تا پس از مرگ نخواهید دید)


(جامع الصغیر،ج ۱،ص ۱۰۲)


غزالی گوید:


خداوند در این جهان دانستنی است و در آن جهان دیدنی. و چنانکه اندرین جهان ،بی چون و بی

چگونه دانند وی را،در آن جهان نیز بی چون و بی چگونه ببینند وی را،که آن دیدار از جنس

دیدار این جهانی نیست.                               
(کیمیا،ج ۱،ص ۱۲۵)

حافظ دو بیت در نفی رؤیت دارد:


دیدن روی تو را دیده ی جان بین باید       وین کجا مرتبه ی چشم جهان بین منست
******
بدین دو دیده ی حیران من هزارافسوس    که با دو آینه رویش عیان نمی بینم

و بیتی در رؤیت:


این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست       روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

تجلی در دیوان حافظ:


به حقیقت تجلی در دیوان حافظ به شکلهای زیر یاد شده است:


۱ـ جلوه:


گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد نیست       گفت ما را جلوه ی معشوق در این کار داشت
*****
به هر نظر بت ما جلوه می کند لیکن                کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم
******
هردم از روی تو نقشی زندم راه خیال              با که گویم که در این پرده چها می بینم


۲ـ پرتو:


روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست..
****

هر جا که هست پرتو روی حبیب هست

۳ـ نور و نور خدا:


در خرابات مغان نور خدا می بینم..
****
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد..


*****
از پای تا سرت همه نور خدا شود..
(حافظ نامه ،ص ۹-۵۹۸)

آینه:


همانطور که در بیت پیشین گفته شد استعاره از دل عارف است اما در اینجا دو آینه با دو رویکرد

وجود دارد آینه ی اول که همان دل عارف است عرصه ی تجلی پذیر است اما آینه ی دوم کنایه از

صفحه ی تعقلی و تفکری انسان است که نقشی حسب درک خود متصور می شود.

در این بیت آینه می تواند آینه ی ازل باشد و در بیت اول آینه دل عارف است و آینه ی اوهام آینه

ی عقل است و بعضی موارد آینه به معنای چشم است مثل :


بدین دو دیده ی حیران من هزار افسوس         که با دو آینه رویش عیان نمی بینم

اوهام:

جمع وهم است.


و هم نیرویی است که معنای جزئی را دریابد. به نزد عارفان جهان وهم عالم امکان است که

فرمود:" لکما فی الکون وهم اوخیال "

نکته ی مهم:


این بیت جهت رفع تردید برای بیت اول است و تردید در این است که این تجلی که در آینه ی دل

عارف افتاد و او را در طمع خام انداخت اگر تجلی ذاتی بود پس این تجلی که در آینه ی دل همه

ی موجودات افتاد و ایشان را از عدم به وجود آورد کدام تجلی است؟


اگر همان تجلی است،پس باید جمیع ممکنات در طمع خام بیفتند و اختصاص آن به عارف چه

وجهی دارد؟


در جواب می گویند که آن تجلی که در آینه ی عارف افتاد تجلی ذاتی رحیمی بود که تا قیامت در

آینه ی دل صاحبان عرفان جلوه گر است.


و این تجلی که در آینه ی دل تمام موجودات افتاد آنها را از عدم به وجود اورد تجلی ذاتی رحمانی

است که در ازل جلوه گر گشت.

معنی عرفانی بیت:


ای خدای بزرگ جلوه ای کردی ،جلوه ای رحمانی در روز ازل بر
آینه ی

ازل آن هم به صورت خود به خود بر خود ،بی واسطه ی مظاهر.به

سبب ان تجلی رحمانی.

نکات:


یک جلوه نشانه ی وحدت /این همه نشانه ی کثرت

حسن ،روی ،آینه با هم تناسب دارند.


۳ـ این همه عکس می و نقش نگارین که نمود           یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد





*این بیت در دنباله ی بیت پیشین است ،یعنی در اصل سه بیت از لحاظ معنایی درادامه ی هم می باشند .


می و نگارین:


این دو واژه در اصل استعاره است از حقیقت عشق و ذات خداوند.اما وقتی با واژگان عکس و

نقش همراه می باشد منظور عکس و بدلی ازمی و نقش و حالتی از زیبایی ازلی است.



عکس می:


همانطور که گفته شد حقیقت "می" همان عشق راستین و پاک است که متوجه ذات حضرت حق

می شود و محل مصرف و توجه آن همان ذات خداوند است و مخصوص سالکان و واصلان

حقیقی است که تعداد آنان اندک و انگشت شمار است.


اما حقیقتی دیگر نیز هست که گفتن آن واجب است و آن این نکته که "همه کس طالب یارند،چه

هوشیار و چه مست" و همگان هر کدام تصوری ازعشق (می) دارند و از ظن خود به عشق وارد

می شود و به عکسی از می اقتداء می کنند و حکایت ۷۲ ملت را رقم می زنند .پس عکس می را

می توان همان تصور ذهنی هرعکس از عشق بیان کرد که از حقیقت عشق فرسنگها فاصله

دارد .(خ.د)


نقش نگارین:


منظور از نقشهای نگارین نقشهای رنگارنگ و ملونی است که بر صورت حقیقت است و آفتاب

حقیقت را در هاله ای از ابهام قرار داده است و جالب این است که این نقشها پر نگار است و

نشانه هایی از آن نگاررا در خود دارد و همین است که عام را به خطا می اندازد.(خ.د)


نمود:


نمود در اینجا یعنی اتفاق افتاد،به وقوع پیوست ،به وجود آمد و فاعلی در ابتدای این نمود مد نظر

نبوده است و بیت به اینگونه معنی می شود که :" این همه عکس می و نقشهای رنگارنگی که

به وجود آمده است.."


فروغ: یعنی تجلی (رجوع شود به معنی تجلی در بیت پیشین)


رخ: یعنی روی (رجوع شود به معنی روی در بیت پیشین)


جام: کنایه از هستی و وجود انسانی دارد.



*معنی ظاهری:

هنگامی که ساقی به ریختن باده مشغول است و برروی جام خم شده است روشنی

رویش در زلال درخشان جام پرتو افکن می گردد. (و درآن تصاویر و نقش های رنگارنگی شکل
می گیرد.)
(تأمل در حافظ،دکتر اسلامی ندوشن)

*معنی باطنی:

این همه اختلافات که درآفاق و انفس پیدا می شود یک فروغ رخ ساقی است م یک تجلی از ذات

الهی که در مرآت قوالب جلوه گر شده است...
(لطیفه ی غیبی از محمد دارابی)

آرایه ها:


* تضاد: همه و یک


* تناسب: عکس، نقش    و      می،ساقی،جام


*ایهام: اگر معنای ظاهری بیت مد نظر باشد ساقی همان ریزنده ی شراب است ، و اگر معنای

باطنی بیت مد نظر باشد ساقی همان خداوند است.                   
(تأمل در حافظ،دکتر اسلامی ندوشن، ص ۱۶۳)

نکته: ازمیان ۹ نسخه + ۸۱۳،۸۱۴،۸۱۶ ـ در چهر نسخه "نقش مخالف" آمده است و نسخه ی



نگارین " که ظاهرا کاتب نسخه ی ۸۲۷ با توجه به تناسب نقش و نگار در شعر حافظ دست برده

است و ضبط نسخه ی ۸۱۳ نیز محرّف ضبط دو نسخه ی دیگر است.


۴ـ غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید                           از کجا سرّ غمش در دهن عام افتاد



غیرت:

از ریشه ی "غیر" است .غیرت و غیر و غار و غیار،هر چهار مصدر و به معنی اشک است. به

ویژه رشک مرد بر زن خود و

بالعکس.صفت آن غیران و غیور است و غیور در زن و مرد یکسان به کار می رود.


(لسان العرب،منتهی الرب)
حافظ در این معنا می گوید:


غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن             روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

*****

می خواست گل که دم زندازرنگ و بوی دوست        از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت

*****

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا                   غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند

*******

من رمیده،ز غیرت فتادم از پا دوش             نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه

*******

هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت                  که هر صبا و شمع مجلس دگری

*********

*در دیوان حافظ غیور به معنای حسود به کار رفته است:


پیراهنی که آید از او بوی یوسفم            ترسم برادران غیورش قبا کنند

*********
ضمیر دل نگشایم به کس مرا آن به         که روزگار غیور است و ناگهان گیرد

*********

*غیرت به معنای غیرت یا رشک انگیز هم در شعر حافظ و هم در نزد شعرای قبل و بعد از او

سابقه دارد:


غیرت خلد برین ساحت بستان تو باد..

دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام..

*عرفا قائل به غیرت الهی هستند و تعابیر گوناگونی از آن دارند .وغیرت الهی مستند به احادیث

بسیاری است.


"أتعجبون من غیرة سعد،فوالله لأنا اغیر منه و الله اغیر منی"


"أنّ الله غیور"


"لیس احدا غیر من الله"

غیرت حق بود و با حق چاره نیست        کو دلی کز عشق حق صد پاره نیست

غیرت آن باشد که او غیر همه ست       آنک افزون از بیان و دمدمه ست

اطلاق غیرت در مورد حق تعالی بدان جهت است که به اعتقاد صوفیان او عاشق و معشوق بالذات
است و به حکم "یحبُّهُم و یحبّّونه"(مائده /۵۴) ،او نخست صلای محبت را در انداخت و شور

عشق برانگیختو به جمال بی نهایت خویش عشق ورزیدن آغاز کرد ....و می دانیم غیرت و

عشق همزادان و مصاحبان دیرینه اند...و حق تعالی از همه جهان غیورترست...زیرا غیرت

او از دو ناحیت نیرو می گیرد یکی عاشقی و دیگر معشوقی و نازنینی. و بدین سبب گناه و

شرک را نمی بخشد.  (نساء /۱۱۶)
(شرح مثنوی شریف ،ج ۲،ص۶۸۲و۶۸۳،شادروان فروزانفر)

عطار گوید:


وگر از راز او رمزی بگویم               ز غیرت بر سر دارم فرستد

باب سی و هشتم رساله ی قشیریه در "غیرت" است و آیه یکریمه ی "قل انما حرم ربی الفواحش

ما ظهر منها و ما بطن" (اعراف/۳۳) (بگو که پروردگار من نابکاریها و ناشایسته کاریهای

آشکار و پنهان را حرام کرده است) را ناظر به غیرت الهی می شمرد ، و حدیثی از پیامبر نقل

می کند که: " هیچ کس نیست رشکن تر (غیورتر) از خدای تعالی و از رشکست که فواحش

پنهان و آشکار را حرام کرد)       
(ترجمه ی رساله ی قشیریه،ص ۴۱۷)

هم او می نویسد: بدانید که سنت حق سبحانه و تعالی با اولیاء خویش چنان آنست که چون ایشان

بغیر او مشغول شوند یا دل بغیر او مشغول دارند،آن برایشان شوریده دارد، [از] غیرت بر دلهای

ایشان تا وی را به اخلاق عبادت کنند.


حافظ در اشاره  به غیرت الهی می گوید:


زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زتهار           که ره از صومعه تا دیر مغان اینهمه نیست
گ
ای چنگ فرو برده به خون دل حافظ             فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید           کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد

برق غیرت چو چنین می جهدازمکمن غیب     تو بفرما که من سوخته خرمن چکنم

سرکش مشو که چون شمع از غیرت بسوزد  دلبر که در کف او مومست سنگ خارا

(کل مطالب در باب غیرت برداشته شده از حافظ نامه استاد خرمشاهی،ص ۶۰۲ـ۶۰۵،ج ۱)

*در کتاب رساله ی قشیریه آمده :


غیرت [کراهیت] مشارکت است با غیر و چون خدای را عزّ و علا ،به غیرت وصف کنی ،معنی آن
بود که مشارکت غیر با او رضا ندهد در آنچه حق با اوست از طاعت بنده.


*در کتاب تمهیدات:


دریغا از دست غیرت الله که "إنّ الله غیور و من غیرته حرم الفواحش"  (او غیور است از غیرت

او همه ی محرمات را حرام کرد و شرح جان کردن از غیرت حرام کرد.


به اعتقاد عطار غیرت ،هم صفت عاشق است و هم صفت معشوق.


گر چه غیرت بردن از عاشق نکوست/غیرت معشوق دلئم بیش از اوست

خاصان:

منظور از خاصان عارفانی است که به دریافت حقیقت و معرفت نایل شده اند و گوشه ای از

اسرار الهی را به آنان نموده اند. (خ.د)


در نزد حافظ،چنانکه اشاره کرده ایم خاصان کسانی هستند که اهلیت و قابلیت دریافت راز را یافته

اند در حالیکه عامه چنین ظرفیت و قابلیتی ندارند .بطور کلی مسائل زندگی و مرگ بر دو دسته

اند: یک دسته رویه ی بیرونی را تشکیل می دهند و آن یک سلسله پایبندیهایی است که مردم

عادی برای نظم اچتماع باید ان را رعایت کنند اما در باطن و کنه، خبرهای دیگری است که تنها

عده ی خاص امکان دست یافتن به آنها را دارند.


اگر عوام  از آنها مطلع گردند شورشی بر پا می شود و سامان اجتماع بر هم می خورد.فی المثل

توجه به مبدا و گذشتن از فروع یکی از اسرار است ولی هرکس را ظرفیت پذیرش آن نیست و

چه بسا کسانی که سر در سر افشاء این سرّ نهاده اند.


چنین می نماید که حافظ در این بیت نظری به سرگذشت حلاج داشته است .


(تأمل در حافظ،دکتر اسلامی ندوشن،ص ۴ـ۱۶۳)


عام:

مراد از عام،اهل عشق و محبتند که در مقام گویایی و افشای اسرارند "من عرف الله طال

لسانه" ( کسی که خدا را شناخت زبانش دراز گشت)    (تمهیدات عین

القضاة)،
وصف حال ایشان

است و لذا شبلی گویند : " طول اللسان نصیب العاشقین": (درازی زبان
[شطحیات]،بهره ی

عاشقان است.)


هر چند این طایفه عزیزالوجوداند اما نسبت به خاصان و کاملان که

همواره در مقام تمکین و صحو

بعدا محو متمکن اند،عامند.و از عام اشارت است به منصور حلاج و

غیر او. و در مقام سکر و

فنا :مصدر شطحیات و افشای اسرار ربوبیت شدند که تعبیر نمود
از ایشان در مطلع غزل به

عارف که به واسطه ی وجدان و عرفان تجلی ذاتی در آینه ی جام خود

در طمع خام افتادند و خود را خدا دانستند.بدان که چون سالک در مقام

مشاهده ی صرف ذات رسید و او را معرفت عیانی شهودی حاصل

گردید از گفتگوی لسانی ساکت شده و به گفتگوی جنانی به مقتضای

"حدثتی قلبی من ربی"( قلبم از پروردگارم سخن راند )،افتاد .


مشاهده ،سلطنت و عظمت است و سلطنت و عظمت خاموشی

می طلبد .از اینجا عارف شیرازی از روی ظرافت که با زاهد لفظی در

ادبیات سابقه دارد می فرماید که غیرت معشوقی زبان همه ی خاصان و

کاملان را به خاطر ظهور سلطنت و عظمت خویش بر باطن ایشان

ببرید و ساکت گردانید
.
تا اسرار معشوقی بین المحب و المحبوب مخفی ماند ،حیرت در این

است که اسرار محبت معشوقی از کجا در دهن عام افتاد.


خدا را در دل هر بنده رازیست/که چندین پرده ها از بهر سازیست

از آن روید گل و خار اندرین باغ/که هم طاوس در کارست و هم غاز

بعضی ها مثل بلبلند،آواز می خوانند،وقتی مردند جسد از آنها باقی می

ماند.


بعضی
ها مثل پروانه اند ،در سکوت پرواز می کنند،وقتی می میرند جسد از

آنها باقی می ماند
.
بعضی ها مثل شمعند،می سوزند و  جسدی از آنها باقی نمی ماند.


(از سخنان استاد طیب)


۵ـ من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم                اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد


کلیات اندیشه ی این بیت:


از مضمون های مکرر حافظ است که من از خود اختیار ندارم،مجبورم.


در پس آینه طوطی صفتم داشته اند       آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم

*******
مکن دراین چمنم سرزنش به خودرویی   چنانکه پرورش می دهند می رویم

**********
مکن به نامه سیاهی ملامت من مست    که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت

***********
در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم        کاین چنین رفته است در عهد ازل تقدیر ما

********
بنابراین نباید مرا در معرض بازخواست گذارد.


(تآمل در حافظ،دکتر اسلامی،ص۱۶۴)


اندیشه ی جبری  بودن در مقابل لطف و عنایت حضرت حق و منوط بودن بودن هدایت به لطف الهی اندیشه ای

روشن و فراگیر در حافظ است .


نکته ی مهم:


حافظ رستگاریهایش را منوط به جبر الهی می داند نه گناهکاریهایش را.


مسجد:


مولوی:


ابلهان تعظیم مسجد می کنند            در جفای اهل دل جد می کنند

*******
آن مجاز است،این حقیقت ای خران        نیست مسجد جز درون سروران

*******
مسجدی کو اندرون اولیاست           سجده گاه جمله است،آنجا خداست

*********
تا دل مرد خدا نامد بدرد                  هیچ قومی را خدا رسوا نکرد

**********
در اصطلاح اهل عرفان مسجد آستانهی پیر و مرشد کامل و مؤمن است.اما حافظ به بسیاری از نهادهای مقدس

و محترم شریعت و حتی طریقت همچون زهد،نماز،روزه،حج،مسجد و محراب و مجلس و

وعظ،خانقاه،خرقه،تسبیح و سجاده با دیدی طنز آمیز می نگرد.این نحوه ی نگریستن به مقدسات یکی از اطلاع

مهم طنزحافظ است.بعضی از معاصران بویژه کسانی که به تکلف و بیهوده می کوشند حافظ را از نظر معتقدات

و مبانی دینی سهل انگار و لاابالی جلوه دهند اینگونه ابیات را دست آویز قرار می دهند.


حال آنکه انتقاد حافظ حاکی از دردمندی و همدلی و اعتقاد است چرا که به دلایل مشهودی که از بسیاری ابیات

دیگرش بر می آید مبانی معتقداتش محکم است ولی برای دفع آفاتی چون ریا،حربه ی طنزرا بکار می برد.


حافظ در اشاره های قالبا طنز آمیزش به مسجد می گوید:


دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما           چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

*********
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست      همه جا خانه ی عشقست چه مسجد چه کنشت

***************
غرض ز مسجد و میخانه ام وصال شماست

***********
در مسجد و میخانه خیالت اگر آید             محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم

***********
یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست      وانچه در مسجدم امروز کمست آنجا بود

**********
(حافظ نامه،ص ۶۳۱)
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر       مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

**********
اصولا حافظ دو نگاه نسبت به مسجد دارد:


۱ـ ارتقاء درجه ی میخانه نسبت به مسجد: این مربوط به زمانی است که حافظ سعی در ریا ستیزی و نهاد

سازی دینی دارد مثل:


یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست         وانچه در مسجدم امروز کمست آنجا بود

***********
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر          مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

**********
۲ـ همسانی و هم نشینی مسجد و میخانه: این مربوط به زمانی است که حافظ هدفی دیگر را که همان موضوع

عاشقی است دنبال می کند و هدف ریا ستیزی ندارد و مکان اعتبار خود را از دست می دهد ، مثل:


در مسجد و میخانه خیالت اگر آید        محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم
و
همه کس طالب یارند چه هشیاروچه مست     همه جا خانه ی عشقست چه مسجد چه کنشت

مسجد در اسلام:


معماری اسلامی با مسجد آغاز می شود نه از این رو که اولین بنای ساخته شده در مدینه توسط مسلمین و با

هدایت پیامبر ،مسجد بود بلکه بدین دلیل که مسجد تمامی کارکردهای معماری را یکجا در خود داشت .(محل

عبادت،مدیریت،تعلیم و تربیت،آسایشگاه مسافران و مردم)


پیوند میان معماری و مسجد یکی از قدسی ترین اعمال مسلمین محسوب می شد چنانکه در آیه ی ۱۸ سوره ی

توبه آمده است:"أنمّا یامر مساجد الله ما آمن بالله و الیعمل الآخر و افام صلوة آتی الزکوة ..." (منحصرا

عمارت و تعمیر مساجد خدا به دست کسانی است که به خدا و روز قیامت ایمان آورده و نماز را به جا می

آورند و زکوة مال خود را می دهند.)


در این آیه ایمان به خدا،اعتقاد به روز جزا،بر پایه ی نماز و ادای زکوة از صفات معماران مساجد دانسته شده

است .


*مسجد از لحاظ فیزیکی مکانی برای عبادت است اما در کارکردی متافیزیکی جلوه ی کلیه ی رمز و رازهای

معماری اسلامی است.
( ربرت هیلمن برند، معماری اسلامی)


*معماری مسجد از همان بنیاد،مساوات خواه ، بت شکن،درون گرا و بالاتر از همه در تمام وجودش عمیقا

مذهبی است.


* محراب در لغت به معنای محل جنگ و جهاد است و راغب اصفهانی در المفردات گوید: محراب مسجد را از

آن رو محراب گویند که محل جنگ با شیطان و هوای نفس است و پناهگاهی برای سکون جان و آسایش روح

(به  علت فرم زاویه ای آن) و قرآنمفهوم پناهگاه را برای محراب آورده است.


* مقرنس برجسته ترین تزئین محراب است که تمثیلی از فیضان نور در عالم مخلوق خداوند است که چون

چلچراغی بر سر جان نماز گزاران ،نور رحمت ،معنا و معنویت می گستراند.


* قوس که در سر در مسجد،ایوانهای داخلی، گنبد ،محراب و شبستان ها و دیگر اجزاست تمثیلی از عرش است
که عرش کالبد عالم است و روح جاری در آن را ذات حق تعالی می داند و پیامبر فرمود " قلب المؤمن عرش

الرحمان" ( قلب مؤمن ،عرش خداست)


* مسجد در لغت به معنای مکان سجده یا سجده گاه است. 

(تلخیص از سرگذشت هنردر تمدن اسلامی،حسن بلخاری)

ازل:


در روز ازل تمام ملائکه ی درگاه الهی حاضر و ناظر بودند که خداوند چه موجودی را خلق کرد . و حسن الهی

از تجلی دم زد و از این تجلی هر کس رقبتی یافت ولی بعضی از ذرات برتر یمتفاوتی یافتند و از نورانیت برتر

خداوند که همان انوار نبوت،امامت،علمای دین،صلحا و شهدا و ...  هستند  بهره مند شدند.


"و رفع بعضکم فوق بعض درجات لیبلوکم" (انعام ،۱۶۵)


(و رتبه ی بعضی را از بعضی بالاتر قرار داده تا شما را در این تفاوت رتبه ها بیازماید
.)

ابوالفتوح رازی گوید: وقتی که آدم به ذرات نگریست و آنها را مختلف الاشکال و الوان و متفاوت الصور و

بعضی نیکو و بعضی زشت،بعضی بلند و بعضی کوتاه،بعضی توانگر و بعضی فقیر  دید گفت: بار خدایا چرا

ایشان را مساوی به یک اندازه نیافریدی خداوند فرمود: برای اینکه خواستم تا اینان شکر من زیادت کنند .


البته طبق آیات و روایات می توان ادعا کرد که عالم ذر یک زمان محدودی بود در روز ازل که خداوند از ذر

انسانها که از پشت آدم و یا از خاک صافی او بر وحدانیت خود و پیامبران و اوصیای آنها پیمان گرفت و همه

اقرار به وحدانیت خداوند کردند که دیگر در قیامت نگویند که ما از این پیمان غافل بودیم.


سؤال،اگر خداوند از همه بر وحدانیت خود پیمان گرفته چرا کافر وجود دارد؟


۱)خانواده                                   ۲)اجتماع

پیامبر: "کل مولود یولد علی الفطرة حتی یکون ابواه یهودانه وینصرانه"


(هر فرزندی که از مادر متولد شود ذاتا و فطرتا پاک می باشدحتی اگر پدر و مادر آن کودک یهود  یا نصرانی

باشند) ،بعد تحت تأثیر افکارپدر و مادر قرار می گیرد و کافر می گردد.


امام باقر می فرماید:


هنگامی که خداوند آدم را از صلب اش بیرون کرد تا از آنها برای ربوبیت خود و نبوت همه پیامبران عهد و

میثاق بگیرد پس از مشاهده ی ذرات ریزی که آسمان را پر کرده بودند که همان فرزندان آدم بودند از خداوند

سؤال کرد: چرا بعضی کوچک و بعضی بزرگ هستند بعضی نورشان کم و بعضی زیاد است ، خداوند فرمود:


ما آنها را بر حسب لیاقت و استعدادشان آفریدیم که در همه حال آنها را مورد آزماشی قرار دهیم ،آدم عرض

کرد: خداوندا اگر آنها را یک جور خلق می کردی و به همه ی آنها یک طبیعت و ذات ،روزیو عمر یکسان می

دادی بهتر نبود؟


خداوند فرمود: ای آدم تو بوسیله ی روحی که از من داری حرف می زنی و درک می کنی ولی بواسطه ی

نقصی که جسمت دارد مطالبی را می گویی که عالم به حقیقت  آنها نیستی ،در حالیکه می دانی من خداوند عالم

و حکیم هستم.


نکته مهم: هر کس به اندازه ای از نور خداوندی بهره مند شد و هیچ کس نبود که نور را دریافت نکند.


(از ازل تا قیامت،محمد جواد مصطفوی)

خرابات: از روی لغت،میخانه و از روی اصطلاح مقام توحید صرف را گویند که مقام محو و فنای نقوش و

اشکال است و در باب توحید صرف گویند: "التوحید اسفاط الاضافات" (توحید دور انداختن زوائد است)


نشانی داده اندت از خرابات         که التوحید اسفاط الاضافات

خرابات مقام عاشقان جانباز لاابالی است که به هیچ قیدی از قیود صوری و  معنوی مقید نگردد.


هر کو به خرابات نشد بی دینست            زیرا که خرابات اصول دین است

مراد از خرابات ،خراب شدن صفات بشریت باشد،و فانی شدن وجود جسمانی و روحانی در اشعه ی نور ذات،که

تا این خرابی دست ندهد،حقیقت دین ظاهر نشود و آنچه در گوهر آدمی پنهان کرده اند،بدین خرابی پیدا شود

،آنگاه آدمی به حقیقت خود بینا شود.
(شرح عرفانی غزلهای حافظ،لاهوری)

۶ـ چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار                       هر که در دایره ی گردش ایام افتاد
این بیت تمثیلی در تایید بیت پیشین است.حافظ بارها از نماد پرگار برای ترسیم منظور خود استفاده کرده است. می گوید: من نیز چون پرگارم که سر گشته و بی اختیار به همراه دایره ای که در آن افتاده ام باید یروم .گردش ایام (یعنی روزگار) مرا در چرخش بی امان خود به جلو می راند.
(تأمل در حافظ،اسلامی ندوشن،ص ۱۶۴)
... هر کسی که در دایره ی گردش ایام،بند و چهار میخ افتاد چه کند که از پی دوران نرود و تبعیت دوران مثل پرگار نکند؟زیرا که آن شخص تا معدوم بود مقید به هیچ و محتاج هیچ چیز نبود،و چون موجود شد،در صد هزار بلا و عنای زمانه افتاد.
طفل تا گویا و تا پویا نبود/مرکبش جز گردن بابا نبود
چون فضولی کرد و دست و پا نبود/در عنا افتاد و در کور و کبود
(شرح عرفانی غزلهای حافظ،ختمی لاهوری،ص ۱۴۲۹)
پرگار:[پ][.ا]. آلتی هندسی برای کشیدن دایره و خطوط .آلتی که ترسیم قیسی و دوایر را بکار رود و معرب آن فرجار است.پرکار،پرکاره،پرکال،پردال،پرگر،پردال،پرکر،دواره.
*کنایه از فلک مدار گیتی ،گردون،جهان عالم .
همی نام باید که ماند نه ننگ/بدین مرکز ما و پرگار تنگ                  (فردوسی)
*ظاهرا مکر و حیله و تدبیر و افسون ،چاره،وسیله ،سبب،راه،طریق. (از حواشی قزوینی بر دیوان حافظ)
چون نقطه گفتمش اندر میان دایره آی/به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری (حافظ)
گر مساعد شودم دایره ی چرخ کبود/هم بدست آورمش باز به پرگار دگر
دوران:
ایهام تناسب دارد:
ـ بخت و طالع (ناظم الطبی):
مجو بالاتر از دوران خود جامی/مکش بیش از گلیم خویشتن پای
ـ وقت و عهد و زمان و روزگار
ـ گردش،گرد،گردی.
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم/گر چه جام ما نشد پر می به دوران شما
کمال دلبری و حسن در نظربازی است/به شیوه ی نظر از نادران دوران باش (حافظ)
وضع دوران بنگرساغرعشرت بر گیر/که به هر حالتی اینست بهین اوضاع
دور گردون گردو روزی بر مراد ما نگشت/دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور (حافظ)
نکته: حافظ در این بیت نیزبحث قضای الهی را مطرح می کند و معتقد که در چاربند ایام گرفتاراست و از هر چه روزگارو سپهر برای او درنظر گرفته است گریزی نیست و گاهی درنگاه حافظ روزگار قصد آزار آزادگان و مؤمنان را دارد.
چشم آسایش که دارد از سپهر تیز رو ..
وضع دوران بنگر ساغر عشرت بر گیر/که به هر حالتی اینست بهین اوضاع
اما حافظ در این آزار فلک امدی شگرف به رهایی و رستگاری دارد.
رسید مژده که ایام غم نخواهدماند/چنان نماند و چنین نیز هم نخواهدماند
دور گردون گردو روزی بر مراد ما نگشت/دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
حافظ گاهی برای توجیه رندی و خراباتی بودنش این امر را موکول به گردش روزگار می داند.
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار/ هر که در دایره ی گردش ایام افتاد
۷ـ در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ                              آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
خم زلف:
تشبیه زلف به کمند و دام به علت پیچاپیچ و طناب واربودنش در گذشته مطلوبب شناخته می شده است
و آویختن درخم زلف ،درست مانند آن است که کسی برای نجات خویش،دست به طناب می زند .شایداصل تشبیه از وصف فردوسی درداستان زال و رودابه گرفته شده است که رودابه از فراز کوشک گیسوی خود را به پایین می افشاندتا زال مانند طناب دست به آن بزند و به بالای قصر برود. (شاهنامه،داستان رودابه و زال) ولی در بیت حافظ ،رشته ی نجات دهنده خود تبدیل به دام می شود ، نشانه ی آنکه از چنبر عشق به هیچ وجه رهایی میسر نیست.
(تأمل در حافظ،اسلامی ندوشن،ص ۱۶۵)
خم زلف در اصطلاح بعضی از محققان ،حذبه ی الهی را گویند که محب را کشیده به ذات محبوب رساند.
چاه زنخ:
گودی اندک ذقن در گذشته مطلوب شناخته می شده است ولی تشبیه آن به چاه که غلو شاعرانه ی کلانی است به علت آن بوده است که بیننده را پای بند خود می کرده است.
در سنت شعر فارسی دل عاشق دو آشیانه ی معروف دارد یکی پیچ و خمهای زلف یار،دوم چاه زنخدان.
در شعر حافظ بارها به زنخدان اشاره شده است:
خون مرا به چاه زنخدان یار بخش..
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت..
آبروی خوبی از چاه زنخدان شما..
ای دل گر از این چاه زنخدان به در آیی/هر جا که روی زود پشیمان به در آیی
* اما در اصطلاح عرفان مشکلات طریقت را چاه زنخدان گویند.
*معنی ظاهری:
دل عاشق که محبوس و مقیم در چاه زنخدان معشوق بود،در کمند زلف یار آویخت تا از آن بند و بلا رهایی یافت و بیرون مد اما در دام خم زلف یار اسیر شد. (ازچاله در آمد به چاه افتاد)
*معنی عرفانی :
چون من مست هر لحظه لطفی تازه و انعامی بی اندازه ازتو مشاهده نمودم درحبل المتین جذبه ی تو آویختم و دل را از مشکلات طریقت که طی آن از قدرت و ظرفیت ما خارج بود رها ساختیم تا به وسیله ی جذبه ی تو از مقام سکر و فنا،خود را به مقام تمکین و بقا برسانیم،اما آه از کمی و نارسایی یطالع که از چاه مشکلات طریقت برون آمدم،در دام جذبه افتادم و در مقام مجذوبان و معذوران ماندم و به مقام مشکوران که سعی در وصول آن نمودم ،نرسیدم.
نکته: یوسف از چاه زنخدان به زندان می افتد.
آرایه ها:
لف و نشر نامرتب= خم زلف:دام و چاه زنخ:چاه
ارسال المثل= کز چاه برون آمد و در دام افتاد (اصطلاح رایج در زمان حافظ بنا به گفته دکتر اسلامی ندوشن در تأملی در حافظ)
سجع و جناس= آه و چاه
مراعات النظیر = چاه و دام و زلف،زنخ،دل
۸ـ آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی                   کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد


آن شد: گذشت آن زمان
آن شد که چشم بد نگران بودی از کمین/خصم از میان برفت و سرشک از کنار هم
آن شد اکنون که ز انبای عوام اندیشم/محتسب نیز در این عیش نهانی دانست
آن شد که بار منت ملاح بردمی/گوهر چو دست داد به دریا چه حاجتست
خواجه: معنای اصلی آن عبادتگاه راهب (ترساین و جز آن ) برابر با دیر (فرهنگ معین) که به این معنی و به صورت جمع یعنی صوامع در قرآن بکار رفته است. (حج/۴۰)
و معنای دیگرش که باز هم در فرهنگ معین بکار رفته است خانقاه است.که مؤید این معنی این ابیات حافظ است.
حافظ به کوی میکده دایم به صدق دل/چون صومیان صومعه دار از صفا رود
خوش میکنم به باده ی مشکین مشام جان/کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید
نذر و فتوح صومعه دروجه می نهیم/دلق ریا به آب خرابات برکشیم
در دیوان حافظ صومعه به این معنا که گفته شد مقابل دیر مغان است.
زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار/که ره صومعه تا دیر مغان اینهمه نیست
بیا به میکده و چهره ارغوانیکن/مرو به صومعه کانجا سیاهکارانند
(حافظ نامه،خرمشاهی،ص ۱۰۱)
صاحب شرح عرفانی غزلهای حافظ معتقد است که صومعه در اینجا به معنی مسجد است.
کار افتادن: یعنی با پیش آمدی خوشایند روبرو شدن.درست بر عکس "آن شد" که مفهوم رهایی از دست جریان ناخوشایندی در بر دارد.که البته این عبارت از طنز حافظانه هم خالی نیست.
ما: وقتی حافظ ضمیر "ما" را به جای "من" استعمال می کند ،می خواهد جبروت و طنطنه ی بیشتری به موضوع بخشد . د رضمن جریان را از فرد به گروه همفکران خود ببرد.
(تأملی در حافظ،اسلامی ندوشن،ص ۱۶۵)
رخ: ذات حضرت حق را گویندو ساقی هم که حضرت حق است.
لب جام:مقام مستی و رسیدن به محبت ذاتی است.
* معنی عرفانی:
گذشت آن زمان که در صومعه و عبادتگاه گوشه ی عزلت و بعضا ریا را برگزیده بودم و اکنون به مقام توجه به ذات حق و مستی رسیده ایم و صرفا به توجیه می پردازیم.
۹ـ زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت              کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد
"من قتله فانا دیته" : کسی را که بکشم ،خونبهایش من هستم. (احادیث مثنوی،ص۱۳۴)
در محبوب القلوب آورده که "وقتی امام جعفر صادق را هاتف گفت یا سیدی من دوستان خود را می کشم،اما خون بها می دهم.هر که را ما دوست گرفتیم هلاک سازیم او را، و هر که را ما هلاک سازیم بر ماست دیت او،و هر که را بر ما باشد دیت ،ما باشیم دیت او."
تذکرةالاولیاء: وقتی حلاج را به سوی دار می بردند در راه که می رفت می خرامید دست اندازان و عیاروار می رفت با سیزده بند گران گفتند این خرامیدن چیست؟گفت: زیرا که به خرگاه می روم..
هر که در این درگه مقرب تر است/جام بلا بیشترش می دهند
إنّ مع العسر یسرا" :به همین دلیل است که باید غمش را رقص کنان بپذیریم.

ما گدایان خیل سلطانیم/شهروند هوای جانانیم
گر چه می گفت که زارت بکشم می دیدم/که نهانش نظری با من دلسوخته بود
هر دمش: هر لحظه لطف الهی جاری است.

آخرین بروز رسانی در سه شنبه, 17 فروردین 1389 ساعت 06:41
 

افزودن نظر


کد امنیتی
Refresh

کلیه ی حقوق مربوط به مطالب این سایت نزد حافظ آرا - حافظ پژوهي محفوظ می باشد
boghcheh!: ترجمه شده توسط