خانه شرح غزل ها غزل2: سالها پیروی مذهب رندان کردم (مهدي آرايي)
غزل2: سالها پیروی مذهب رندان کردم (مهدي آرايي) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط مهدي آرايي   
جمعه, 20 آذر 1388 ساعت 18:05

 

سال‌ها پیروی مذهب رندان کردم                     تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم
من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه              قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم  
سایه‌ای بر دل ریشم فکن ای گنج مراد        که من این خانه به سودای تو ویران کردم
توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون          می‌گزم لب که چرا گوش به نادان کردم
در خلاف آمد عادت بطلب کام که من                کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست  آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم   
دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع                         گر چه دربانی میخانه فراوان کردم
این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت            اجر صبریست که در کلبه احزان کردم
صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ               هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجب                   سال‌ها بندگی صاحب دیوان کردم





1 _سالها پیروی مذهب رندان کردم      تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم

• مشرب،مذهب و دین برای حافظ:


در مورد دین حافظ آنچه مسلم است وی از معتقدان و پیروان دین             اسلام است که این مسئله به وضوح در اشعار وی مشخص است از  جمله ارادات وی به قرآن مجید از شواهد معتبر این  جریان است.

• هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم..
1 _دین حافظ:



2_ مذهب حافظ:

در مورد مذهب حافظ باید گفت که در شیراز آن زمان مذهب سنی رواج فوق العاده  داشت و علی القاعده می بایست حافظ نیز مذهب اهل سنت را داشته باشد ولی بعضی از محققان با استفاده از شواهدی دال بر ارادات و علاقه ی حافظ به اهل بیت پیامبر اسلام و علی بن ابیطالب ظن شیعی بودن او را اقوی دانسته اند.

حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق/بدرقه ی رهت شود همت شحنه ی نجف

و بعضی گفته اند که چون حافظ از "چار تکبیر زدن" که از سنتهای اهل تسنن در نماز میت است استفاده کرده پس او سنی است زیرا شیعه ی امامیه پنج تکبیر می گویند.

اما معتقدین به شیعه بودن حافظ این دلیل را کافی ندانسته اند و می گویند که چار تکبیر زدن کنایه از "ترک کردن و دور انداختن و دست شستن از چیزی است" و این قبیل کنایات و استعمالات مجازی قابل تغییر نیست و یک شیعه هم اگر بخواهد از این اصطلاح استفاده کند باید "چار تکبیر" بگوید.




• من همان دم که وضو ساختم از چشمه ی عشق    چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست




پس می بینیم که در شیعه و سنی بودن حافظ تفاهم و اتفاق نظری وجود ندارد اما به نظر من (مهدی آرایی) نگاه عمیق و ابجدی به کلمات بعضی از ابیات ارادات حافظ به علی بن ابیطالب و اهل بیت را نشان می دهد.


• ساقی به نور باده برافروز جام ما        مطرب بگو كه كارجهان شدبه كام ما




• طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف   گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف


• رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس  گویاولی شناسان رفتند از این ولایت




• ای آفتاب آینه دار جمال تو                  مشک سیاه مجمره گردان خال تو





3_مشرب حافظ:

مواردی که دال بر اشعری بودن مذهب حافظ دارد: (البته به اعتقاد بعضی محققین)


اولا:


• در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند           گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

این بیت از جبری بودن حافظ حکایت می کند و می دانیم که معتزله به اختیار کامل انسان و اشاعره معتقد به جبر مطلق بوده اند.هر چند که با بینشی عمیق تر در ابیات درمی یابیم که نکاتی متضاد این جریان وجود دارد ه این تضاد به تفکر مذهب شیعه امامیه نزدیک است که :جبر و اختیار بینابین است. اما غلبه ی تفکر جبر بر اختیار حافظ را به مشرب اشعری نزدیک تر می کند.

• چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی ست          آن به که کار خود به عنایت رها کنم


ثانیا:




• این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست           روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم




اشاعره معتقد به امکان رویت الهی با چشم و معتزله معتقد به عدم امکان رویت خدا در روز قیامت بودند که "دیدن رخ دوست " طبعا موافق عقیده اشعری است .

( هر چند دیدن رخ دوست می تواند استعاره باشد و ربطی به اعتقاد حافظ نداشته باشد)


ثالثا:




• به حق کلامت که آمد قدیم                    به حق رسول و به خلق عظیم


اعتقاد به قدیم بودن کلام الهی و نامخلوق بودن آن که نظر اشاعره است.


*این سه مورد فوق نمی تواند دلیل بر اشعری بودن حافظ باشد به این دلایل که:




1. روح شاعرانه حافظ مانع از این است که ما مجاز باشیم اشارات او را به علت شباهتی که به یک مشرب کلامی دارد سند معتبر برای تشخیص عقیده و شرب او بدانیم.


2. اصولا روح حساس،لطیف و تنوع پسند حافظ و نگاه عرفانی ـ حکمی و تجلیات بی پایان احوال او چگونه می تواند عقاید جبری و خشک اشاعره را برتابد.


**اما اساسی ترین نکته ای که تمایل حافظ را به مسلک اشعری توجیه می کند این است که معتزله پیرو عقل و تابع رد و قبول معیارهای منطقی و علانی و اشاعره موافق "نقل و اعتقاد و ایمان قلبی" بودند.

عقل استدلالی و منبعث از ادراکات و تجارب حسی از دیر باز دشمن دین و نیز دشمن آشتی ناپذیر عرفان و شهود بوده است.اما علملی معتزله و علم کلام جهت دفاع از دین در مقابل فلاسفه و حکمای مادی و آزاد دست به استفادهه ی از عقل استدلالی و برهان و قیاس زدند اما این مسءله مانند شمشیر دو لبه ای بود که دشمن را موقتا به عقب راند و ضمنا مبانی استوار و بی چون و چرای دین را به تدریج ویران کرد.( البته این عقل فرق دارد با آن عقل عرفانی که مجموعه ی دستگاه اندیشه و معرفت انسان است که ایمان و عرفان و کشف و شهود نیز خاستگاهی جز آن ندارد.

نتیجه اینکه با این همه عللی که گفته شد باز به قطعیت نمی توان قلمرووسیع جولان احساس و تخیل و اندیشه حافظ را محدود به مشرب خاصی مثل اشاعره کرد و فقط می توانیم به طوری معتقد به اشاعره بودن حافظ شد زیرا هیچگاه تمامی مبانی فکری حافظ با هیچکدام از این فرق و مشربها همخوانی تمام ندارد و این مسئله مبهم است بر عکس مولانا که مشرب اشعری بودن او بسیار قوی تر است.
(مکتب حافظ،دکتر مرتضوی ـ راز اشعری بودن حافظ و مولانا).



انسانی مثل حافظ که سالها "پیروی مذهب رندان" کرده است وسعت و حریتی دارد که در قالب این مشربها و مذهبهایی که عوام به آن دل بسته اند نمی گنجد.وی اگر اشعری ست نگاهی والاتر به این مشرب دارد که شاید اشعریون هم آن را نپسندند و اگر شیعه است آنقدر در آن متعالی نگاه می کند که درک آن جز برای خواصی چون شیخ محمود شبستری قابل درک نیست.


• معتزله ـ اشاعره:





الف ـ معتزله که سرخیل و موسس آنان ابوحنیفه و ابوعثمان از شاگردان حسن بصری بودند ـ در واقع با گشودن باب استنباط عقلی و دخالت دادن حق اختیار و انتخاب در ماثورات و منقولات شرعی موازین منطقی ،علم کلام را بوجود آوردند که البته این گروه از حوزه ی درس استادشان حسن بصری کناره گرفتند.

معتزله پس از نیرو گرفتن در جامعه ی اسلامی با اهل حدیث یا محدثین به مخالفت و مقابله پرداختند و به این ترتیب دخالت عقل در نقل آغاز گشت و حتی بعضی از خلفای بزرگ عباسی به مسلک آنان گرویدند (مامون ـ معتمد) و محدثین در این دوران سخت ترین شدائد و مصائب را متحمل شدند.




ب ـ نام اشاعره از ابوالحسن اشعری گرفته شده و ریشه ی عقاید آنان در مسلک محدثین و دیگر اصحاب نقل وجود داشت و اینها موافق نقل و اعتقاد و ایمان قلبی بودند.


• موارد عمده ی اختلاف بین معتزله و اشاعره:


الف ـ امکان یا عدم امکان رویت خدا از طرف انسان در روز قیامت




ب ـ کافر بودن یا نبودن مرتکبین معاصی کبیره




ج ـ مخلوق یا نامخلوق بودن کلام الهی یا قرآن


مذهب:




روش،طریقه،طریقت،شیوه،مسیر،راه و رسم،پیشه:




• در مذهب ما باده حلال است ولیکن     بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است




ـ هر یک از شعب دینی ،مثل مذهب شیعه،مذهب شافعی،مذهب مالکی و ...




ـ [ع ا] در اصطلاح علم کلام اسلامی ،طریقه ای خاص در فهم مسائل اعتقادی،خاصه امامت که منشاء اختلاف آن در توجیه مقدمات منطقی و یا تفسیر ظاهر کتاب خداست .مانند مذهب شیعه امامی،اشعری،معتزلی و...




ـ در اصطلاح فقهی روش خاص در استنباط احکام کلی فرعی از ظاهر کتاب و سنت ،مانند فقه مذهب شیعه حنفی، مالکی، حنبلی و ...

پیروی مذهب:




واژه مذهب اصولابا چارچوب و قاعده همراه است و با شریعت همخوانی دارد و حافظ در این نگاه ریز می خواهد بگوید که ورود به عالم رندی به مانند عالم عرفان است یعنی همانطور که عرفان سه مرحله ی شریعت،طریقت و حقیقت دارد عالم رندی نیز از این قاعده مستثنی نیست و این که می گوید:" سالها پیروی مذهب رندان کردم" اشاره به ضرورت گذراندن مراحل شریعتی رندی است چون بحث پیروی نیز شامل شریعت است ،زیرا در مرحله حقیقت پیروی وجود ندارد و شخص چون به مرحله آئینگی رسیده است از پیروی عبور می کند و خود به فتوا می رسد.


خرد:




خرد در دیوان حافظ جایگاهی بالاتر از عقل معمولی دارد .انسان خردمند از دام عادی بودن و سطحی زندگی کردن رهایی یافته است و این خرد به نوعی واضع و نگهبان شریعت و قوانین زندگی مادی محض، زندگی ای که هدفش رسیدن به کمال است.

اما همین خرد که واضع و نگهبان شریعت و قوانین زندگی متعالی است هر گاه در مقابل عشق قرار می گیرد معادلاتش به هم می خورد و کارکردش تبدیل و یا بهتر بگویم تکمیل می شود.




• خرد هرچند نقد کائنات است    چه سنجد پیش عشق کیمیاگر




به هرحال خرد را می توان گفت از وسایل کوششی در راه عشق است و زمانی که خرد به عشق رسید معجونی متولد می شود به نام حکمت که راهبر راهرو است و خرد به تنهایی از بین می رود.




لذا با دقت در اشعار حافظ می بینیم که واژه ی خرد حالتی تعلیق گونه را نیز به همراه دارد ،یعنی ظاهرا تکلیفش بین عشق و عقل به درتی معلوم نیست و این بلاتکلیفی زمانی است که ما به واژه "رندی" می رسیم همانطور که دیدیم رند در دیوان حافظ به علاوه عشق ،زیرکی و فراست و دانایی را یدک میکشد یعنی رند عاشق عاقل است که در برخوردهای با دیگران زیرکی را به کل کنار نمی گذارد و از سر مصلحتی تقیه می کند،پادشاه را مدح می کند،در لفافه ی ایهام و ابهام سخن می گوید که همه ی اینها برای ورود خرد مجوزی مقبول است.




پس اگر می بینیم خرد در مقابل عشق کارکرد را از دست می دهد در مقابل رند کارکردی چنین پیدا می کند،یعنی اینکه وقتی خرد در مقابل عشق قرار می گیرد حافظ می گوید:




• خرد هرچند نقد کائنات است             چه سنجد پیش عشق کیمیاگر





اما همین خرد هرگاه در دایره ی رندی قرار می گیرد حافظ می گوید:




• سالها پیروی مذهب رندان کردم   تا بفتوای خرد حرص به زندان کردم




نکته مهم آنکه خرد در عالم رندی کارکردی جنبی پیدا می کند و حافظ هیچگاه از مدد پیر و کارکرد عظیم عشق غافل نمی شود چون پس از این بیت اقرار میکند که:




• من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه   قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم



*حرص در کلام حضرت علی (ع):




1. حرص موجب ذلت و خواری است برای کسی که آنرا شعار خود قرار دهد.
2. حرص منشاء فقر و تهیدستی و اساس شر و بدی است.
3. بهترین مردم کسی است که حرص را از دلش بیرون کند و با هوای نفس خود در فرمانبری پروردگارش نافرمانی نکند.



حرص:



اهل ریاضات گویند:حرص عبارت از طلب چیزی و کوشش در رسیدن به آن است .



*خداوند می فرمایند:"ان النسان خاق هلوعا"  (معارج ۱۹)






*دندان طمع دنیا را بکنن .حتی اگر دیدی هر چه سعی می کنی نماز و عباداتت هم درست نمی شود ، دندان طمع آخرت را هم بکن .طمع فقط به خدا خوب است.


*توقع صفت خوبی نیست،اصلا از هیچکس حتی خدا و پیغمبر و امام هم نباید توقع داشت ،چون متوقع منتظر است آن چیزی را که می خواهد به او بدهندد و قدر آن چیز را که به او داده اند نمی داند و شاکر نیست .متوقع احسات صاحبخانه را نمی بیند.فقط به دنبال خواسته ی خودش است و حواسش آنجاست.اما امید خوب است ،یعنی به کرم و رحمت حق امیدوار است ،چه به او بدهند یا ندهند. اگر هم ندادند گله ای ندارد.رفقا هم نباید از هم توقعی داشته باشند.
"حاج اسماعیل دولابی"




یعنی به درستی که آدمی از غایت حرصی که دارد گویی مگر حریص آفریده شده است.


ـ در خبر آمده است: که اگر فرزند آدم را دو رودخانه بود که یکی زر سفید آورد و یکی زر سرخ ،از غلبه ی حرص آرزو کند که کاشکی سه بودی.



ـ روزی مقسوم است و حریص محروم.




ـ پیامبر بر صحابه ای می گذشت که دید خانه ای می سازد آن حضرت فرمود:مرگ نزدیک تر و به شتابتر از آن است که آدمی بهچنین کار تواند پرداخت،آن شخص دست از آن کار کشید و آنرا موقوف داشت.




ـ حرص یکی ازانواع حجابهای ظلمانی است .




ـ حرص چیست؟  از جهل گرد آوردنست/چون شود کوهی به زیرش مردنست    "عطار"




ـ حرص باعث به وجود آمدن صفات رذیله ی دیگری از جمله خست ،توقع و عدم توکل می شود.







حرص در دیوان شمس:




الف ـ حرص در کنار شهوت و آز از جمله صفات ذمیمه ی  نفسانی به شمار می رود،حرص قادر است مهار آدمی را در دست گیرد و او را آواره ی خویش گرداند.


• ز حرص و شهوتی ما را مهاریی کرد،در بینی/چو اشتر می کشاند او به گرد این جهان ما را




ب ـ هوی و حرص به آتشی ماند که وجود آدمی را می سوزاند و مانع عروج و پرواز او بسوی کمال می گردد.




• هوی و حرص یکی آتش اسس تو بازی/بپر،گزاف پرو بال را چه می سوزی


ج ـ حرص و قناعت نقطه ی مقابل یکدیگرند که یکی چون خزان ،جانگزا و دلگیر و دیگری (قناعت) ،چون بهار روح افزاست.


• حرص خزان است و قناعت بهار/نیست جهان را زخزان خرمی


د ـ عشق قادر است که حرص را از بین برد،با روزه نیز می توان "گاو فربه حرص" را انابود کرد.


• تو گاو فربه حرصت،به روزه قربان کن      که تا بری به تبرک هلال لاغر عید




هـ ـ آراستگی به زیور فقر معنوی نیز آدمی را از شر حرص نجات می دهد.




• رها کن حرص را کالفقر                     چرا می ننگ داری زین نشانه


*حرص معمولا بر برجهای زندگیست نه بر خرجهای زندگی و برجهای زندگی هیچگاه انتها ندارد.



۲ـ من به سر منزل عنقا نه بخود بردم راه        قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم  

سر منزل: برای رسیدن به معنی سر منزل ابتدا بهتر است کع معنی منزل را در  عرفان نگاه کنیم ،

منزل: مراحل سیر و سلوک را گوسند.

* اسرارالتوحید:   شیخ ما را پرسیدند از شریعت،طریقت و حقیقت ، شیخ ما گفت :این اسامی منازل است.

* عزیزالدین نسفی: ای درویش ،سالک را چندین منازل قطع می باید کردتا  به مقام تصوفف رسد و نام وی صوفی گردد و صوفی را چندین منازل قطع می باید کرد تا به مقام معرفت رسد و نام وی عارف گردد.

نکاتی در باب منزل:      

1. بدون عشق و مجاهده نمی توان منازل را طی کرد.

• بی براق عشق و سعی جبرئیل/چون محمد در منازل کی رسی؟



• دل مثال آسمان آمد،زبان همچون زمین/از زمین تا آسمانها منزل بس مشکل است



• پا شناسد کفش خویش ار چه تاریکی بود/دل ز راه ذوق داند کاین کدامین منزل است


ـ پس منزل راه و سر منزل مقصد راه است.

عنقا:  مرغ افسانه ای در ادب عرفانی ست که نام دیگرش سیمرغ است و اشاره به داستان منطق الطیر دارد  که هدهدد مرغها را پس از  طی منازل به سیمرغ رسانید که در ضمن این هدهد قاصد بین حضرت سلیمان و  بلقیس نیز بوده است .

در عرفان عنقا به انسان کامل گویند که یافت ناشدنی است و همچنین اشاره به بی نشانی صرف نیز هست.

• عنقا شکار کس نشود دام باز چین /کانجا همیشه باد به دست است دام را

• ببر ز خلق و زعنقا قیاس کار بگیر/که صید گوشه نشینان زفاف تا قاف است

• در صومعه نگنجد رند شرابخواره/عنقا چگونه گنجد در کنج آشیانه    "عراقی"

دکتر احمدعلی رجایی:

نظر به بی نشانیی و لامکانی گاه تصور می شود مراد حافظ از عنقا یا سیمرغ ذات حق است.

• نبندی زان میان صوفی کمروار /اگر خود را ببینی در میان
برو این دام بر مرغی دگر نه/ که عنقا را بلندست آشیانه

عنقا به اصطلاح اهل عرفان معرفت کنه ذات حق تعالی ستتت و حکما نیز متفقند در اینکه معرفت کنه ذات واجب،ممکن نیست.

* مراد عطار از سیمرغ ذات الهی است و کاملان جهان که مرغان بلند پرواز این دیر رندسوزند تمام هم خودد را صرف شناسایی او می نمایند.

عطار جایگاه سیمرغ را در پشت کوه قاف یعنی ماوراء عالم طبیعت قرار داده است.
"حافظ نامه"

* با توجه به توضیح بالا در مورد اینکه  شناخت کنه ذات حق ممکن نیست پس تکلیف چیست؟

غایت معرفت و نهایت حکمت آن است که فرد عارف اعتراف به عجز و  نا توانی خود در شناخت مبدا موجودات داشته باشد و حافظ در این بیت این اعتراف می نماید و می گوید که مرغ سلیمان هادی او بوده است . اما رسیدن به سرمنزل عنقا رسیدن به شناخت کامل ذات حق نیست به طور مطلق، رسیدن به وصال حق است.لزوما برای رسیدن به وصال حق شناخت کنه ذات حق واجب نیست و حدیث شب معراج که حضرت رسول در صدره المنتهی به جیی رسید که پرده ای بین او و خدا حاجب بود که همین امر رمزی از عدم شناخت کامل کنه ذات حق حتی توسط حضرت رسول است تا چه رسد به دیگران.

پس نتیجه می گیریم رسیدن به سرمنزل عنقا رسیدن به وصال و یافتن همنشینی و سکنی گزیدن در وی معشوق است نه دستیابی به ذات معشوق و تسخیر کامل او زیرا در کوی معشوق (سر منزل) جای گرفتن امری ممکن است و اصولا در کوی او مقیم شدن دلیل شناخت ذات معشوق نیست و تنها افتخار عارف نیز همین است که در منزل ،یعنی جایگاه و کوی حضرت حق جای گیرد وگرنه حافظ خود اعتراف دارد که:

• عنقا شکار کس نشود دام بازچین..

• برو این دام را بر مرغی دگر نه/که عنقا را بلندست آشیانه

مرغ سلیمان:مرغیست کاکل دار که او را شانه به سر و پوپو گویند و به عربی هدهد گویند.

و در این بیت به استناد داستان منطق الطیر که مرغ سلیمان راهنمی مرغان به سوی سیمرغ بوده است می تواند به پیر و مرشد کامل اشاره داشته باشد.

*مرغ سلیمان را،خود سلیمان می فرستد.

معنی بیت:

من به نهایت سلوک و سر منزل مقصود که منزل عنقا است تنها و بی راهبر راه نبردم . بلکه به مدد مرغ سلیمان مراحل را طی کردم.






3_ سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج مراد        که من این خانه بسودای تو ویران کردم



سایه:مراد ظل و شبح حقیقت است که به منزله ی قشر و پوست اند.

عطار گوید:

عزیزان هر دو عالم سایه ی توست          بهشت و دوزخ از پیرایه ی توست

توئی از روی ذات آیینه ی شاه                شه از روی صفات آیینه ی توست

که داند تا تو اندر پرده ی غیب                چه چیزی و چه اصلی سایه ی
توست

اگر بالغ شوی ظاهر ببینی                    که صد عالم فزون تر پایه ی توست



* این عالم عرض است و جوهر وجود حضرت حق است و عرض سایه ی جوهر است .

* وقتی عرض به وحدت می رسد جزئی از جوهر می شود و این ه می گویند حضرت رسول سایه نداشته اند رمزی از این حقیقت است.

*کل هستی سایه ای از حق است.

نکته ی مهم بیت:

این "سایه " اشاره به "عنقا " می تواند داشته باشد و این مطلب را بیان می کند که تو مانند عنقایی هستی که در آسمان هستی به پرواز مشغول هستی و سایه ی تو مثل و عین رحمت است که بر سر هرکس بیفتد به سعادت می رسد.
و اصولا سالک از طریق شناخت این سایه ها به معرفت حق دست می یابد و این سایه ها چیزی جز موجودات عالم نیست.

پس اگر سایه ها بر دل ما نقش نبندند ما چیزی از صورت حقیقی اشیاء و موجودات که همان جلوه های حق است درک نمی کنیم.

پس طبق تعبیر قبلی اگر این سایه را متعلق به عنقا بگیریم ،میبینیم که خود عنقا شکار کس نمی شود و ما فقط به سایه ای از او می رسیم،انشاالله..

• عنقا شکار کس نشود دام بازچین/کانجا همیشه باد به دستست دام را

• سایه ی سرو تو بر قالبم ای عیسی دم/عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست

• ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم/یکساعتم بگنجان در سایه ی عنایت

• سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟/ما باو محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

• دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او/زانکه با زاغ و زغن شهپردولت نبود

• یارب اندر کنف سایه ی آن سرو بلند/گر من سوخته یکدم بنشینم چه شود

• سایه تا باز گرفتی ز چمن،مرغ سحر/آشیان درشکن طره ی شمشاد نکرد

• پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب/میدود چو سایه هردم بر در و بامم هنوز

• گدایی در جانان به سلطنت مفروش/کسی ز سایه ی این در بآفتاب رود؟

• منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش/که چو خوشبنگری ای سرو روان این همه نیست

و اما سایه در دیوان حافظ دو معنی را در بر می گیرد:

۱ـ منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش:سایه در اینجا معنای خفیف و پست دارد یعنی طلب حقیقت و معرفت برای چیزهای ساده و اهداف مادی مکن،مثلا دوست داریم که عارف بشویم تا صاحب کرامت شویم که این معنی با اصل عرفان و خداشناسی مغایرت دارد.

۲ـ اما معنای غالب و کلی "سایه " در دیوان حافظ به معنای عنایت و لطف معشوق می باشدکه بر عاشق تجلی می کند.

• سایه ی سرو تو بر قالبم ای عیسی دم/عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست

• سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟/ما باو محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

• گدایی در جانان به سلطنت مفروش/کسی ز سایه ی این در بآفتاب رود؟

• دولت از مرغ همایون طلب و سایه ی او/زانکه با زاغ و زغن شهپردولت نبود

*نکته : سایه حداقلی از کل وجود معشوق است که عاشق به آن اعلام نیاز می کند.

دل:مرکز احساست و توجهات روحانی است و فقط دل می تواند به کشف حقایق روحانی دست یابد .بنابراین حافظ هرگاه خواستار لطفی از جانب حق است محل نزول آنرا دل مشخص می کند و از حق می خواهد که سایه را بر دل ریش افکند نه بر عقل خویش.

هیچ کتابی در عالم مثل قرآن در مورد قلب یا دل صحبت نکرده است .برای فهمیدن سلامت  قلب یا دل صنوبری شکل به نوار قلب پزشک نیاز است و نوار قلب قلب سلیم قرآن است.     "محمد رضا حکیمی"

با عقل می فهمیم و با دل می خواهیم ، یعنی عقل محل درک است و شعور و دل محل اصلی حرکت است و فهمیدن لزوما محل حرکت نیست مثلا ما همه می فهمیم که حسد بد است ،دروغ خوب نیست اما حرکتی جهت ترک آن نمی کنیم اما گاهی این فهمیدن با واژه مثل "دلم میخواهد" به عمل تبدیل می شود و این درست نقطه ی مهم سلوک و معرفت است.

در جریان معرفت اندوزی داشتن دانش نظری مشکل چندانی را حل نمی کند که اگر چنین بود تمام فیلسوفان و دانشمندان بزرگ جهان به این امر دست می یافتند و با خواندن چند کتاب  عرفانی و گوش دادن به سخنان عرفانی می توانستیم به معرفت دست یابیم و عقل که محل فهمیدن بود این کار را برای ما انجام می داد اما می بینیم که امری فوق العاده تر از فهمیدن است که آن هم خواستن است و دل محل خواستن است و خواستن محل حرکت .

گنج مراد:یعنی ای گنج مراد دهنده .

گنج کنایه از ذات حضرت حق است که به مانند گنج  پربها و دیریاب و کمیاب است.

تشبیه خدا به گنج به دلایل فوق و همچنین این دلیل بر می گردد که همانطور که گنج در ویرانه ماست خدا نیز در بدن ویرانه قرار دارد یا در دل ویران.

خانه:

۱ـ بدن ویرانه (خانه) اشاره و کنایه به بی توجهی نسبت به ظواهر انسانی دارد و شاعر معتقد است برای اینکه عنایت حق شامل بشود باید از ظواهر مادی گذشت.

• قصر چیزی نیست ویران کن بدن/گنج در ویرانه است ای میر من            

"مولانا"


۲ـدل ویران(خانه)،خانه ی تواند اشاره به دل نیز داشته باشد که: "این دل را به امید آنکه گنجی چونتو در آن پیدا شود یا خانه گزیند ویران کردم.

• گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما/سایه ی دولت بر این کنج خراب انداختی

• سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد /تا روی در این خانه ی ویرانه نهادیم

در بعضی از تصحیح های حافظ "گنج روان" آمده است که اگر گنج روان را به معنای گنج قارون بگیریم در این بیت صحیح نیست زیرا شاعران دلبندخود را معمولا به چیزهای مذموم تشبیه نمی کنند اما اگر به معنای گنج رونده و خرامان بگیریم صحیح است اما گنج مرا به معنای کلی بیت وغزل بیشتر تناسب دارد.

سودا:عشق و علاقه ی زیاد

ویران کردم:منظور خانه ی دل را از وجود حوائج نفسانی و بتهای مادی ویران کردم و ویران شدن خانه ی کعبه از بتها به دست ابراهیم و محمد رمزی از اینست که دل که خانه ی خداست باد از بتها ویران کرد.

* معنی بیت:

بر دل مجروح و مبتلای من سایه ی عنایتی بیفکن چرا که این دل را به امید آنکه گنجی چون تو در آن پیدا شود یا خانه گزیند ،ویران کردم.


آرا یه های ادبی:

تلمیح:

1. اشاره به اسطوره هایی که معتقدند گنج در میرانه ها است.

2. به حدیث قدسی که موی گفت:خدایا کجات جویم؟ خدا گفت:"انا عندالمسکره قلوبهم": به نزدیک شکسته دلان

3. قلب المومن بیت الله

4. کنت کنزا مخفیا

کنایه: ویران کردن خانه کنایه از تخریب رذایل و زشتیهاست.

تناسب:سودا و دل /   خانه و ویران  /  گنج و ویران /   دل و خانه (قلب المونم بیت الله)

موسیقی: کلمات سایه و سودا در بیت ایجاد موسیقی دلنوازی کرده اند.

تضاد: من و تو





4ـ توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون              می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم


توبه:توبه در اخلاق و عرف ممدوح و در شریعت واجب و در طریقت شرط لازم سلوک و از مقامات هفتگانه است .

توبه در لغت به معنی پشیمانی و بازگشت از نافرمانی و باز آمدن به راه راست است و در اصطلاح صوفیان بیداری روح است از بی خبری و غفلت که مبدا تحول و سرمنشاء تغییر راه زندگانی است.

"فرهنگ اشعار حافظ ص۶۰"

در قرآن توبه و مشتقات آن (توبه،متاب،تائب،تواب) ،۸۷ بار به کار رفته است و نخستین توبه از جانب آدم صفی الله ظاهر شد. (بقره ۳۷)

توبه در قرآن شان بشر جایزالخطا و از صفات و لوازم ایمان شمرده شده و از توبه کاران به نیکی یاد شده است.

تواب و قابل التوب از اسماالحسنی است.

از سهل بن عبدالله در باب توبه پرسیدند گفت:این است که گناهت را فراموش نکنی و از جنید در این باب پرسیدند گفت: توبه همانا فراموش کردن گناه است.

هجویری گفت: اول مقام سالکان طریق حق توبه است و رسول گفت: نیست چیزی بر خداوند دوستتر از جوانی که توبه کرده و نیز گفت تائب از گناه،بی گناه است.

ابوالحسن بوشبحه گوید: چون گاه را یاد کنی و از یاد کردن آن در دل لذت نیابی آن توبه است.

ابوحامد غزالی گوید: بدان که توبه بازگشتن به خدای تعالی است . اول قدم مریدان است و هدایت راه سالکان است .هیج آدمی را از این چاره نیست ،که پاک بودن از اول تا به آخر کار فرشتگان است و مستغرق بودن در معصیت و مخالفت همه عمر پیشه ی شیطان است و بازگشتن از راه معصیت به راه طاعت به حکم توبه کار آدم و آدمیان است.

*رسول اکرم (ص):من هر روز هفتاد بار توبه کنم و استغفار خواهم.


بالاترین توبه:       " ز هرچه غیر یار استغفرالله..."


توبه در دیوان حافظ:

در کل دیوان حافظ از لفظ توبه همواره از باب طنز و کنایه و ابهام برخورد می کنیم همانطور که از ورع و زهد که هرسه از مقامات طریقت است به همین شکل یاد می شود.

توبه در دیوان حافظ در اصل به معنی رها کردن طریق عشق و عشق ورزی و نگاه سرمستانه به هستی است .توبه در دیوان حافظ دقیقا در جهت معنای مخالف مصطلح فقهی و عرفانی آن است.

حافظ در کل دیوان خود همیشه از ترک کردن مظهر به ظاهر فاسد توبه میکند و کسانی که به زبان رندگونه ی حافظ و اصطلاحات عرفانی آن آشنا نباشند حافظ را دشمن توبه می دانند.

اما غافلند از اینکه حافظ اهل اصلاح و خودنمایی و اظهار توبه ی ریایی نیست و اصولا حافظ متنفر است از کسانی که اظهار توبه  واقعی می کنند و از همین بب لفظ توبه را به ظاهر به طنز می گیرد و کشف باطن آنرا به آگاهان سلوکی محول می نماید.

• من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم/صدبار توبه کردم و دیگر نمی کنم

• خنده ی جام می و زلف گره گیر نگار/ای بسا توبه که چون توبه ی حافظ بشکست

• به عزم توبه نهادم قدح زکف صد بار/ولی کرشمه ی ساقی نمی کند تقصیر

• من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها/توبه از گل وقت می دیوانه باشم گر کنم

• حلقه ی توبه گر امروز چو زهازنم/خازن میکده فردا نکند در بازم*


*(کنایه به توبه ی زهاد که ریایی است.)


• بشارت بر به کوی می فروشان/که حافظ توبه از زهد ریا کرد*


*(در اینجا حافظ صراحتا و جدی مسءله ی توبه را مطرح می کند)


و مشکل اصلی حافظ در باب توبه مصطلح و رایج این است که:

• مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس/توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند؟


بوسه:به معنی فیض و جذبه ی باطن است و نیز لذت بشری را گویند.

لب:در زبان عارفان کلام را گویند .بعضی لب را اشاره به نفس رحمانی می دانند که به ایمان افاضه ی وجود می کند.

فروغی:

• تا وصف لبت گفتم درهای دری سفتم/الحق که در این معنی مستوجب تحسینم

از تقسیمات لب در عرفان می توان به موارد زیر اشاره کرد:

الف ـ لب شیرین: کلام بی واسطه و کلام معشوق و لب محبوب را گویند.

ب ـ لب لعل: کلام معشوق را گویند و نیز کنایه از نفخ روح و احیاء است لب لعل جانرا.

• مرا که لب لعل ساقی است و جام شراب/از آن چو نرگس مست توام مدام خراب

در توضیح لب باید گفت که لب جان بخشی است از عالم نیستی که د عالم هستی عیان شده است و حالات و احوال عالم نیستی را در عالم هستی به نمایش می گذارد.

• خرم دل آنکه از لعل لب یار/حالی می ناب می کند وام

لب در دیوان حافظ:

• بدم گفتی و خرسندم عفاک الله نگو گفتی/جواب تلخ می زیبد لب لعل شکر خارا

• لب و دندانت را حقوق نمک/هست بر جان و سینه های کباب

• بکام تا نرساند مرا لبش چون نای/نصیحت همه عالم بگوش من بادست

• آنکه جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت/بر در میکده دیدم که مقیم افتادست

لب:کلام

• بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی/فرصتی دان که زلب تا به دهان اینهمه نیست

• از لبت شیر روان بود که من میگفتم/این شکر گرد نمکدان تو بی چیزی نیست؟

لب: ابتدا،ساحل

• ای عاشق گدا چو لب روحبخش یار/میداندت وظیفه،تقاضا چه حاجتست؟

• علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن/که این مفرح یاقوت در خزانه ی توست

• حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان/که لبش جرعه کس خسرو شیرین من است

• به یاد لعل لب و چشم میگونت/ز جام غم می لعلی که می خورم خون است

• حکایت لب شیرین کلام فرهاد است/شکنج طره ی لیلی مقام مجنون است

• باده ی لعل لبش کز لب من دور مباد/راح روح که و پیمان ده پیمانه ی کیست؟

• میچکد شیر هنوز از لب همچون شکرش /گر چه در عشوهگی هر مژه اشن قنالیست

• لب تو خضر و دهان تو آب حیوان است/قد تو سرو و میان تو موی و گردن عاج

لب:نفخ روحانی و جانزا

• دهان تنگ تو داده به آب خضر بقا/لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج

• بیرون ز لب تو ساقیا نیست/دردور کسی که کام دارد

• بگفتمش به لبم بوسه ای حوالت کن /بخنده گفت کیت با من این معامله بود؟

• لعل لب تو که هست جان حافظ /دور از لب مردمان دون باد

• طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی/ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

• عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا/ما همه بنده و این قوم خداوندانند

• لب از ترشح می پاک کن برای خدا /که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

ساقی:

در لغت آب دهنده و مشهر شراب دهنده است و در اصطلاح ،پیر کامل و مرشد مکمل است .در تحقیقات آورده که:ساقی،فیض رساننده و ترغیب کننده را گویند که به کشف رموز و بیان حقایق، دلهای عارفان را معمور داد.

ساقی در دیوان حافظ:

از محبوبترین چهره های شعری دیوان حافظ است که همچون یار و جانان برای خود پایه و پایگاهی دارد و کار و کاردانی او در غزل حافظ از معشوق یا از پیر مغان کمتر نیست و چندان طرف توجه و خطابوگفتگو و عشق و علاقه ی حافظ است که گاه فرق و فاصله ای با معشوق او ندارد وگاه هست که با او یکسان است:

• شراب لعل و جای امن و یاری مهربان ساقی/دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد؟

اما گاه معشوق با ساقی متفاوت است:

• کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش/معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

باری اگر ساقی همواره معشوق حافظ نیست ،همواره محبوب اوست و حافظ مرهون مهربانی او ومفتون کرشمه های او وخیره در باغ عازض او.در اهمیت ساقی همین بس که دیوان او با "الا یا ایها الساقی" آغاز می گردد و چندین غزل نغز در دیوان او خطاببه ساقی است:

• ساقی بیار باده که ماه صیام رفت..

• ساقیا آمدن عید مبارک بادت..

• ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت..

ساقی در دیوان حافظ چند چهره دارد:

1. برابر با مغبچه ی باده فروش یا صنم باده فروش است که خدمتکار خوبروی خرابات است.

2. برابر با معشوق که یا در عین یاری به ساقی گری می پرازد یا از برکت ساقی گری به مقام یاری می رسد.

3. ساقی به معنای عرفانی برابر با معشوق ازلی

• به درد و صاف ترا حکم نیست خوش در کش/که هر چه ساقی ما ریخت عین الطافست

• آنچه او ریخت به پیمانه ی ما نوشیدیم/اگر از خمر بهشتست و گر باده ی مست

• آن روز شوق آتش می خرمنم بسوخت/کآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت


و همان ساقی است که عکسش در جام جلوه گر است:


• ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

• عکس روی تو چو در آینه ی جام افتاد/عارف از خنده ی می در طمع خام افتاد


گوش:

"ان الله السمیع البصیر"

از مهمترین معجزات حضرت محمد(ص) قرآن است که برعکس معجزات پیامبران دیگر که بیشتر دیداری بود سماعی است.

معنی بیت:

توبه کردم که دیگر لب ساقی را نبوسم و حالا لب می گزم ـ خود را ملامت می کنم ـ که چرا به سخن نادان گوش کرده ام.

ــ بر اثر ملامت مردم نادان ناچار شدم که ترک عشقبازی کنم و حالا از اینکه به سخن اینگونه کسان گوش کردم پشیمانم و لب به دندان می گزم.












5_در خلاف آمد عادت بطلب کام که من              کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

خلاف آمد عادت:یعنی خلاف  آمده با عادت،آنچه بر خلاف عادت و عادت شکن است.

• هر چه خلاف آمد عادت بود/قافله سالار سعادت بود        "نظامی"

در اغلب متون عرفانی مخالفت با هوا و نفس و عادت را کلید نیل به مقصود شمرده اند.

عادت را که قرین با غفلت و نقطه ی مقابل حضور قلب و قصد قربت است ،دشمن عبادت و سلوک دانسته اند.


خصوصیات عادت:

1. عادت یکنواختی و سپس رکود عقلی و حسی را ایجاد می نماید و این خود دلیلی بر مکروه بودن کارمندی است.

2. عادت موجب بی تفاوتی در مقابل معانی والای هستی می شود .مثل عادت به عظمت طلوع و غروب خورشید.

3. عادت ،قدرت شجاعت انسان را برای تجربه های جدید کاهش می دهد . مثل عادت به عبور از یک کوچه ی مشخص برای تمام عمر.

4. عادت با سنت گرایی متفاوت است .سنت گرایی رعایت اصالت در بنیادها و ریشه هاست و شاخه ها پویا و متحول است اما در عادت هیچگونه پویایی و نو شدن وجود ندارد .

5. رهایی از عادت منوط به سعی و تلاش خود شخص است.

6. رسیدن به خلاقیت در رهایی از عادت است.انسان خلاق همیشه راههای متفاوتی را تجربه می کند که دیگران در آن راه نرفته اند.


*انسان برای رهایی از وضعیت موجود باید از عادت ،رهایی پیدا کند.

*کلید رهایی از عادت،نوجه است.(اشو)

*سکوت،بیداری در شب،روزه در روز،از موارد خلاف عادت صوفیه است.

*برای هر ساعت و هر روز دعاهای متفاوت داریم شاید برای ترک عادت از یک نوع گفتگوی عاشقانه با خداست.

جمعیت:جمعیت مقابل تفرقه است و تفرقه یعنی همه خلق بیند و حق را من کل الوجود غیر داند.

و جمعیت یا جمع مشاهده ی حق است بی خلق و این مرتبه ی فنای سالک است،چون تا زمانی که هستی سالک بر حال باشد شهود حق بی خلق نیست و جمع المجمع شهود خلق است نائل به حق.

*اظهارجمع ،نفی تفرقه می باشد از جهت آنکه جمع و تفرقه با یکدیگر متضادند.

*جمع عبارت از خصوصیت است و تفرقه عبودیت است .خصوصیت حق به بنده ،جمع باشد و عبودیت بنده وی را تفرقه.

*هر که در طاعت به کسب خود نگرد در مقام تفرقه باشد ، و هر که به فضل حق نگرد مقام جمع بود، و هر که از خود و اعمال خود بکلی فانی شود در مقام جمع المجمع بود.

*جمع بدان معنی است که خداوند خود را در نفوس خلق ایجاد کرد بدانسان که وجودشان فی نفسه برای خودشان است و بلکه بالاتر از این وجود خاص آنان را معدوم کرد تا وجودشان از خدا بود. و اینست معنی آن که فرمود:گوش و چشم و دست بنده خودم هستم اینست که به من میشنود و می بیند.

به عبارت دیگر فیض حق در بند و همراه اوست تا آنها را قدرت دهد و به مرتبه ای رساند که وجودشان در وجود او فانی شود.

• کاین دعای شیخ نی چون هر دعاست/فانی است و گفت او گفت خداست

• در ده شراب یکسان تا جمله جمع باشیم/تا نقشهای خود را یک یک فرو تراشیم

جمع بی تفرقه ،عین زندقه است،تفرقه ی بی جمع محض تعطیل و و جمع با تفرقه ی حق صریح و اعتقاد صحیح .زیرا حکم جمع تعلق به روح دارد و حکم تفرقه تعلق به قالب و مادام تا رابطه ی ترکیب بیان روح و قالب باقی بود،اجتماع جمع و تفرقه از لوازم وجود است.


•  بالطبع موشکافان آشفتگی پسندد..


*آرایه ادبی:  خلاف و اختلاف به معنای رفت و آمد است که با آمد تناسب دارد.




6_نقش مستوری و مستی نه بدست من و تست       آنچه سلطان ازل گفت بکن آن کردم

نقش:

*در روزگاران گذشته یکی از انواع تصنیفها را نقش می نامیدند ،یک قطعه موسیقی بی کلام یا با کلام و توصیفی است که در هر دستگاه یا مقامی اجرا می شود.    (حافظ و موسیقی ص ۲۱۸ـ۲۱۳)

• مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد /نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

*در عرفان آنچه در روز است به قلم تقدیر رفته است و قلن تقدیر در دست نقاش است که نقاش ذات حق تعالی است.


*تصویر و عکس:

• هر آنکه راز دو عالم ز خط ساغر خوند /رموز جام جم از نقش خاک ره دانست

• خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم/کاینهمه نقش عجب در گردش پرگار داشت

• نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود/زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

• دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت/از دیده ام که دم بدمش کار شست و شوست

مستوری و مستی:
مستوری لغتا یعنی پو
شیدگی و حفظ و حجاب داشتن و اصطلاحا یعنی خودداری و خودآگاهی داشتن سالک یا هشیاری به حرکات و سکنات خود.نقطه ی مقابل آن مستی است.(بیخودی و خودفراموشی)

حافظ به اقتباس از دیگران از جمله کمال الدین اسماعیل و سعدی ،مستوری و مستی را در برابر دو اصطلاح مهر(مستوری ،حضور:خودآگاهی خویشتندارانه) و شکر( مستی،غیب: بیخبری و بیخودی وجدآمیز)به کار برده است.

مستی و هوشاری که در اصطلاح صوفیان به سکر و صحو تعبیر می شود، طریق دو تن از بزرگان صوفیه است به این معنی که سکر مذهب بایزید بسطامی و صحو مذهب جنید بغدادی است.

صحو مذهب متشرعین و زاهدان صوفی (یا صوفیان زاهد)است ولی نوابغ و صوفیان بزرگ و صاحب ذوق همه در صف سکریان قرار دارند چون بایزید ،ابوسعید،حسین بن منصور،ابوالحسن نوری،مولوی ،حافظ.(فرهنگ اشعار حافظ ص ۱۷۷)


سعدی:

• هر که با مستان نشیند ترک مستوری کند/آبروی نیک نامان در خرابات آب جوست.

• بگویم تا بداند دشمن و دوست/که من مستی و مستوری ندانم


مستی:فرو گرفتن تمام صفات درونی توسط عشق یعنی سکر،است که عارفان کامل از باده هستی مطلق سرمست ده و از خود بیخود شوند.

• مستان ازل در عدم صحو چریدند/که نیست بود قاعده ی هست نمایی

• جان بر ز بر همدگر افتاده ز مستی/همچون ختن غیب پر از ترک خطایی

• من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه/صد بار تراگفتم کم زن دو سه پیمانه

• در شهر یکی کس را هوشیار نمی بینم /هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
• جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی/جانرا چه خوشی باشد بی صحبت جانانه

• هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی /زان ساغر سرمستس با ساغر شاهانه

• ای لولی بربط زن تو مست تری یا من؟/ای پیش چو تو مستی،افسون من افسانه

• تو وقف خراباتی خرجت می و دخلت می/زین دخل به هشیاران مسپار یکی دانه

مستی اشارت به وله و حیرت و هیمان کند،یعنی من مست بی هوشم از احکام مخلوقات شنیدن بی گوش.

مستی حیرتی است که در اثر مشاهده ی جمال دوست بر سالک صاحب شهود دست دهد "مستی هم نفس راست،هم دل را،هم جان را،چون شراب بر عقل زور کند ،نفس مست گردد . چون آشنایی بر آگاهی زور کند ، دل مست شود.چون کشف بر انس زور کند،جان مست گردد.چون ساقی خودمتجلی گردد،هستی آغاز کند و مست بعد از صحو شود.

• من نیستم ای نگار تو هستم کن/یک جرعه شراب وصل بر دستم کن
با من بنشین بخلوت و مستم کن/گر سیر شوی به نکته ای مستم کن


"خواجه عبدالله انصاری،کشف الاسرار۳/۹۵"

سلطان ازل:یعنی خداوند.

مولانا در غزلهای شمس گوید:

• رستم از این بیت و غزل،ای شه و سلطان ازل/مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
حافظ:
• سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد /تا روی در این خانه ی ویرانه نهادیم

اگر اندکی به جریان روز ازل نگاه داشته باشیم می بینیم که سلطان ازل که خداوند باشد چیزی که به آدم که مدل حافظ است داده چیزی نیست جز عشق ،که محصول عشق مستی است.

پس با توجه به این مضمون " آنچه سلطان ازل گفت بکن آن کردم " برای حافظ چیزی جز مستی نیست.

*سلطان ازل از نظر ترکیب و معنی برابر است با استاد ازل:

• در پس آیینه طوطی صفتم داشته اند/آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم

*نکته در باب جبر:

آنچه در مفهوم کلی این بیت می بینیم نگاهی جبر گرایانه به زندگی است که البته این نگاه را باید نگاه عنایت گرایانه نامید زیرا در این قرعه ی مبارک برای حافظ مستی مقدر گردیده است.

توجه به این نکته قابل اهمیت است که جبر خداوند جبار در معنی میتواند به معنای جبران کننده و هدیه دهنده باشد پس خداوند اگر بنا به بیانی مستوری را به انسان هدیه می دهد حتما در کنار این هدیه لطفی مضاعف را به بنده خواهد داشت که این مستوری را به مستی بدل کند.

و اینکه خداوند اگر مستی را به بنده ای داد با واسطه ای کمتر مسلما آموزشها و امتحانات بسیاری را در راه او قرار می دهد تا قدرت تحمل و نگاهداری او را بسنجد و قطعیت حافظ را در باب جبر در این بیت نه از سر جزمیت که از سر مستی و شعف است.

*نکته ای مهم در باب جبر:

طبق اعتقاد عزیزالله نسفی:آدمی در استعداد مجبور است و در سعی و کوشش مختار است.

*مولانا در دیوان شمس در باب جبر و اختیار می فرماید:

• درغزلم جبر و قدر هست از ایندو بگذر/زان که ازین بحث به جز شور و شری می نشود






۷ـ دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع               گرچه دربانی میخانه فراوان کردم

ازل:

ازل چیزی است که سابقه ی عدم نداشته باشد و علتی برای وجود او نیست.  (تعریفات)

ازل وجود حق است بی رسم رسم.           (شرح شطحیات)

ازل همان اول بی آغاز است که حتی بدان متصف است و همچنین گویند :پیش از آغاز آفرینش و طرح کارنامه ی هستی در قضای الهی به کار می رود.

*در قرآن کلمه ی ازل نیامده است ولی به ابد اشاره شده است.

• حلقه ی پیر مغانم ز ازل در گوش است..

• مگر گشایش حافظ در این خرابی بود/که بخشش ازلش در می مغان انداخت

• در ازل پرتوی حسنت ز تجلی دم زد..

• مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند..

• نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل..


*لطف ازلی خداوند چه بود؟

لطف ازلی خداوند همان بود که خدا آدم را یاری کرد تا در جواب "الست بربکم"(آیا من پروردگار شما نیستم؟)"بلی شهدنا" (بله،گواهی می دهم) را آدم بگوید.  (۴ و۵ سوره ی اعراف)

و این لف خداوند بود که باعث شد انسان لبیک بگوید و مفتخر به عاشقی شود که:

• جز دلم کو ز ازل تا به ابد عاشق اوست/جاودان کس نشنیدم که در این کار بماند

جنت:

لغتا یعنی باغ و بستان ولی در اصطلاح قرآن مجید به معنی بهشت موعود است که اعتقاد به آن رکن معاد ،و معاد خود از ضروریات اسلام است.

در قرآن مجید بهشت به اسامی و صفات گوناگون آمده از جمله:

جنات النعیم،جنات الماوی،جنه الماوی،جنه الخلد،دارالسلام،دارالقرار،دارالمتقین،الروضه،عدن و فردوس.

بهشت جزای متقین است در آن غرفه و قصرهایی هست و خازن اعظم آنطبق مشهور رضوان نام دارد.

بهشت به تصریح قرآن عرضش برابر با عرض آسمانها و زمین است .بهشتیان سرانجام در بهشت ازدیدار الهی برخوردار می شوند.                  (فرهنگ موضوعی قرآن مجید ـ کامران فانی و خرمشاهی)

*بهشت در نگاه حاج آقا دولابی:

*در بهشت هم رشد هت .خداوند اهل بهشت را درجه به درجه بالا می برد تا به قرب و پشت سر محمد(ص) برسند.اما راه یافتن به قرب تنها با فضل الهی امکان پذیر است.

*هشت دری که برای بهشت کفته اند مربوط به صفات خود آدم است و الا بهشت مهمانخانه ی علیست و مهمانخانه ی مرد دو عالم در ندارد. جایی در می گذارند که بخواهند ببندند و کسی را ره ندهند .جهنم در دارد.

*جهنمی به بهشت می رود ولی بهشتی به جهنم نمی رود .کافر مومن می شود ولی مومن کافر نمی شود.

*اشخاص زاهد با زهد و عبادتشان دارند از دیوار جهنم بالا می روند ،ممکن است چند بار در میانه ی دیوار به داخل جهنم بیفتند اما بالاخره با همین زهد ورزیدنشان بالا می روند و به بهشت وارد می شوند اما اهل محبت پرواز می کنند و به بهشت می روند.


فردوس :
کلمه ای است فارسی و اصلا اوستایی. اصل اوستایی این کلمه به صورت پئیری دئزه،بوده است.پئیری یعنی گرداگرد و پیرامون [و پیرامون در پیرامون هم همین است] و دئزه یعنی انباشتن و روی هم چیدن و دیوار گذاشتن .در زمان هخامنشیان به باغهای بزرگ یا پارکها پئیری دئزه می گفتندواین کلمه به یونانی رفته به صورت پارادئیوس در آمده است و در فرانسه  "paradise   " گفته  می شود.

فردوس (با الف و لام) دوبار در قرآن مجید به کار رفته است (کهف ۱۰۷،مومنون ۱۱۲)

فردوس درست با بهشت نیست بلکه بخشی از بهشت است اما در فارسی برابر با بهشت موعود است.

• زلف مشکین تو در گلشن فردوس غذار/چیست؟،طاووس که در باغ نعیم افتادست

• قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند /ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

• واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما/با خاک روی دوست به فردوس ننگریم

نکته ۱:جنت فردوس جای کسانی است که از ایمان خالص و عمل صالح بهره داشته باشند و از هر شرک جلی و خفی مبرا و دارای صفات پسندیده باشند.

نکته ۲:جنت فردوس بالاترین جای بهشت است یعنی صدر بهشت که مقابله ی صدر بهشت با دربانی میخانه (صدر مخالف دربانی است)قابل تامل است.

طمع:
طمع سبب می شود که هرچه را به فرد می دهند نبیند و به خاطر چیزهایی که می خواهد و چون برای او ضرر دارد به او نمی دهند دائم اخمش در هم باشد.

دندان طمع دنیا را بکن .حتی اگر دیدی هرچه سعی می کنی و نماز و عباداتت هم درست نمی شود طمع آخرت را هم بکن .طمع فقط به خدا خوب است.

شرح بیت:

1. اگر چه زاهد نسبت به مایی که دربانی در میخانه را می کنیم و به عبادت و اطاعت و عبودیت و خاکساری خالصانه ی حضرت محبوب می پردازیم و یا به میخوارگان و اهل کمال خدمت می کنیم بدگمان باشد و ما را گناهکار بداند و خیال کند تنها اعمال قشری اوست که به بهشتش راه می دهند اما امیدوارم که لطف ازلی دوست دستگیری ام کند و به جنت فردوس که جای مومنین حقیقی است جای دهد.

2. اگر چه دربانی و خاکساری به پیشگاه کاملان در رسیدن من به مقصود در این عالم و عالم دیگر نقش داشت اما اساس کارم همان لطف ازلی می باشد که شاملم گردید.

• بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است/ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

آرایه های ادبی:

1. تلمیح: "ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات کانت لهم جنات الفردوس نزلا" به راستی سانی که ایمان آورده و اعمال شایسته انجام دادند،بهشتهای فردوس جایگاه (روزی آماده) آنان خواهد بود.  (کهف ۱۰۷)








۸ ـ اینکه پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت          اجر صبریست که در کلبه ی احزان کردم


پیرانه سر:
به قول امروز یعنی سر پیری،در جاهای دیگر می گوید:

• پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد ..

• عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید ..

• باز به پیرانه ر عاشق و دیوانه شد ..

• اینکه پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت ..

• خسروا پیرانه سر حافظ جوانی می کند..

• پیرانه سر هوای جوانیست در سرم..


*سر پیری،معرکه گیری

*پیری نعمتی است که انسان در این فصل انسان آهنگ رحیل را به خوبی می شنود و همت بیشتری جهت  فراهم نمودن توشه ی معنوی می کند که این همت پیری اگر وصل به معرفت جوانی باشد عالی و مطلوب است .

*عشق پیری گر بجنبد ،سر به رسوایی زند.


*مرحله ی سلوک را می توان به سه قسمت تقسیم کرد:

1. مرحله ی کودکی سلوک:مرحله ی شریعت و آشنایی با مبانی سلوک

2. مرحله ی جوانی سلوک:مرحله ی طریقت و آشنایی با مبانی اعتقادی سلوک

3. مرحله ی پیری سلوک:مرحله ی حقیقت و آسودگی و دیدار که به واسطه ی صبر حاصل می شود.


صحبت:هم کلامی،هم نشینی.

*با بدان صحبت مدار و به صحبت نیکان قناعت مکن ،و نیز شیخ ما گفت صحبت را شرط هاست.
(اسرارالتوحید)

*بدان که صحبت،اثرهای قوی و خاصیت های عظیم دارد.هر سالکی که به مقصد نرسید و مقصود حاصل نکرد از آن بود که به صحبت دانایی نرسید ،هر که هر چه یافت از صحبت دانا یافت.
(انسان الکامل)


*ابوالحسن خرقانی گفته است:هر که مرا بشناخت به دوستی،حق را دوست داشت و هر که حق را دوست داشت به صحبت جوانمردان پیوست و هر که به صحبت جوانمردان پیوست به صحبت حق پیوست.

*صحبت و هم نشینی ،تاثیر فراوانی دارد و می تواند هر چیز را همرنگ خود کند.

• بدان که صحبت جان را همی کند همرنگ/و صحبت فلک آمد ،ستاره خوش سیما

• پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد/سگ اصحاب کهف روزی چند پی مردم گرفت و مردم شد


یوسف:
فرزند یعقوب که نام مادر او راحیل و تنها برادر تنی او بنیامین بود،از انبیای بنی اسرائیل،یکی از ۱۲ فرزندان یعقوب.

در قرآن ۲۷ بار از او نام برده شده است که ۲۵ بار در سوره ی یوسف است.(سوره ی یوسف بر خلاف سبک و سیاق سایر قصص قرآنی به یک موضوع یعنی قصه ی یوسف اختصاص دارد.)

یک بار در سوره ی انعام آیه ی ۸۴ که نام او  در کنار نام انبیاء یاد کرده،و بار دیگر در سوره ی غافر آیه ی ۳۴ که باز هم به پیامبری او تصریح شده است.
یوسف نامی عبری است به معنای "خدا خواهد افزود"             (اعلام قرآنی ص۶۷۰)

حضرت یعقوب ۱۲ پسر داشت از دو آزاد و دو کنیز:

زنهای آزاد او یکی لیا بود دختر لایان بن لوط و دیگری خواهرش راحیل دخترلایان بن لوط.حضرت یعقوب هر دو را با هم داشت چون در شرع ایشان جمع میان دو خواهر روا بود و این حکم تا زمان حضرت موسی وجود داشت که ظاهرا نزدیک به ۲۰۰ سال بعد بود.

پسران لیا:یهودا،شمعون،لاوی،روبیل.

پسران راحیل:یوسف،بنیامین

پسران زلفه(کنیز):وان،نفتولی(تفثالی)،زبولون.

پسران بلهه(کنیز):کوذ،اوشیر،بشسورخور

یوسف در عرفان:یوسف در عرفان استعاره از روح است که در چاه بدن گرفتار شده است و در ادبیات مظهر زیبایی و کمال جمال است.
حضرت رسول فرمود:یوسف زیباتر از من بود ولی من ملیح تر از یوسفم.

یوسف در دیوان حافظ:داستان حضرا یوسف که به نوعی خداوند آنرا احسنالقصص خوانده است شامل موضوع های مختلف و متنوعی است از جمله:

ذکر فرشتگان ،پریان،آدمیان،چهار پایان،مرغان،اخلاق پادشاهان،آداب بندگان،احوال زندانیان،فضل عالمان،نقص جاهلان،مکر و حیلت زنان،شیفتگی عاشقان،عشق جوانمردان،ناله ی محنت زدگان،تلون احوال دوستان در فرقت و وصلت،فقر،غنا،عاشق و معشوق،حبو بغض،اندوه و شادی،تهمت و بیزاری،امیری و اسیری..

مدار این داستان بر نیکوی است :یعقوب صبر نیکو کرد،برادران تضرع نیکو کردند،یوسف عفو نیکو کرد،و در مجموع می توان گفت این قصه بر مدار نیکوگوئی ،نیکو روئی و نیکو خوئی است.

و به سبب همین گستردگی و اشتمال است که حافظ داستان یوسف را بیشاز هر داستان قرآنی دیگری مورد توجه خود قرار داده است.

(تجلی اسطوره در دیوان حافظ ـ با تلخیص ـمحمد سرور مولایی)



• ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد/وقت آن شد که بدرود کنی زندان را

• عزیز مصر به رغم برادران غیور/ز قعر چاه در آمد به اوج ماه رسید

• پیراهنی که آید از او بوی یوسفم/ترسم برادران غیورش قبا کنند

• ببین که سیب زنخدان تو چه می گوید/هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

• یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد/آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

• الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور/پدر را باز پرس آخر،کجا شد مهر فرزندی

• من ار آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم/که عشق از پده ی عصمت برون آرد زلیخا را

• یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور ..

اجر:مزد،پاداش.

هرکس به دنبال پاداشی است پاداش زاهدان بهشت و پاداش عارفان خدا.

صبر در دیوان حافظ:
صبر از مفاهیم کلیدی عرفان است .صبر از کلمات و مفاهیم کلیدی قرآن نیز هست و مشتقات گوناگون این کلمه نزدیک به صدبار در قرآن آمده استو از خصال مهم آدمی است و سجیه ی انبیاء اولوالعزم شمرده شده است .الصبور با آنکه در قرآن نیامده یکی از اسماالحسنی است(نامهای نیک خدا)

صبر پنجمین مقام از مقامات هفتگانه ی طریقت است(توبه،ورع،زهد،فقر،صبر،توکل،فناـ بعضی خوف و رجا و شکر را هم جزء مقامات آورده اند و بعضی اینها را در همان مقامات هفتگانه مندرج می دانند.)

صبر همانا مقاومت در برابر شداید و مکارهی است که در زندگی عادی و سلوک عرفان پیش می آید.بعضی گفته اند صبر بر عافیت و خوشیها یخت تر است تا صبر بر مکاره و ناخوشیها.

*یکی از صحابه گفت:دچار رنج و سختی دیم و شکیبایی کردیم ولی چون با خوشی و ناز و نعمت روبرو شدیم ،شکیبای نکردیم و خویشتنداری نکردیم.

*الصبر آن تصبر فی الصبر:ک حقیقت صبر آن است که در صبر هم صابر بود،نه منتظر فرج،زیرا انتظار فرج منافی صبر بر صبر است.

*خدا وحی فرستاد به داود که یا داودخلقهای من فراگیر!از خلقهای من یکی آنست که صبورم .(ترجمه ی رساله ی قشیریه)

*واصبروا ما صبرک ال یا الله:صبر کن و صبوری تو جز به مدد خداوند نیست(نحل ـ ۱۲۷)

• گویند سنگ لعل شود در مقام صبر/آری شود ولیک به خون جگر شود

• گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان/بلا بگردد و کام هزار ساله برآید

• هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد/که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

*صبر،ایستادن بود به بلا به حسن ادب.                (رساله ی قشیریه)

*صبر آن است که در صبر،صبر کنی و در صبر،صبر کردن آن باشد که صبر خویش نبینی و در بلا صابر باشی به بلا نادیدن،و در صبر صابر باشی به صبر نادیدن .   (شرح التعرف ج۳ ـ ص ۱۲۲۸)


• صدهزاران کیمیا حق آفرید/کیمیایی همچو صبر آدم ندید                        (مثنوی دفتر ۳)

*مولانا در دیوان شمس از صبر به عنوان "آیینه بیماری" یاد کرده است.

• صبر مرا آیینه بیماریست/آیینه ی عاشق غمخواریست

*صبر به مانند ابری است که از آن حکمت و معرفت نازل می شود.

• صبر چو ابریست خوش،حکمت بارد ازو/زان که چنین ماه صبر بود که قرآن رسید

*صبر هر چند تلخ و مشکل است اما عاقبت شیرینی دارد.

• تلخی صبر اگر گلوگیر است/عاقبت خوش گوار خواهد بود




۹ـ صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ            هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

صبح:
بامداد،آغاز چیزی،وحلت یا نور وحدت را صبح گویند.

• صبح دولت می دمد کو جام همچون آفتاب/فرصتی زین به کجا باشد ،بده جام شراب

صبح خیزی هماهنگی و وحدت با آغاز هستی است و این هماهنگی و دیدار با آغاز باعث می شود ما مراحل تکامل را از همان ابتدا لمس کنیم و با جریان زندگی همراه شویم .زیرا اگر اندکی دیرتر به این جریان بپیوندیم چه بسا چون در شروع نبوده ایم و از اواسط راه همراه شدیم سیر را درک نکنیم.

ما اگر از اول ایستگاه سوار اتوبوس شویم جا برای نشستن داریم اما مطمئن نباشیم که در اواسط راه که سوار شدیم جایی برای نشستن باشد.

در صبح نسیم خنکی از کوی یار می وزد که نظیرش یافت نمی شود.

در صبح شرابی به عاشقان پیموده ی شود که موجب بصیرت و شادمانی و بی خبری از عالم عدم می شود.

• صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن/دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

روشنی صبح نشانی از روشنی صورت حبیب  است و روشنی صورت حبیب از خورشید برتر است.

• صبح رخت تا ز جیب حسن برآمد/تا به ابد پای شب ز قیر بر آورد

سلامت طلبی:
سلامت،مقام امن را گویند،مقام قربت که امنیت و سلامت در آن است.

ادخلوها بسلام آمنین(حجر ۴۶):درروید در آن بسلامت و ایمن هستید از بیرون آمدن.(یعنی ایمن هستید که مثل آدم از بهشت بیرون نیایید)

سلامت طلبی همان طلب بهشت قربت است که از فرامین قرآن است.

قرآن:
قرآن کتابی است آسمانی که از جانب خدا بر پیامبر اسلام و عالم فرستاده شد.کارکرد قرآن این است که بشر را از گزند هواها و شیطانهای انسی و جنی و تعلقات عالم طبیعت سالم می دارد و به سعادت دو جهان و شهود جمال و کمال حضرت حق نایل می سازد.

"شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن هدی للناس...":ما رمضانی که در آن قرآن برای هدایت مردمان و ... نازل شد.
"و اذا قری القرآن.."




۱۰ـ گر به دیوان غزل صدر نشینم چه عجب           سالها بندگی صاحب دیوان کردم


دیوان:محل گردآوری دفاتر.

مولف شفاءالغلیل گوید:دیوان اطلاق بر دفتر می شده است سپس به هر کتابی اطلاق گردیده وگاه مجازا اختصاص به مجموعه ی شعر شاعری یافت و رفته رفته در این معنا به صورت خفیف استعمال گشته است پس دیوان را به پنج معنی گفته اند:کتاب،محل کتاب،دفتر،مطلق کتاب و مجموعه اشعار.

ابن الاثیر گوید: دیوان دفتری است که در آن نام سپاهیان و اهل عطا ثبت شده است و نخستین کسی که در اسلام دیوان را تاسیس کرده عمر بوده (لسان العرب ) به تقلید از ایران.

در تشکیلات اداری عهد خلفا و سلاطین ممالک اسلامی عنوان اداره ی کل محاسبات مملکت و دفتر محاسبات و همچنین به معنی مطلق اداره و تشکیلات اداری و کلمه ظاهرا ایرانی است و هم ریشه ی دبیر.

انواع دیوانهای حکومتی:

1. دیوان احداث اربعه : عبارتست از دیوان های قتل،ازاله ی بکارت،شکستن دندان و کور کردن

2. دیوان احشام: راجع به مستخدمین دربار

3. دیوان استیفاء:اداره ی مالیه و عوائد

4. دیوان انشاء (یا دیوان رسائل):اداره ای که از طرف شاه اسناد رسمی صادر و مکاتبات دولتی را اداره میکرد.

*دربار ،بارگاه،دستگاه سلطنتی.

غزل:
سخن گفتن با زنان و عشق بازی نمودن(منتهی الارب)

غزل قالبی از شعر فارسی است که در بیان عشق و عرفان است و این قالب شعری لبریز از احساسات و عواطف عالی انسانی است.
از غزل سرایان معروف: سعدی،حافظ،خواجو،شهریار و ...

صاحب دیوان:

[ص مرکب،ا مرکب]: سرکار و ناظر خزانه و مالیه ی دولت ،عهده دار عایدات مملکت.

• صاحب دیوان ما گویی نمیداند حساب/کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست

معنی بیت:

اگر به دیوان غزل (دیوان به معنای اداره و تشکیلات، و یا دیوان به معنای دفتر کتاب و شعر) بالا نشینم و در علو مقام هستم  به این دلیل است که سالها بندگی (سرکار و ناظر خزانه و مالیه دولت یا صاحب قرآن ،حضرت علی (ع)،حضرت رسول(ص) و ....) کردم.

آرایه های ادبی:

1. دیوان:ایهام

2. بیت از باب تفاخری که دارد (گر به دیوان عمل صدر نشینم) بیت دارای صنعت فخریه است.

3. صدرنشینی  متضاد با بندگی است.

نکات کلی این غزل:



• سالها پیروی مذهب رندان کردم..

• آنچه سلطان ازل گفت بکن آن کردم..

• سالها بندگی صاحب دیوان کردم..



• من به سر منزل عنقا نه بخود بردم راه/قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

• سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان/که من این خانه بسودای تو ویران کردم

• صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ /هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم



• توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون/می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم

• از خلاف آمد عادت بطلب کام که من/کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم




• دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع/گر چه دربانی میخانه فراوان کردم

• گر به دیوان غزل صدر نشینم چه عجب/سالها بندگی صاحب دیوان کردم




• دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع/گر چه دربانی میخانه فراوان کردم

• اینکه پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت/اجر صبریست که در کلبه ی احزان کردم

۳.دل راه شناس است و از طریق قوه ی ذوق ،منزل خویش را تشخیص می دهد. ۲.عنایت و لطف باعث کشف و شهود می شود و طی مراحل به تنهایی امکان ندارد. ۳.عقل جمعی و کلی جامعه معمولا نگاه آسمانی و روحانی ندارد و برای رسیدن به معرفت باید از خرد جمعی گریخت. ۴.برای رسیدن به مقام باید از مقام گریخت. ۵.هر عمل عکس العملی دارد و هر کرده پاداشی.
1 _سالها پیروی مذهب رندان کردم      تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم 1 _دین حافظ: ۲.از عالم خاک تا  عالم افلاک منازل متعدد و دشوار فراوانی وجود دارد. ۲.تلمیح: "اولئک هم الوارثون ،الذین یرثون الفردوس ،هم فیها خالدون" ایشانند ارث برندگان ،کسانی که فردوس را به ارث برده در آنجا جاودان خواهند بود. 1. بندگی کردن و تسلیم شدن به قدرت و موضعی بالاتر ازخود به تکامل معرفتی کمک می کند.

 

آخرین بروز رسانی در شنبه, 21 آذر 1388 ساعت 09:46
 

افزودن نظر


کد امنیتی
Refresh

کلیه ی حقوق مربوط به مطالب این سایت نزد حافظ آرا - حافظ پژوهي محفوظ می باشد
boghcheh!: ترجمه شده توسط